Farangis Aryanpur
زمزمه ادبی
پادکست «زمزمه ادبی»، زمزمه ای است به دنیای فانتزی و تخیلی نویسنده ایرانی فرنگیس آریان پور که شاید بتواند به هر یک از شنوندگان امکان بدهد تا خود را در دنیایی ببیند که احساسات دست نیافتنی آنها دست یافتنی می شوند.پادکست «زمزمه ادبی» به تک تک شنوندگان خود، دنیایی تخیلی مملو از فانتزی های غیرعادی هدیه میکند. این، روزنه نورانی سیر و سفر به دنیای زیبای فانتزی است تا شنونده را به آرزوهای بزرگش برساند و همه با هم دنیایی زیباتر آغشته به عشق و مهربانی و امید را نقش بزنیم.زمزمه ادبی ، فرتاب قلم جاویدان و ژرف نویسندگان بی نظیر روسیه است که همیشه ماندگار و به روز باقی میماند
Be sure to visit the podcast's website and support the creator: podcasters.spotify.com
Author
Farangis Aryanpur
Category
Podcast website
Latest episode
Aug 15, 2024
Where to listen?
Podcasts in the app Replaio Radio Coming soonPodcasts are coming to the app soon. Install now and be the first to see a whole new take on podcasts
Episodes
ذره های زندگی - 1 09.06.2023 17:57
زن جوان، پير عابدي را ديد كه كنار درختی ايستاده و رویش بسوی آسمان بود و داشت چیزی زیر لب زمزمه می کرد. بعد از اينكه زمزمه اش و یا راز و نیازش با آسمان به پایان رسید، لبخند محبت آميزي به او زد و روي چمنها در همان نزديكي چهار زانو نشست و چند لحظه كه گذشت گفت: - بايد مواظب خودت باشي. وقتي با سكوت او روبرو شد، چون واقعاً نمي دانست چه جوابي بايد به پیرمرد بدهد برايش تعريف كرد كه از همان اولين باري...
شواليه گوجهفرنگي چگونه ماليات بر هوا وضع ميكند - قسمت نهم 02.06.2023 18:12
شواليه گوجه فرنگي تمام ساكنان روستاهاي اطراف كاخ دوشس ها را در سالن كاخ جمع كرد تا موضوع مهمي را به اطلاع آنها برساند. مردم نگران و ناراحت بودند، زيرا از اين گونه جلسات نمي شد انتظار چيز خوبي را داشت. در جلسه قبلي حكمي صادر شده بود كه بر طبق آن در ازاي استفاده از زمين و هوا كه جزئي از دارايي دوشس ها حساب شده بود مي بايست ماليات بپردازند. شواليه هر ماه به خانه ساكنان سر ميزد، آنها را مجبور مي...
آشنايي چيپالينو با عنكبوت، پستچي زندان - قسمت هفتم 27.05.2023 14:48
خير، خير، نمي خواهم شما را فريب بدهم. اصلاً پرچم سفيدي در كار نبود. يك لشگر تازه نفس از ليمو ترش ها كه از پايتخت اعزام شده بودند براي حمله آماده ميشدند. براي دوستان ما فقط دو راه باقي مانده بود: يا تسليم شوند و يا فرار كنند. چيپالينو سعي كرد از راه مخفي زيرزميني فرار كند، اما سربازها آنجا را هم زير نظر داشتند. شما چه فكر مي كنيد؟ چه كسي از وجود راه مخفي آنها را مطلع كرده بود؟ نويسنده: جانی رودار...
هويجك چطور مشاور نظامي مي شود - قسمت ششم 19.05.2023 12:52
ژنرالهاي قهرمان از دروازه پارك رد شدند و به سوي ساختمان كه روي تپه واقع شده بود حركت كردند. بالارفتن از تپه براي شاهزاده كه عادت به چنين كارهايي نداشت دشوار بود. او از خستگي مفرط به سختي نفس ميكشيد و خيس عرق شده بود. شاهزاده تصميم گرفت زياد خودش را خسته نكند. به اين دليل از نيمه راه برگشت و فرماندهي را به فرمانده ليمو ترش ارشد داد… نويسنده: جانی روداری مترجم: فرنگيس آريانپور
آشنايي چيپالينو با يك بچه خرس با مزه - قسمت پنجم 12.05.2023 15:05
در آن حوالي گرگها، خرس ها و جانوران وحشي ديگر زندگي ميكردند و براي جلوگيري از حمله آنها اطراف غار را با افروختن آتش تا صبح روشن نگه مي داشتند. البته اين كار مي توانست آنها را لو بدهد و آتش از كاخ ديده شود. با اين وجود چاره ديگري نداشتند، در غير اينصورت ممكن بود طعمه گرگها شوند. گرگها هر شب به غار نزديك ميشدند و نگاههاي حريصانهاي به عمه كدوئي چاق و گرد و قلمه ميانداختند… نويسنده: جانی رودار...
پياز سبز هم جريمه ميشود و هم پاداش ميگيرد - قسمت چهارم 05.05.2023 13:35
صبح روز بعد ليمو شيرين در صدر يك لشكر ليموترش وارد دهكده شد. صداي زنگوله كلاههاي سربازان هم ساكنان دهكده و هم حيوانات را ترساند. گاوها كه در آن نزديكي مشغول چرا بودند از خوردن باز ايستادند و خود را براي دفاع آماده كردند. آخر به نظرشان رسيد كه يك گله گاو غريبه به آنجا حمله كرده است. پياز سبز كه در آن موقع مشغول شانهكردن سبيلهايش جلوي آئينه بود با شنيدن اين سر و صداها پشت پنجره آمد تا ببيند چه خ...
فرمانده كل موشها بالاجبار دستور عقبنشيني را صادر ميكند- قسمت سوم 28.04.2023 20:55
به دستور شواليه گوجهفرنگي، عمو كدوئي، پروفسور گلابي، استاد انگوري، عمه كدوئي و ديگر اهالي دهكده دستگير و به زندان انداخته شدند. البته منظور از زندان زيرزمين تاريك و پر از موش كاخ است. خوشبختانه شمعي كه پروفسور گلابي با خود آورده بود خيلي موثر واقع شد. پروفسور براي ترساندن موشها بعد از كوك كردن ويلونش نواختن را آغاز كرد. موشها از موسيقي كلاسيك و جدي خوششان نميآمد و اين سر و صداها آنها را به ياد...
دوستان جدید چیپالینو-قسمت دوم 21.04.2023 17:05
چيپالينو در كفاشي استاد انگوري مشغول كار شد و بزودي در كار كفاشي مهارت زيادي كسب كرد. او به همه كارها ميرسيد، چرمها را موم ميماليد، زير كفشها ميخ ميكوبيد، زير اشنهها نعل ميزد و اندازه پاي مشتريان را ميگرفت و همه كارهايش را با شوخي و خنده انجام ميداد. استاد انگوري خيلي از كار او راضي بود. كارهايش رونق گرفته بود كه البته فقط به علت كوشا بودن و پشتكار آنها در انجام سفارشات نبود، بلكه ديدن...
چيپولونه پاي شاهزاده ليمو شيرين را لگد ميكند- قسمت اول 14.04.2023 23:08
چيپولونه پسري داشت به نام چيپالينو. چيپالينو هفت برادر ديگر داشت بنامهاي: چيپولهتو، چيپولوتو، چيپولوچا، چيپولووچا و الي آخر. اين اسامي مناسبترين نام براي اعضاي يك خانواده صادق و درستكار پياز بود. آنها مردمان خوبي بودند ولي راستش زندگي چندان بر وفق مرادشان نميگذشت. آخر هر جا كه پياز باشد، سر و كله اشك و گريه هم پيدا مي شود... نويسنده: جانی روداری مترجم: فرنگيس آريانپور
شنزار-قسمت آخر 07.04.2023 20:15
زن كلافه دستي در جلوي صورتش تكان داد تا اين صدا را از خود دور كند. بالاخره طاقت نياورد و گفت: - مرا اينجا زنداني كردي برايم پندواندرز بخواني؟ - نه. توخودت به اينجا آمدي تا بهتر با خودت آشنا شوي... جواب آنقدر غير واقعي بود كه زن جوابي براي آن پيدا نكرد. يعني چه؟ من اصلاً نميدانم اينجا كجاست؟ اگر خودم به اينجا آمدم پس چرا نمي توانم از اينجا خلاص بشوم؟ كم مانده بود از ناچاري گريه و ناله سر بده...
شنزار-قسمت 4 01.04.2023 11:14
زن ناخودآگاه مثل يك عروسك كوكي دوباره به سوراخ نزديك شد و چشم بر آن گذاشت. اثري از آن تالار نبود، به جاي آن راهروي فراخ درازي جلوي چشمش ظاهر شد كه انتهايش معلوم نبود به كجا و يا به چه چيزي ختم مي شد. حالا آدمها عادي بودند و صورتهايشان در سمت حركت پاهايشان قرار داشت. يعني در واقع سرشان درست روي گردنشان جا گرفته بود... زن نميدانست از اين حرفها و افكار پوچ و بي معني بخندد يا گريه كند.
شنزار-قسمت 1 10.03.2023 16:34
...با صداي هق هق از خواب پريد. لرزشي كه از گريه ممتد بدنش را فرا گرفته بود هنوز موج وار بر پوستش مي لغزيد. پاهايش را روي شكم جمع كرد و مانند طفلي بي پناه دستانش را حلقه وار به دور خود پيچاند تا شايد از سرمايي كه تمام وجودش را در بر گرفته بود كم شود. اما هر چه مي گذشت از سرما و لرزشي كه بدنش را فرا گرفته بود كاسته نمي شد. کارگردان موسیقی: آناستاسیا د.آ. نویسنده: فرنگیس آریانپور
داستان كوتاه "ندايي از آنجا" نوشته الكساندر ايوانوويچ كوپرين 03.03.2023 18:47
اوايل فصل بهار بود، ملكه اين مجلس كنار پنجره بازي نشسته بود. در آن پايين، درست زير پنجره برفها در حال آب شدن بودند و زمين اينجا و آنجا نمايان بود. بانوي بال به مرداني كه دور او جمع شده بودند گفت: همه شما با كلمات و جملات قلمبه و پر طمطراق از من تعريف و تمجيد مي كنيد، اما هيچ يك از شما نمي تواند ثابت كند كه او شواليه واقعي است. شما ها مي گوئيد كه حاضريد فقط براي يك نگاه من جان فدا كنيد! اگر اينطور...
داستان كوتاه "بنفشه شب" نوشته الكساندر ايوانوويچ كوپرين 25.02.2023 29:27
در بخش مركزي روسيه گل زيبايي وجود دارد كه فقط شبها و در جاهاي باطلاقي و مرطوب مي رويد و به خاطر عطر و بوي بسيار خود ويژه و قوي خود كه با تاريك شدن هوا در فضا پخش مي گردد از ديگر گلها متمايز مي شود. اگر شب هنگام اين گلها چيده شوند و در ظرف آبي گذاشته شوند صبح پژمرده شده و بوي ناخوشايندي از آنها تراوش مي كند. البته نمي توان گفت كه اين گل از خانواده گل هاي بنفشه است. ساكنان خانه هاي ييلاقي و مهمانان...
داستان كوتاه "خواب ها" نوشته الكساندر ايوانوويچ كوپرين 18.02.2023 15:19
خواب هايي هستند بي نهايت ساده، مثلا مادربزرگ خوابش را اينطور آغاز مي كند: خواب ديدم برف بود و كلاهي روي برف، خواب هايي هستند مكانيكي مثل فيلم سينمايي كه گذشت هر روز را نشان مي دهد، ياكتابي را كه خوانده شده يا گفتگويي را تداعي مي كند و يا جزئيات يك صحنه كوچك خياباني را عميق تر نشان مي دهد. خوابهايي هستند خيلي تخيلي و درهم و برهم و خوابهايي كه حالت صبحگاهي خواب و بيداري عملا به آنها شاخ و برگ بيشتري...
داستان كوتاه "عشق مقدس" نوشته الكساندر ايوانوويچ كوپرين 10.02.2023 28:53
موضوع گفتگو خودكشي دو نفر دلداده بود كه خبر صبح شده بود. يادداشت قبل از خودكشي كه از نطر سادگي خود بسيار حزن انگيز بود و در آن وصيت كرده بودند كه آنها را در يك قبر دفن كنند و بالاخره مرگ وحشتناك آنها روي تخت خوابشان. اين داستان جر و بحث زيادي را برانگيخت. چند نفر گفتند كه خودكشي نشانه ضعف است و ديگران به مخالفت پرداخته و گفتند كه در اين مورد بخصوص نبايد گفت خودكشي دو نفره، زيرا اين قتل و خودكشي بو...
داستان كوتاه "ياس ها" نوشته الكساندر ايوانويچ كوپرين 03.02.2023 20:15
نيكلاي يوگرافوويچ المازوف به محض اينكه زنش در را باز كرد، بدون اينكه كلاه و كتش را درآورد مستقيم بسوي اتاق كارش رفت. همسرش يك نگاه به قيافه گرفته و اخم آلود و لبش انداخت كه بطور عصبي آن را گاز مي زد و فهميد اتفاق ناگواري بايد افتاده باشد كه حال و روز او اين چنين است.او ساكت بدنيال نيكلاي روان شد. المازوف تا به اتاق رسيد براي لحظه اي بي حركت كنار در ايستاد و به اطراف خود نگريست. كيف دستي اش از لاي...
داستان كوتاه "قوي تر از مرگ" نوشته الكساندر ايوانويچ كوپرين 27.01.2023 10:46
مرد از بالاي پله هاي قطار به زن ظريف اندام و اندوهگين با آن صورت غمگين و همان پالتوي قديمي آشنا روي پلاتفرم راه آهن ايستاده بود نگاه كرد. جمله قصار يكي از نويسندگان تند زبان به يادش آمد كه گفته بود: “اغلب در عشق، فرار، پيروزي به حساب مي آيد”... مترجم: فرنگیس آریانپور
داستان كوتاه "بوسه فراموش شده" نوشته الكساندر ايوانويچ كوپرين 20.01.2023 19:03
در زمانهاي قديم، در زمان حيات افسانه ها، در اتاق خواب زيبايي گهواره نوزادي كنار پنجره قرار داشت. پسر شاه در آن بخواب رفته بود. ماه از پشت ميله هاي چدني پنجره مي درخشيد. انوار آن لكه هاي فسفري ملايمي بر همه چيز از خود بجا ميگذاشت. انوار ماه، اسرار اتاق را فاش مي كرد: نقش و نگارهاي مرموز فرش ايراني، كنده كاريهاي روي پشتي راست و بلند صندلي، خز نقره اي حيواني كه بر كف اتاق پهن شده بود، چين هاي روميزي...
داستان كوتاه "شاهزاده بيچاره" نوشته الكساندر ايوانويچ كوپرين 13.01.2023 25:30
“عاليه، عاليه، خيلي عاقلانه است!” دانيا اييولف 9 ساله عصباني روي شكم بر پوست خرس سفيد دراز كشيده بود و در حاليكه پاهايش را بلند كرده بود پاشنه كفش هايش را بهم مي زد. واقعاً عاليه! فقط بزرگها مي توانند تا اين اندازه خودشان را به نفهمي بزنند. مرا در اتاق مهماني تاريك محبوس كردند تا نفهمم چكار دارند مي كنند. حالا همگي جمع شدند درخت كاج را تزيين كنند. آنها از من مي خواهند وانمود كنم كه انگار سر از كا...
داستان باغ كودك نوشته الكساندر ايوانويچ كوپرين 06.01.2023 21:25
ايليا ساموئيلويچ بورمين در سمت منشي دادگاه يتيمان خدمت مي كرد. وقتي او زنش را از دست داد حدود 50 سالش بود و دخترش هفت سال داشت. ساشنكا دختري لاغر و نازيبا و مبتلا به بيماري كم خوني بود. رشدش بد بود و آنقدر كم غذا مي خورد كه هر روز موقع غذا پدر مجبور مي شد با آمدن گرگها و لولوخورخوره او را بترساند تا كمي غذا به دهان ببرد. در ميان سر و صداي شهر بزرگ پر جنب و جوش، دخترك انسان را به ياد علفهاي نازك و...
نگاه-5 (قسمت آخر) 30.12.2022 14:31
نميدانم، چه اتفاقي افتاد، ولي در يك آن صحنه زيبايي از يك سالن بسيار مجلل و با شكوه جلوي چشمم ظاهر شد كه من و او در بين مهمانان ديگر در حال رقص بوديم...دستم را به طرفش دراز كردم...وقتي او با قدمهاي آرام و موزون مرا هدايت كرد دوباره خودم را در آن سالن يافتم. يعني من او را مي شناختم؟
نگاه-4 23.12.2022 10:20
راه برگشتن به هتل را تقريباً دويدم. دلم مي خواست هر چه زودتر آن را بپوشم. اما وقتي پا به درون اتاق گذاشتم احساس عجيبي بهم دست داد. يكدفعه چيزي مثل ترس توي دلم راه يافت. با پاهايي لرزان همه جا را سركشي كردم. ميترسيدم كسي توي حمام يا زير تخت قايم شده باشد. چنان سخت دنبال آدم مي گشتم كه علت ترسم را كه جلوي چشمم قرار داشت نميديدم. BG music: CC BY 4.0 / Luca Fraula /Darkness (cropped)
نگاه-3 16.12.2022 16:08
چند قدم عقب رفتم و با تلاش زياد و نيروي اراده حواسم را متوجه وسايلي كردم كه مي خواستم بخرم. كاغذ و مداد و يك بسته گچ هاي رنگي خريدم و از فروشگاه خارج شدم. هوا آنقدر خوب و مطبوع بود كه تصميم گرفتم توي پاركي كه در همان نزديكي بود بنشينم و همانجا اولين تصوير را روي كاغذ بياورم.
نگاه-2 09.12.2022 15:18
چاي را سر كشيدم و تفريحي و گردشكنان به هتل برگشتم. وقتي براي گرفتن كليد اتاقم به اطلاعات مراجعه كردم، پاكتي به من داده شد. متعجب و مردد آن را گرفتم و نگاهي به داخل آن انداختم. كارت دعوت زيبايي داخل آن بود. با نگاهي پرسشگر به متصدي پذيرش نگاه كردم.
Similar podcasts
Replaio is not a podcast publisher; show names, artwork and audio belong to their authors and are distributed through public RSS feeds.