Gholamreza Aminian

نقاشی خیال با شعر

Arts FA ↓ 106 episodes

دریچه‌ای گشودام تا ببینی جهان پر آشوب مرا، رقص حنجره‌ام با غبارهای ذهن مرا، ترک برداشتن بغض‌های مرا، ریختن اشکهای مرا، رویای مرا و مرا ©

Be sure to visit the podcast's website and support the creator: open.spotify.com

Author

Gholamreza Aminian

Category

Arts

Podcast website

open.spotify.com

Latest episode

Oct 14, 2026

Where to listen?

Podcasts in the app Replaio Radio Coming soon

Podcasts are coming to the app soon. Install now and be the first to see a whole new take on podcasts

Get it on Google Play Install for free Android almost 10M downloads · 4.7+ rating iOS soon

Episodes

گفته بودم 14.10.2026

گفته بودم دوستت دارم، اما نگفته بودم چرا. با یک قصه می‌گویم. روزی مردی بالای کوهی رفت. هوا خیلی دل‌انگیز بود، مه همه‌جا را پوشانده بود. مرد گُمان کرد، به آرزویش رسیده است. اما وقتی که مه کنار رفت، تا چشم کار می‌کرد، پر از قله بود. مرد خسته‌تر، از کوه پایین آمد. در راه، صدایی شنید؛ بچه‌های ده بودند، بلند می‌خندیدند، روی درختی، تنها چند متر بالاتر. از وقتی تو آمدی، من هم بالای درخت نشسته‌ام.

نیمه شرقی 07.10.2026

در قامتت، در باورت، در انحنای صورتت، یک حقیقت، یک امانت، یک کوله‌بار، یک ققنوسِ بیدار. این نیمهٔ شرقی، این یاقوتِ پنهان پشت حصارهای ابری، این بودای ایرانی، این جلوهٔ خدایان یونانی، این شکوهِ اهورایی. انگار دائم جرقه می‌زند، تندتند ورق می‌زند، خاطراتِ جمعی را بالا می‌زند. کدام کارگهی گِل گرفته تو را؟ کدام دستی کشیده تو را؟ کدام گلویی در تو دمیده که چنین ایستاده‌ای، ققنوس‌وار؟ دست‌هایت به شکل پرواز،...

من آمدم 04.10.2026

بگو، بخند، بگو و بخند! بگیر، ببند، بگیر و ببند! پاشو، برو، کجا برم؟! جایی رو ندارم که برم. کسی رو هم ندارم که بگم: «من اومدم.» «من آمدم» از آن واژه‌های غریب ا‌ست؛ به ارث پدری می‌ماند؛ غریب برای او که سهمی ندارد. برای کسی هم که منتظرِ جواب نمی‌شود، «من آمدم» خودِ خانهٔ امن است. مثل سفرهٔ غذایی که تا تو نیایی، پهن نمی‌شود. یادم نیست گفتم «من آمدم» یا نه؛ فقط خاطرم هست دویدم تو، به اشتیاقِ آغوش و بوی...

تنگه 23.09.2026

میان دو کوه، میان فرسایشِ دو روح، دشتی‌ست. در میان دشت، دره‌ای، در دره، تنگه‌ای، و در تنگه، آبی‌ست روان. بیا لحظه‌ای را با من در این تنگه درنگ کن. دستی بر آبش بزن، حس لحظه‌ات را فریاد بزن، بگو: «چه خنک است.» نگران چیزی نباش، کسی دور و بر ما نیست. این هم کار فراعنه نیست، کارِ یک شب و دو شب هم نیست؛ ثمره‌ی یک جنگ است در گذر میلیون‌ها سال، میان دو قطب، دو نیرو؛ خشم و قهر سنگ از یک سو، و نرمی و مهر آب...

جعبه مداد رنگی 20.09.2026

اولین باری که دیدمت، یک روزِ معمولی بود؛ جایی در این بازارِ مکاره، اتفاق کوچکی رقم خورد. تن ما به هم خورد، تو خندیدی، موهایت ریخت روی صورت، نقاب زد به تو. تا تو کنار زنی، زمینی که یک عمر بایر بود و رنگ آب به خود ندیده بود، یکباره به جوشش افتاد تا از نو دیدمت؛ باز. انگشتانِ استخوانی، ناخن‌های بلند، شکوفه‌ای بهاری، گونه‌های کشیده، غروب پاییزی، موهای شاد، نوک مدادی، و چشمانی که داد می‌زدند: اگر در ای...

چشم‌آبی 04.09.2026

صدایی مرموز با من سخن می‌گوید. من راه می‌روم، او «بنشین» می‌گوید؛ گاهی آرام، گاهی با تشر. هیچ رحمی هم در کارش نیست. دوباره جایی سبز شده‌ام، با کسی که نمی‌شناسم؛ قرار دیوانگی گذاشته‌ام. در کافه‌ای شبیه خانه‌ی مادربزرگ‌ها، خلوت، اما دنج. همه‌ی میزهای کناری خالی‌ست جز یکی، آن گوشه، کنار پنجره. آنجا دختری نشسته با چشم‌هایی که بلند سخن می‌گویند. حدس می‌زنم آبی‌ست. در محفل‌های کوچک، برای رنگین کردن شیشه...

سرو کوهی 19.08.2026

هی سرو کوهی دامنت! چین چین پر از گلهای بلوری نشسته‌ام در زیر سایه‌ات بر روی نیمکتی از جنس خودت در این هوای آفتابی به یاد دوران جوانی چه خبر اول از پرندگانت از آن چلچله‌های خوش‌‌ نغمه‌خوانت از آن لحظه‌های نابت امروز اما اینجا سوت و کور شده است زمانه چرا اینقدر تلخ شده است تو بگو تقصیر کیست این آه برخاسته از دامن کیست تو هم پیر شدی تو هم کمی رنجور شدی بگویمت پیرمرد؟! پیرمرد جوانی مرد بالاخره آن ممه‌...

خزان 10.07.2026

خزانی در راه است کمی سوز و سرما در راه است حرف برای نگفتن بی‌شمار مهیا هست در میان اشک‌ و ناله و آه نگاهم هنوز به رنگ کمان بعد باران است غبار سفر که بنشیند دل و دلداده که کنار هم نشیند آغوش بعد مدت‌ها سرانجام به بار نشیند به چشمان رمزآلودت هر لب که تر کنی به جان نشیند آتشی که در این خانه فکنده‌ای عطری که در فضای وجود پراکنده‌ای فروگذاشته مرا از هر خواهشی جز دو چند صدای خنده بلند تو چون شرابی که مر...

افسانه‌ 08.06.2026

بوم نقاشی‌ست این جهان در دست‌ هر کس قلمی‌‌‌ست تو بخوان جان هر کسی می‌کشد‌ آن روی پرده به شیوه‌ای من عاشق او که کشیده چیزی شبیه بیشه‌ای ‌آهوی گرفتار در چنگال شیر گرسنه‌ای آهوی اما صاحبِ‌ بچه‌ای بچه ترسان و لرزان پنهان شده پشت بوته‌ای نگران از اینکه فردا چه خواهد شد شیر من‌ از کجا فراهم خواهد شد بسیار درد است در این داستان زندگی زندگی چون آینه‌‌ایست از این دست برهنگی‌ اما مگر چاره‌ای‌‌‌ هم هست جز صب...

تک ستاره 25.03.2026

این آسمان توست؟ مشتم‌ را باز کن ببین چه در من‌ از توست صدایت هنوز در گوشم است که می‌پرسی، هنوز او هست؟ و من چتری می‌شود برای تو و تو ناگهاه از میان انگشتانم می‌لغزی ‌ از میان همان نقطه‌های‌‌ کور زندگیم آری، این آب هم از توست این خاک هم نشانه‌ای از توست اما مگر می‌شود به آسانی از تو دل شست دوباره کی ‌و کجا شود چون تویی را جست از وقتی‌ که در این اینجا خیمه زده‌ام یک لحظه‌‌ هم چشم بر هم نزده‌ام‌ من ق...

سکوت 23.11.2025

هر روز شب‌ از راه می‌رسد هر بار دوباره خاک سرد می‌شود هر شب این دل برایت تنگ می‌شود صورتت را به زمین بچسبان ببین آرام‌ می‌شود؟ آری چنین می‌شود جان که لبریز می‌شود چشم پر از اشک می‌شود خورشید که ناپدید می‌شود زمین با تاریکی هم‌نوا می‌شود ... لابد دلسرد می‌شود حتما سرد می‌شود چرا نشود؟ مگر با نبود سایه مشکلی حل می‌شود؟ تازه دلگیرتر هم می‌شود با خود خلوتی کن ببین نتیجه سکوت چه می‌شود یواشکی در گوشم ن...

تردید 04.11.2025

شده در کوچه‌ای قدم بگذاری بی‌آنکه بدانی چرا؟ یا ‌بپیچی در جاده‌ای اما ندانی کجا می‌برد‌ آن راه تو را؟ شده در چشمان کسی نظر کنی که پاک ببرد حواس تو را؟ یا زیباییش بپراند هوش تو را؟ کجا می‌برد این تردید، ما را؟ کجا می‌کشد این بار گران، افسار ما را؟ من هر دو دستم خالیست خودت ببین که نگاهم بارانیست من تمام امیدم به روشناییست به آن دو خورشید درخشانی که مست و آبی‌ست ای تویی که در من زندانیست بگو که در ت...

ماتیک 30.10.2025

اجازه دارم باقیمانده قهوه‌ات را سر بکشم؟ کمی از ماتیکت هم روی فنجان مانده می‌توانم آن را به صورتم بکشم؟ چطور شد؟ مثل تو زیبا شد؟ چقدر تا تحویل سال مانده؟ یعنی اینهمه راه تا رسیدن به دلت مانده؟! چقدر امروز این ماه دیر کرده صورت خودت هم به ماه می‌ماند اما زیبایی صورتت زیر ماه به هیچ نماند دفتر خاطراتت چه؟ اجازه دارم به آن سرک بکشم؟ نه، کاری که ندارم اما کمکم می‌کند که تو را کمی بهتر بکشم و کمی زودتر...

نیم نگاه 20.10.2025

نگاهم که به ‌نگاهت می‌افتد، در دلم آشوب می‌افتد با خود می‌گویم: آیا او هم هر شب قبل خواب به یاد من می‌افتد؟ وقتی فکر کسی در جانت می‌افتد، این چنین نیست که تنها دماغت از کار می‌افتد یک جهانت از پا می‌افتد عشق تنها یک مفهوم مجرد نیست شیرازه دو جهان را بسته‌‌اند به آن تو خود لب باز کن ببین چه بر سر هر دو جهانم می‌افتد با هر کلمه‌ای که از دهان تو بیرون ‌می‌افتد، جان و تنم با هم به لرزه می‌افتد پس چرا...

چشم انتظار 12.10.2025

کوچ میکنم می‌روم از اینجا خانه‌ام هرجا من یک دوره‌ گردم دورت بگردم! من به دوردست‌ها می‌اندیشم من خود یک اندیشه‌‌ام حبس‌شده در یک شیشه‌‌ام با دیوار‌هایی نازک با من به آرامی حرف بزن کنارم کمی بنشین با من حرف بزن بپرس روزت چطور بود؟ شهر با تو‌ مهربان بود؟ چقدر پیر شده‌ام با اینکه هنوز از دروازه‌ شهر هم خارج نشده‌ام می‌بینی؟ ساعت‌ها با ما سر صلح ندارند همین کافیست که اینجا جای ما نیست فکر کنی چگونه می...

مشت کرده 18.09.2025

ایستاده، مشت کرده، پشت کرده به هر آنچه می‌پرستید قسم به همان که می‌پرستید روبرویم راهی‌ست که هموار نیست در دل جایی برای رشک فردا نیست مگر صورتی هست که نقش تو در آن پیدا نیست هر که‌ غایت زن در او پیدا نیست وصف حالش در گنجایش هیچ شعر و کتاب نیست تو فقط بخند که جز چشمان تو راهی به فردا نیست هر نگاهی که خالی از احساس است حسرت خورد که چاه‌کن است و در چاهش آب نیست هر دوست داشتنی که سزاوار تخت و تاج نیست...

تلخ، شیرین 08.08.2025

چگونه ادا کنم؟ چگونه گره از این سخن خود باز کنم؟ چگونه فریاد زنم با دهانی که خودخواسته فرو بسته‌ام؟ حتی می‌‌لرزد قلمم وقتی که به آن می‌اندیشم   وقتی که شیطان خودی می‌نماید با برق چکه و صدای سم خود عرض اندام می‌نماید ‌ فکر نکنی که او حتی برای یک لحظه‌ چشمانش را بسته است او یک عمر را برای همین لحظه کمین نشسته است خواهید دید چگونه تمام راه‌ها را بر مهره‌هایشان‌ بسته است و جز ذلت و خواری برایشان چیزی...

ژرف 21.07.2025

از زبان تو میگویم از باور‌های عمیق تو از ترس‌های رخنه کرده در درون تو از حس‌های لبریز شده از زخم‌های تیره شده از تنهایی‌‌هایت از جدایی‌هایت از پلشتی‌ اطرافیانت از عشق‌های بی سر و ته از یک عمر دویدن‌‌های بی‌ره از سردی مواجه با قلب‌های‌ یخ‌زده از تحمل بار نگاه‌های آفت‌زده و آن شب سرد آن لحظه‌ شبیه‌ترین به مرگ ... انگار که همین دیروز بود هوا هنوز گرگ و میش بود درخت در جایش‌ بود اما یک چیز سرجایش‌ نبو...

زبان سرخ 01.07.2025

ایستاده‌ای و به نقطه‌ای خیره‌ شده‌ای گه گاهی هم نیم نگاهی به من می‌اندازی می‌دانم تو این راه را قبلا بارها رفته‌ای و هزاران بار هم آنرا در ذهنت مرور کرده‌ای اما من چه کمکی می‌توانم به تو بکنم من هم مثل خودت یک سیب خورده‌ام من هم مثل تو از اسبم به پایین افتاده‌ام از من همراهی بخواه، اما پاسپانی نه   بر روی زمین مورچه‌ای را به تو نشان می‌دهم که یک پایش آسیب دیده است بعد کلی جستجو خانه‌اش را پیدا می‌...

قهوه تلخ 06.05.2025

همین بود، نبود؟  شب بود، نبود؟  ترسیده بود، نبود؟  تنها بود، تنها  مثل یک مرداب  بی‌حرکت، بی‌معنی، بی‌جهت  و تلخ!  چه می‌شد کرد؟  چه می‌توانست کرد؟  چه باید می‌کرد؟  باز شاید تشعشش آفتابی  یا تابش نور مهتابی  یا چند لکه ابری  با چند قطره بارانی  یا دست نوازش‌گر پدری  یا محبت‌‌های بی‌دریغ مادری  باید امتحان می‌کرد  یک کاری می‌کرد  از یکجا نشستن آخر چه سود  از زانوی غم به بغل گرفتن چه فایده  اگر می‌...

دلتنگی 29.04.2025

حالت چطور است؟  امروز چشمانت چه رنگ است؟  پیراهنت بوی پرتغال می‌دهد؟  رنگ موهایت به شرابی طعنه می‌زند‌؟  ساعت چند است؟  پاییز شما هم برگ‌ریزان می‌شود؟  آفتاب، مهمان‌ اتاقت ‌می‌شود؟  پنجره‌ات‌ رو به دریاچه باز می‌شود؟  شب‌ها نور ماه مزاحم خوابت می‌شود؟  آرزوهایت با طلوع خورشید آب می‌شود؟  اینجا !؟  اینجا هوا ناجوانمردانه سرد است  سایه تشنه آفتاب است  زمین منتظر باران است  دل در تب و تاب است  سینه‌‌...

سیاهی 21.04.2025

تاریکی هجوم آورده از نشخوارهای ذهن هزاران دیو سربرآورده باز شب شده باز این سر بی صاحب شده‌ فکر و خیالات‌‌ چون شغالان گشنه باهم غلاویز شده‌ خون هم میرزند تن را به هم میریزند آب نجس بر سر و صورت هر چه سجاده پرست می‌ریزند ایجا میدان اصلی شهر است اشباح‌ گشته‌ است از آدم‌‌های گرگ صفت مرده‌خوار پر شده است دندان تیز می‌کنند خیکشان‌ پر می‌کنند جنس دیگر که می‌بینید رم می‌کنند آب دهانشان بوی عرق‌شان از صبح...

جاده 24.02.2025

جاده مرا می‌خواند جاده رگ خواب مرا میداند من از تبار جاماندگانم ‌ از در یکجا ماندن بیزارم من به یک رود می‌مانم‌ دایم هوای رفتن در سرم دارم آن عقابی که در آسمان در حال جولان است گه در صعود و گه در فرود است از زندگی چه می‌خواهد؟ جز دو بال که برای پرواز است!؟ من از زندگی چه می‌خواهم؟ جز اینکه آزاد و رها باشم؟ کاش الان در کنار ساحلی نشسته بودم هوای خنک دریا مرا هشیارتر می‌کند گرچه این، خود کار را مشکل...

بازنده 27.12.2024

یکبار که باد می‌وزد وقتی که دلت می‌لرزد بر روی تپه‌ای بایست چشمانت را ببند و دستانت را به پهنای خیالت باز کن بگذار تن تو سد عبور باد شود بعد با لبانت آن را مزه مزه کن ببین سرد است یا گرم؟ خشک است یا نرم؟ تند است یا آرام؟ بوی خوش می‌دهد یا نه؟ به مسیری که باد طی کرده است فکر کن فکر می‌کنی کویر را دیده باشد؟ صدای جنگل را چه، شنیده؟ در آب دریاچه‌‌ای فرو رفته؟ از رشته کوهی بالا رفته؟ دشت‌های پوشیده از...

یک تابستان داغ 09.12.2024

در یک تابستان داغ به سراغت خواهم آمد پای پیاده و از یک راه کوهستانی طولانی‌ترین مسیر را هم برای خود انتخاب خواهم کرد سنگلاخترینش را، دشوارترینش را خود را برای تو آماده خواهم کرد   من سفری عاشقانه خواهم داشت از کنار جاده برایت گل‌‌های زیادی خواهم چید همه را در یک سبد خواهم چید و سبد را چون صلیبی مقدس بر دوش خواهم کشید دوریت‌ را سخت خواهم چشید زجر خواهم کشید روزها، شب‌ها زیر آفتاب‌ زیر باران در میان...

Listen to the نقاشی خیال با شعر podcast in Replaio

Radio and podcasts in one app - free, with no sign-up. Install today and do not miss the launch

Get it on Google Play

Replaio is not a podcast publisher; show names, artwork and audio belong to their authors and are distributed through public RSS feeds.