Gholamreza Aminian

نقاشی خیال با شعر

Arts FA ↓ 99 episodes

دریچه‌ای گشودام تا ببینی جهان پر آشوب مرا، رقص حنجره‌ام با غبارهای ذهن مرا، ترک برداشتن بغض‌های مرا، ریختن اشکهای مرا، رویای مرا و مرا ©

Author

Gholamreza Aminian

Category

Arts

Podcast website

open.spotify.com

Latest episode

Jul 10, 2026

Where to listen?

Podcasts in the app Replaio Radio Coming soon

Podcasts are coming to the app soon. Install now and be the first to see a whole new take on podcasts

Get it on Google Play Install for free Android 5M+ downloads · 4.8 rating iOS soon

Episodes

خزان 10.07.2026

خزانی در راه است کمی سوز و سرما در راه است حرف برای نگفتن بی‌شمار مهیا هست در میان اشک‌ و ناله و آه نگاهم هنوز به رنگ کمان بعد باران است غبار سفر که بنشیند دل و دلداده که کنار هم نشیند آغوش بعد مدت‌ها سرانجام به بار نشیند به چشمان رمزآلودت هر لب که تر کنی به جان نشیند آتشی که در این خانه فکنده‌ای عطری که در فضای وجود پراکنده‌ای فروگذاشته مرا از هر خواهشی جز دو چند صدای خنده بلند تو چون شرابی که مر...

افسانه‌ 08.06.2026

بوم نقاشی‌ست این جهان در دست‌ هر کس قلمی‌‌‌ست تو بخوان جان هر کسی می‌کشد‌ آن روی پرده به شیوه‌ای من عاشق او که کشیده چیزی شبیه بیشه‌ای ‌آهوی گرفتار در چنگال شیر گرسنه‌ای آهوی اما صاحبِ‌ بچه‌ای بچه ترسان و لرزان پنهان شده پشت بوته‌ای نگران از اینکه فردا چه خواهد شد شیر من‌ از کجا فراهم خواهد شد بسیار درد است در این داستان زندگی زندگی چون آینه‌‌ایست از این دست برهنگی‌ اما مگر چاره‌ای‌‌‌ هم هست جز صب...

تک ستاره 25.03.2026

این آسمان توست؟ مشتم‌ را باز کن ببین چه در من‌ از توست صدایت هنوز در گوشم است که می‌پرسی، هنوز او هست؟ و من چتری می‌شود برای تو و تو ناگهاه از میان انگشتانم می‌لغزی ‌ از میان همان نقطه‌های‌‌ کور زندگیم آری، این آب هم از توست این خاک هم نشانه‌ای از توست اما مگر می‌شود به آسانی از تو دل شست دوباره کی ‌و کجا شود چون تویی را جست از وقتی‌ که در این اینجا خیمه زده‌ام یک لحظه‌‌ هم چشم بر هم نزده‌ام‌ من ق...

سکوت 23.11.2025

هر روز شب‌ از راه می‌رسد هر بار دوباره خاک سرد می‌شود هر شب این دل برایت تنگ می‌شود صورتت را به زمین بچسبان ببین آرام‌ می‌شود؟ آری چنین می‌شود جان که لبریز می‌شود چشم پر از اشک می‌شود خورشید که ناپدید می‌شود زمین با تاریکی هم‌نوا می‌شود ... لابد دلسرد می‌شود حتما سرد می‌شود چرا نشود؟ مگر با نبود سایه مشکلی حل می‌شود؟ تازه دلگیرتر هم می‌شود با خود خلوتی کن ببین نتیجه سکوت چه می‌شود یواشکی در گوشم ن...

تردید 04.11.2025

شده در کوچه‌ای قدم بگذاری بی‌آنکه بدانی چرا؟ یا ‌بپیچی در جاده‌ای اما ندانی کجا می‌برد‌ آن راه تو را؟ شده در چشمان کسی نظر کنی که پاک ببرد حواس تو را؟ یا زیباییش بپراند هوش تو را؟ کجا می‌برد این تردید، ما را؟ کجا می‌کشد این بار گران، افسار ما را؟ من هر دو دستم خالیست خودت ببین که نگاهم بارانیست من تمام امیدم به روشناییست به آن دو خورشید درخشانی که مست و آبی‌ست ای تویی که در من زندانیست بگو که در ت...

ماتیک 30.10.2025

اجازه دارم باقیمانده قهوه‌ات را سر بکشم؟ کمی از ماتیکت هم روی فنجان مانده می‌توانم آن را به صورتم بکشم؟ چطور شد؟ مثل تو زیبا شد؟ چقدر تا تحویل سال مانده؟ یعنی اینهمه راه تا رسیدن به دلت مانده؟! چقدر امروز این ماه دیر کرده صورت خودت هم به ماه می‌ماند اما زیبایی صورتت زیر ماه به هیچ نماند دفتر خاطراتت چه؟ اجازه دارم به آن سرک بکشم؟ نه، کاری که ندارم اما کمکم می‌کند که تو را کمی بهتر بکشم و کمی زودتر...

نیم نگاه 20.10.2025

نگاهم که به ‌نگاهت می‌افتد، در دلم آشوب می‌افتد با خود می‌گویم: آیا او هم هر شب قبل خواب به یاد من می‌افتد؟ وقتی فکر کسی در جانت می‌افتد، این چنین نیست که تنها دماغت از کار می‌افتد یک جهانت از پا می‌افتد عشق تنها یک مفهوم مجرد نیست شیرازه دو جهان را بسته‌‌اند به آن تو خود لب باز کن ببین چه بر سر هر دو جهانم می‌افتد با هر کلمه‌ای که از دهان تو بیرون ‌می‌افتد، جان و تنم با هم به لرزه می‌افتد پس چرا...

چشم انتظار 12.10.2025

کوچ میکنم می‌روم از اینجا خانه‌ام هرجا من یک دوره‌ گردم دورت بگردم! من به دوردست‌ها می‌اندیشم من خود یک اندیشه‌‌ام حبس‌شده در یک شیشه‌‌ام با دیوار‌هایی نازک با من به آرامی حرف بزن کنارم کمی بنشین با من حرف بزن بپرس روزت چطور بود؟ شهر با تو‌ مهربان بود؟ چقدر پیر شده‌ام با اینکه هنوز از دروازه‌ شهر هم خارج نشده‌ام می‌بینی؟ ساعت‌ها با ما سر صلح ندارند همین کافیست که اینجا جای ما نیست فکر کنی چگونه می...

مشت کرده 18.09.2025

ایستاده، مشت کرده، پشت کرده به هر آنچه می‌پرستید قسم به همان که می‌پرستید روبرویم راهی‌ست که هموار نیست در دل جایی برای رشک فردا نیست مگر صورتی هست که نقش تو در آن پیدا نیست هر که‌ غایت زن در او پیدا نیست وصف حالش در گنجایش هیچ شعر و کتاب نیست تو فقط بخند که جز چشمان تو راهی به فردا نیست هر نگاهی که خالی از احساس است حسرت خورد که چاه‌کن است و در چاهش آب نیست هر دوست داشتنی که سزاوار تخت و تاج نیست...

تلخ، شیرین 08.08.2025

چگونه ادا کنم؟ چگونه گره از این سخن خود باز کنم؟ چگونه فریاد زنم با دهانی که خودخواسته فرو بسته‌ام؟ حتی می‌‌لرزد قلمم وقتی که به آن می‌اندیشم   وقتی که شیطان خودی می‌نماید با برق چکه و صدای سم خود عرض اندام می‌نماید ‌ فکر نکنی که او حتی برای یک لحظه‌ چشمانش را بسته است او یک عمر را برای همین لحظه کمین نشسته است خواهید دید چگونه تمام راه‌ها را بر مهره‌هایشان‌ بسته است و جز ذلت و خواری برایشان چیزی...

ژرف 21.07.2025

از زبان تو میگویم از باور‌های عمیق تو از ترس‌های رخنه کرده در درون تو از حس‌های لبریز شده از زخم‌های تیره شده از تنهایی‌‌هایت از جدایی‌هایت از پلشتی‌ اطرافیانت از عشق‌های بی سر و ته از یک عمر دویدن‌‌های بی‌ره از سردی مواجه با قلب‌های‌ یخ‌زده از تحمل بار نگاه‌های آفت‌زده و آن شب سرد آن لحظه‌ شبیه‌ترین به مرگ ... انگار که همین دیروز بود هوا هنوز گرگ و میش بود درخت در جایش‌ بود اما یک چیز سرجایش‌ نبو...

زبان سرخ 01.07.2025

ایستاده‌ای و به نقطه‌ای خیره‌ شده‌ای گه گاهی هم نیم نگاهی به من می‌اندازی می‌دانم تو این راه را قبلا بارها رفته‌ای و هزاران بار هم آنرا در ذهنت مرور کرده‌ای اما من چه کمکی می‌توانم به تو بکنم من هم مثل خودت یک سیب خورده‌ام من هم مثل تو از اسبم به پایین افتاده‌ام از من همراهی بخواه، اما پاسپانی نه   بر روی زمین مورچه‌ای را به تو نشان می‌دهم که یک پایش آسیب دیده است بعد کلی جستجو خانه‌اش را پیدا می‌...

قهوه تلخ 06.05.2025

همین بود، نبود؟  شب بود، نبود؟  ترسیده بود، نبود؟  تنها بود، تنها  مثل یک مرداب  بی‌حرکت، بی‌معنی، بی‌جهت  و تلخ!  چه می‌شد کرد؟  چه می‌توانست کرد؟  چه باید می‌کرد؟  باز شاید تشعشش آفتابی  یا تابش نور مهتابی  یا چند لکه ابری  با چند قطره بارانی  یا دست نوازش‌گر پدری  یا محبت‌‌های بی‌دریغ مادری  باید امتحان می‌کرد  یک کاری می‌کرد  از یکجا نشستن آخر چه سود  از زانوی غم به بغل گرفتن چه فایده  اگر می‌...

دلتنگی 29.04.2025

حالت چطور است؟  امروز چشمانت چه رنگ است؟  پیراهنت بوی پرتغال می‌دهد؟  رنگ موهایت به شرابی طعنه می‌زند‌؟  ساعت چند است؟  پاییز شما هم برگ‌ریزان می‌شود؟  آفتاب، مهمان‌ اتاقت ‌می‌شود؟  پنجره‌ات‌ رو به دریاچه باز می‌شود؟  شب‌ها نور ماه مزاحم خوابت می‌شود؟  آرزوهایت با طلوع خورشید آب می‌شود؟  اینجا !؟  اینجا هوا ناجوانمردانه سرد است  سایه تشنه آفتاب است  زمین منتظر باران است  دل در تب و تاب است  سینه‌‌...

سیاهی 21.04.2025

تاریکی هجوم آورده از نشخوارهای ذهن هزاران دیو سربرآورده باز شب شده باز این سر بی صاحب شده‌ فکر و خیالات‌‌ چون شغالان گشنه باهم غلاویز شده‌ خون هم میرزند تن را به هم میریزند آب نجس بر سر و صورت هر چه سجاده پرست می‌ریزند ایجا میدان اصلی شهر است اشباح‌ گشته‌ است از آدم‌‌های گرگ صفت مرده‌خوار پر شده است دندان تیز می‌کنند خیکشان‌ پر می‌کنند جنس دیگر که می‌بینید رم می‌کنند آب دهانشان بوی عرق‌شان از صبح...

جاده 24.02.2025

جاده مرا می‌خواند جاده رگ خواب مرا میداند من از تبار جاماندگانم ‌ از در یکجا ماندن بیزارم من به یک رود می‌مانم‌ دایم هوای رفتن در سرم دارم آن عقابی که در آسمان در حال جولان است گه در صعود و گه در فرود است از زندگی چه می‌خواهد؟ جز دو بال که برای پرواز است!؟ من از زندگی چه می‌خواهم؟ جز اینکه آزاد و رها باشم؟ کاش الان در کنار ساحلی نشسته بودم هوای خنک دریا مرا هشیارتر می‌کند گرچه این، خود کار را مشکل...

بازنده 27.12.2024

یکبار که باد می‌وزد وقتی که دلت می‌لرزد بر روی تپه‌ای بایست چشمانت را ببند و دستانت را به پهنای خیالت باز کن بگذار تن تو سد عبور باد شود بعد با لبانت آن را مزه مزه کن ببین سرد است یا گرم؟ خشک است یا نرم؟ تند است یا آرام؟ بوی خوش می‌دهد یا نه؟ به مسیری که باد طی کرده است فکر کن فکر می‌کنی کویر را دیده باشد؟ صدای جنگل را چه، شنیده؟ در آب دریاچه‌‌ای فرو رفته؟ از رشته کوهی بالا رفته؟ دشت‌های پوشیده از...

یک تابستان داغ 09.12.2024

در یک تابستان داغ به سراغت خواهم آمد پای پیاده و از یک راه کوهستانی طولانی‌ترین مسیر را هم برای خود انتخاب خواهم کرد سنگلاخترینش را، دشوارترینش را خود را برای تو آماده خواهم کرد   من سفری عاشقانه خواهم داشت از کنار جاده برایت گل‌‌های زیادی خواهم چید همه را در یک سبد خواهم چید و سبد را چون صلیبی مقدس بر دوش خواهم کشید دوریت‌ را سخت خواهم چشید زجر خواهم کشید روزها، شب‌ها زیر آفتاب‌ زیر باران در میان...

عشق 12.11.2024

عشق یعنی زندگی زیباست! من زیبایم، تو زیبایی و این جهان زیباست. عشق یعنی همه چیز در جهان برای نمایش دلدادگی مهیاست. پرده برافتاده و زمین صحنه رقص و آواز ماست. عشق یعنی جهان در نبود تو بی‌معناست. پایان جهان در لحظه اخم تو و پیدایشش در گرو لبخند توست. عشق را تنها باید زندگی کرد عشق را نمی‌توان پیدا کرد عشق را تنها می‌توان بیدار کرد آدم مرده را مگر می‌توان با صبح آشنا کرد مرده را بهتر که در زیر خاک کر...

معجزه زندگی 17.10.2024

وقتی که تمامی راه‌‌ها بسته می‌شود یا جسم و جان با هم خسته می‌شود تازه ریزش باران شروع می‌شود همه چیز یکدفعه دگرگون می‌شود برکه‌ها از آب پر بیشه‌ها مملو از صدای شرشر و دل‌ها صاف‌ و پاک به درخشانی یک د‌ُر وقتی که صدایم میکنی یا یک لحظه‌ نگاهم میکنی در دلم آتش می‌اندازی احساس را در من شعله‌ور می‌سازی از من یک آدم دیگری می‌سازی و اگر به صورتت لبخند را هم اضافه کنی بدون شک تو مرا برای همیشه مال خودت می...

سفر کرده 05.10.2024

ای یار سفر کرده، ما را کشت غم هجران تو بگو آخر چه بود آن خواب که برد هوش از سر تو در کدامین سرزمین افتاده بود کلاه از سر تو گفتی زود می‌رود نام و خاطره‌ام ‌ز یاد تو بی‌معرفت، هر شب از خواب می‌پرم‌ به یاد تو رد بلند پاهایت بر روی شن‌های داغ به جا مانده زخم جمله دوستت دارمت هنوز بر روی دلم مانده گفتی خانه به دوشم، در کنارت آشیانه‌‌ می‌جویم‌ من ساده هم باور کردم، به یک جمله‌‌‌‌‌ دلخوش کردم‌ حال این م...

جهان من 03.09.2024

در سینه‌ رازی‌ دارم بنشین ای دوست با تو صحبت نازی دارم چرا هر وقت که شقایق می‌بینم من هم شوق آواز دارم تو بگو ای دوست این چه سری‌ست که من با جهان بیرون دارم چرا هربار که اشک می‌ریزم مثل اینکه هیزم بر روی آشوب‌های دلم‌‌ می‌ریزم نکند که در من جهانی‌ست و من چون بی‌خبر ذره ذره می‌میرم دستهایم را بگیر چشم در چشم بگو که بی‌‌تو من هم می‌میرم حال مرا را اکنون تنها یک چیز خوب می‌کند که بدانم من هم جهان تو...

راز و نیاز 11.06.2024

صدای پای تو می‌آید گوش کن! ببین دل با یک صدا به چه تاب می‌آید هر چه تا به امروز در سینه ریخته‌ بودم به هیجانی بر روی آب می‌آید کاش کمی باران بیارد‌ خاک کمی بوی نم بگیرد دوست دارم عطر تو را وقتی رنگ خاک به خود می‌گیرد حلقه آتش‌ است عطر تو من می‌سوزم و حس‌ از آن گر می‌گیرد غم بار سفر بسته شور و شوق، چون مهاجری مسافر باز مرا لایق لانه کرده سالها حس و حال دفن شده در من به یکباره پوسته شکسته زندگی به چ...

با تو، بی تو 18.05.2024

با چشمان تو می‌بینم، با لبهای تو میخوانم، در نفس‌های تو پیچیده کلاف سردرگم زندگانی‌ ابرهای پریشانیم بر پیشانیم آخر چگونه سرد ‌شودند تا وقتی در پای تو من در حال جا‌نفشانی‌ام با آنکه شب و روز از کوی تو در حال گذرم، اما حیف یک نظر از پشت پنجره‌ات‌‌ بر اینهمه دلدادگی‌ام خواب‌هایم آخر چگونه تعبیر شوند تا وقتی که تو ننشسته‌ای برای برداشتن دانه‌ای از روی بام نظرم صحبت از طلوع به وقت غروب رسم عاشقان نیست،...

کافه 28.04.2024

دلم یک سفر می‌خواهد یک سفر دور خیلی دور آنقدر دور که هیچ صدای آشنایی به گوشم نرسد که چه کنم؟ که کمی قدم بزنم کجا؟ در کوچه‌ها، در پس کوچه‌ها، در بازار، در میان حجله‌ها تا کی؟ تا وقتی که خسته شود پایم که می‌شود وقت کافه‌نشینی و ساعت سکوت و فراغم بعد بنشینم در گوشه‌ای و گذر عمر ببینم که چه شود؟ نمیدانم! یعنی مطمن نیستم میدانم آخرین هم نیستم کسی چه میداند شاید برای خلوت کردن شاید برای فراموش کردن شاید...

Listen to the نقاشی خیال با شعر podcast in Replaio

Radio and podcasts in one app - free, with no sign-up. Install today and do not miss the launch

Get it on Google Play

Replaio is not a podcast publisher; show names, artwork and audio belong to their authors and are distributed through public RSS feeds.