DASTANESHAB
داستان شب
ما هر شب راس ساعت 23، برای شما یک داستان کوتاه میخوانیم. Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Where to listen?
Podcasts in the app Replaio Radio Coming soonPodcasts are coming to the app soon. Install now and be the first to see a whole new take on podcasts
Episodes
دیوانه بازی 21.11.2017 16:20
آدم با دیگران نمی تونه رشد کنه. آدم فقط با گریختن از چنگ عشقی که نسبت به ما ابراز می کنند می تونه رشد کنه . عشقی که گمان می کنند برای شناختن ما کافیه. آدم فقط با انجام کارهایی بدون حساب و کتاب پس دادن به اون ها می تونه بزرگ بشه. تازه اگر هم حساب و کتاب پس بدن، سر در نمیاره. چون اون کارها با اون قسمت از آدم پیدا می شه که ناپیدا و دست نیافتنیه. بخشی که زیر شنل پوشاننده عشق که به روی شونه هایمون اندا...
رد پاهای ما روی برف 21.11.2017 10:06
وقتی جلوی رویم بودی نگفتم چقدر دلتنگت بودم. دلتنگ یک بار دیگر با تو حرف زدنم . برایت نگفتم برای اینکه ببینمت مردد بودم. نگفتم از تو چنان تصویر مقدسی در ذهنم ساخته بودم که هیییچ کس . حتی خودت! حق نداشت به آن تصویر نزدیک شود. که هر نزدیک شدنی ، خراب کردنش بود...داستان "ردپاهای ما روی برف"نویسنده : آزیتا ملکیخوانش : مژده موسوی Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
نامه سرگشاده به گاری کوپر 21.11.2017 20:17
رفاه بیش از حد حماقت می آورد. رفاه اعتیاد آور است و اینجا این را خوب فهمیده اند. اما سرشان را کرده اند زیر برف خوشی ها و پول آزادی و صدایشان هم در نمی آید . هر روز یک نفر به سرش می زند برود توی یک مغازه تفنگ فروشی و انگار که شیر و تخم مرغ یک تفنگ می خرد تا امنیت داشته باشد. تا بداند آزاد است و از این آزادی لذت ببرد. و در این میان کسانی هستند که حتی با هلی کوپتر 20 دقیقه راه است تا از شهر به کاخ مح...
آبجی خانم 21.11.2017 15:45
از همون بچگی آبجی خانم رو مادرش می زد و باهاش می پیچید ولی ظاهرا روبروی مردم ، روبروی همسایه ها براش غصه خوری می کرد دست رو دستش می زد و می گفت : "این بدبختی رو چه بکنم ها؟ دختر به این زشتی رو کی می گیره. می ترسم آخر بیخ گیسم بمونه . یه دختری که نه مال داره نه جمال داره نه کمال ! کدوم بی چاره است که اون رو بگیره؟! از بس که از این جور حرفا جلوی آبجی خانوم زده بودند ، اونم به کلی نا امید شده بود و ا...
سه شنبه خیس 21.11.2017 21:54
هفت سال پیش سیاوش ریحانی پدر ملیحه پشت انبار سیب زمینی زندان به تیرک چوبی بسته و تیرباران شده بود. البته شیلنگ آب را روی تیرک گرفته و آن را شسته بودند . البته باران نگذاشته بود که خون روی علف های کنار تیرک پینه ببندد ...داستان "سه شنبه خیس"نویسنده : بیژن نجدیخوانش : مهرداد عارفانی Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
راز 21.11.2017 11:19
معلم توی کلاس برای بچه های یک شکل مقنعه سفید روپوش طوسی از نعمت های الهی گفته بود.از دست ، پا، زبان، گوش و چشم و ... شیوه به کار گیری خوب و بد هر یک را با آب و تاب بیان کرده بود و گفته بود در روز محشر چگونه هر عضو علیه انسان یعنی صاحب خودش شهادت می دهد. داستان "راز"نویسنده : سعید عباس پورخوانش : پگاه عباس پور Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
دهل و لگن 20.11.2017 19:09
اگر تو هم با میترا خواهرم بروی بازارچه و ماهی فروش بی تربیتی بهت بگوید خانم ماهی! چکار می کنی ؟! پدرش را در می آورم . آدم پررو و بی حیا را باید کتک زد . خوب آنها هم همین کار را می کنند . باید بروی پول ماهی را بدهی . -نمی دهم تا چشمشان کور شود و به زن و دختر مردم متلک نگویند. نگویند خانم ماهی!مادر درست پسرش را گرفت و کشید و برد که پول ما را بدهد! ما دانه ای 300 تومان می ارزیدیم.داستان "دهل و لگن"نو...
در کمال پرتقال 20.11.2017 20:48
•S1(8:34) یک شب با گریه مادرم از خواب بیدار شدم از لای در پدر را دیدم که به مادرم می گفت. معطل نشو! روی میز یک کارد بود. همان که مادرم با آن گوشت تکه می کرد. بعد پدرم چرخید و تقریبا به نجوا رو به مادرم گفت : قاچم کن! مادرم گریه می کرد و پدرم با اندوهی غیرقابل وصف از او می خواست قاچش کند. آن هم به دو قسمت مساوی. بعد نظرش عوض شد و گفت : نه . 4 تکه ام کن ! نمی دانم آن دو تکه اضافی سهم که بود! ... داس...
قوی تر 20.11.2017 15:39
اصلا نمی فهمم چرا زن ها همه در مقابل شوهر من دیوونه ان. حتما فکر می کنن دستی تو استخدام زن های هنرپیشه داره. بالاخره هرچی باشه یکی از روسای اداره است . نباید تعجب کنم. تو خودت هم همه حیله هات رو در مورد اون به کار بردی . من هیچ وقت به تو اطمینان نمی کردم ولی الان می فهمم زیاد هم نمی تونست به تو علاقه داشته باشه. تو همیشه یه طوری رفتار می کردی که انگار داری باهاش لج می کنی . سکوتی برقرار می شود. هر...
هشت نحس 18.11.2017 8:11
هشت هفته بود که تنها زندگی می کرد . روز دادگاه طلاقش بود و داشت ریشش را می تراشید. صدای تلفن که بلند شد ، در حمام را نیمه باز کرد و سرش را بیرون آورد. گردنش را کج کرد و گفت بسه تو رو به مقدساتت قسم دست از سرم بردار . جینو تو بگو من نخواهم با این زن زندگی کنم ، به کی باید بگم؟داستان "هشت نحس"گوشه ای از کتاب "مرگ خاموش آقای نویسنده"نویسنده و خوانش : امیر پروسنان Hosted on Acast. See acast.com/privac...
سنگی که دلش لک زده بود که خودش را بخاراند 18.11.2017 17:35
بر بلندترین جای یک روستای کوهستانی ، کنار یک شیب تند، یک سنگ بزرگ بود. هرچه بیشتر آن جا می ماند، بیشتر از پیش خزه و گل سنگ تنش را می پوشاند و هر چه بیشتر خزه و گل سنگ تنش را می پوشاند، بیشتر از پیش تنش بنای خاریدن را می گذاشت. هر وقت توکایی بر پشتش می نشست و بنا می کرد بر نوک زدن گل سنگ ها و خزه های پشتش ، حسابی گل از گلش می شکفت و از فرط سبکباری آرام می گفت آخی ی ی ی ی...داستان"سنگی که دلش لک زده...
شب بدری 18.11.2017 21:23
•S1 9:20 اگر روز بود بهتر می توانست به خودش برسد. کاش دانسته بود که مرد امشب می آید. کاش کسی به او خبر داده بود. قابلمه و فانوس را جلوتر کشید. صورتش در آینه نمایان تر شد و زردتر نمود با سرخاب درست می شود. صدای پارس سگی او را ترساند . انتظارش را نداشت . برگشت و باز جلوی آینه تا شد . قلم سرمه دار را بر موژه ها کشید. با شتاب می کشید. تا رسیدن مرد به خانه دقایقی بیش نمانده بود. سیاهی سرمه موژه ها را ب...
این برف، این برف لعنتی 16.11.2017 24:08
کار لجنی بود! پررویی و لچری می خواست و بدپیلگی و زبلی . کثافت کاری بود! حالا که فکرش را می کنم حالم را بهم می زند. اما تنها کاری بود که فوت و فنش را خوب یاد گرفته بودم و همه راههایش را امتحان کرده بودم...داستان "این برف این برف لعنتی"نویسنده : جمال میر صادقیخوانش : معصومه احمد پور Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
این برف کی آمده 16.11.2017 13:03
یکی بود یکی نبودفکر کرد این برف کی آمده که این قدر روی زمین نشسته . یادش نیامد. دیروز هم بود این برف . مرد نشسته بود کنار پنجره و بیرون را نگاه می کرد از لای پرده های سفید کمی غبار گرفته . دو کلاغ آمدند و روی برف نشستند و نوک زدند و ...داستان "این برف کی آمده"نویسنده : محمود حسینی زادخوانش : مرضیه مهاجر Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
روزی که من عاشق شدم 16.11.2017 10:36
پنجشنبه 14 اسفند ساعت 11 صبح من عاشق شدم! هوا ابری بود و همه باران های عالم سر من می ریخت. گفتن از آن روزی که عاشق شدم چه خوب است. مثل این است که روی ضخمی را بخارانی نه بیشتر! عشق مثل دامنی گر گرفته است به هر طرف که می دومی شعله ور تر می گردی ... داستان "روزی که من عاشق شدم"نویسنده : محمد صالح علاخوانش : فروزان نوری Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
برادرم دوست پسر معشوقه اش را کشت 16.11.2017 13:07
نمی دانم چه روزی آن هفتیر ضعیف و کوچک را خریده بود. هفتیری که دسته اش برنجی بود و توی برنج ها طرح گل را کنده کاری کرده بودند. خیلی روزها هفتیر را توی کشویش دیده بودم. فکر کرده بودم وسیله تزیینی است . نگران نشده بودم. برادرم یک روز هفت تیر را برداشت و راه افتاد به سمت خیابان ولیعصر...داستان "برادرم دوست پسر معشوقه اش را کشت"نویسنده : آزیتا ملکیخوانش : مژده موسوی Hosted on Acast. See acast.com/priva...
بوی شیرینی فروشی 16.11.2017 5:29
بار دوم است مامان زنگ می زند و سفارش می کند که : یادت نره شیرینی بخری ها. از بهاری هم بخر . نری یه جای جدید! حواستم جمع کن تازه باشه. اغلب عصر که بشود ، مامان و خاله هایم هوس شیرینی می کنند واگر کسی نباشد که برایشان بخر، خودشان شال و کلاه می کنند و به دنبال بوی شیرینی از خانه می زنند بیرون ...داستان "بوی شیرینی فروشینویسنده و خوانش : آذین پیشوا Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more infor...
مهندسی ژنتیک 16.11.2017 15:35
وقتی سوال هیجان انگیزی به ذهنمان می رسید ، علم همیشه مسخره ترین جواب ممکن را برایمان در چنته داشت ...داستان "مهندسی ژنتیک"گوشه ای از کتاب "بالاخره یه روز قشنگ حرف می زنیم"نویسنده : دیوید سداریسبرگردان : پیمان خاکسارخوانش : غزال صداقت Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
سی و هفت ساله ترین زن دنیا 16.11.2017 6:00
حرفی نمی زنم . مثل همه سال های قبل این 10 سال . سکوت کردیم . حواسم ولی به نگاه های دزدگی پشت عینکش هست. نگاه های بریده بریده اش به حلقه پهن و زرد توی انگشتم . اومده بود که سکوت کنیم . اومده بود که حرف نزنیم . که من فقط از نگاش بتونم بخونم که خواسته بود دلتنگیشو تسکین بده...داستان "سی و هفت ساله ترین زن دنیا"نویسنده و خوانش : مه رو جعفری Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
وقتی برای گم کردن 16.11.2017 9:33
هرچه یادش بود زندگی هیچ وقت روی خوشش را به او نشان نداده بود. قسمتش نبود بچه ای داشته باشد. بقیه بچه هایش را شوهر معتادش در همان سال های اول تولدشان فروخته بود و پول هایشان را دود کرده بود توی زیرزمین و آشپزخانه و رخت خواب و ...داستان "وقتی برای گم کردن"نویسنده و خوانش : سارا آراسته Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
انتخاب سوپی 16.11.2017 10:26
یکی بود یکی نبودسوپی روی نیمکت در خیابان مدیسن نیویورک نشست و به آسمان نگاه کرد. یک برگ خشک روی بازویش افتاد. زمستان از راه می رسید و او می دانست که باید هرچه زودتر نقشه هایش را اجرا کند. با راحتی روی نیمکت جا به جا شد. احتیاج به 3 ماه زندان گرم و نرم با غذا و دوستان خوب داشت...داستان"انتخاب سوپی"نویسنده : ویلیام سیدنی پورتر (اُ هنری)برگردان : جمال گنجه ایخوانش : بهنوش کالیوش Hosted on Acast. See...
چرا گریه می کنی؟ 14.11.2017 13:23
اصلاح گوشه های سبیل کار سختی است ! با یک حرکت اشتباه ، گوشه یک طرف بالا می رود و همین که دو طرف سبیل حتی یک میلیمتر بالا و پایین شوند، گوشه یک طرف بالا می رود و همین که دو طرف سبیل حتی یک میلیمتر بالا و پایین شوند، تعادل آدم به هم می خورد...داستان"چرا گریه می کنی"نویسنده : سروش صحتخوانش : سعید عسگرزاده Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
با من می رود با کسی نمی آید 14.11.2017 4:11
یکی بود یکی نبوددلش که می گرفت میزد به خیابون و اتوبان نهایتا دو رو پر می کرد. یه جوری می رفت انگارمی خواست یه چیزی تو گوش این شهر لعنتی بگه داستان "با من می رود با کسی نمی آید"نویسنده و خوانش : سیدعلی شانه ساز Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
مرا بفرستید به تونل 09.11.2017 16:22
درصفحه مانیتور کوچک بالای قفسه ، سه کلمه با حروف جدا از هم تکرار می شد : او زنده است . دکتر و خانم مهران چند لحظه به هم خیره شدند . یعنی چی اون زنده است ؟! خانم مهران : من نمی فهمم. دکتر : ضربان قلب رو دوباره چک کنین . پس شما چیو می فهمین ؟! نتیجه آزمایش خونش چی بود؟ خانم مهران : همون جمود همیشگی گلبول ها ! ...داستان "مرا به تونل بفرستید"نویسنده : بیژن نجدیخوانش : مرضیه مهاجر Hosted on Acast. See...
پریشان خانه 09.11.2017 10:58
حوض مربعی کم ارتفاع آبی رنگ خانه ما به درد لباس شستند نمی خورد . ولی خانم هاشم آقا که آب خانه شان قطع شده ، لباس هایش را آورده خانه ما بشوید. مامان آقای خجتی معلم کیوان را برای دختر طلاق گرفته ی خانم هاشم آقا پیشنهاد کرده و حالا صحبت سر خصوصیات اخلاقی خانم پری و آقای حجتی است...داستان "پریشان خانه"نویسنده : فروغ کشاورزخوانش : حمیدرضا دانش Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information...
Similar podcasts
Replaio is not a podcast publisher; show names, artwork and audio belong to their authors and are distributed through public RSS feeds.