DASTANESHAB
داستان شب
ما هر شب راس ساعت 23، برای شما یک داستان کوتاه میخوانیم. Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Where to listen?
Podcasts in the app Replaio Radio Coming soonPodcasts are coming to the app soon. Install now and be the first to see a whole new take on podcasts
Episodes
پدر نایبعلی 05.12.2017 6:31
پدر نایبعلی بودن ، یک اندوه مضحک بود. پدر یک دیوانه بودن . یک منگول که هیچ آزاری برای دیگران ندارد. و سعی می کند که به دیگران کمک هم بکند. اما کسی کمک او را نمی پذیرد. چون دیوانست. همین . نایبعلی از آن دیوانه ها بود که حسابی تربیت شده بود. هیچ وقت کثیف نمی گشت و همیشه کت و شلوار می پوشید. طبیعت چیزی بزرگ به او و خانواده اش بدهکار بود. آن هم شعور او برای منفعت طلبی بیش از حدی بود که آدم های عاقل دا...
فلوسی 05.12.2017 19:19
یکی از شگردهای لازم برای کارآگاه شدن، این است که آدم همیشه ی خدا شانه هایش را بالا بگیرد و قدری قوز کند. به همین علت بود که وقتی این موجود فلک زده ای موسوم به ورد باب ووک ترسان و لرزان به دفتر کار من آمد، و کارت شناسایی اش را روی میز گذاشت، می بایست فی الفور با آن احساس سرمایی که یکهو ستون فقراتش را لرزاند، اعتماد می کردم. گفت ... داستان "فلوسی"نویسنده : وودی آلنخوانش : آرش بهرامی ، بهنام خادم ، م...
شما سیروس را ندیدید؟ 04.12.2017 16:44
سیروس یه دسته گل گنده می خره می ره خواستگاری . خونواده عروس خانم اول می پرسن : چن سالته ، شغلت چیه ، ماشین داری ، خونه داری ، همه رو سیروس مثه بلبل جواب می ده. می گن باریکلا ، آفرین! به به . فقط بگید آقای دوماد کلسترولشون چقدره؟ یه وقت سکته نزنه دخترمون بیوه بشه؟! سیروس می گه ... داستان "شما سیروس را ندیدید"نویسنده و خوانش : احسان رضایی Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
تصویری از یک عشق 04.12.2017 16:04
این کیست که مثل ستون های دود از بیابان برمی آید و به مر و بخور و همه عطریات تاجران معطر است . باب سوم آیه ی شش غزل غزل های سلیمان. مرد به کفش های زن خیره می شود که نقش اژدهای سرخ داشته . می پرسد: خانم روی کفش های شما...داستان "تصویری از یک عشق"نویسنده : ابوتراب خسرویخوانش : نوشین فراحمدی Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
از اول دو سانتی کج بود 04.12.2017 30:49
دم غروب بود. خسته بودم و مزه سیگار بعد از کار در دهانم به تلخی میزد. فکر کردن به خرابی های رانای فکسنیم صورتم را توی آینه ماشین دلخور می نمود. توی آینه دیدمش . پرشیای مشکی کند کرد و در سمت چپ یا راست عقبش باز شد. عقب را حتم دارم. اما امان از این قانون آینه ها . انگار کنی کسی هولش داده باشد بیرون ... داستان "از اول دو سانتی کج بود"نویسنده : فرید حسینیان تهرانیخوانش : غزال صداقت Hosted on Acast. See...
کجا می روی؟ 29.11.2017 17:52
همان جا کنار اتوبان وقتی زیر تیغ آفتاب مردادماه پیچیده در پتویی ضخیم می لرزدم، فهمیدم چیزهایی که می خواهیم و چیزهایی که یادمان هست زندگی ما را ساخته است. ما همان چیزهایی هستیم که به یاد داریم و می خواهیم...داستان "کجا میروی"نویسنده : سروش صحتخوانش : سعید عسکرزاده Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
مهر مادربزرگ 29.11.2017 4:52
آدم ها بوی خاص خودشان را دارند مثل اثر انگشت. کاش می شد از بو ها هم بایگانی درست کرد. مثلا مادربزرگم بوی مهربانی میداد. فرقی نمی کرد کجا باشد. خواب باشد یا بیدار. مریض باشد یا سرحال . بویش مثل ادکلن های فرانسوی جذاب بود. نگهبان ، رفته گر، میوه فروش و راننده آژانس همه عاشق او بودند...داستان "مهر مادربزرگ"نویسنده : روزبه محمدیخوانش : آرین حسین زاده Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more inf...
کباب غاز 29.11.2017 26:50
معلوم بود که فکر و خیال مصطفی جای دیگر است. بدون آنکه اصلا به حرف های من گوش داده باشد، دنباله افکار خود را گرفت و گفت : اگر ممکن باشد شیوه ای سوار کرده که امروز مهمان ها دست به غاز نزنند ، می شود همین غاز را فردا از نو گرم کرده دوباره سر سفره آورد! ...داستان "کباب غاز"نویسنده : محمدعلی جمالزداهخوانش : ستاره حاجی زاده Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
داستان شب پدر 29.11.2017 28:29
اشک ها که آپلود نمی شوند! آدم ها غمگین تر از عکس هایشان هستند. غمگین تر از اینستاگرام و تلگرام . آدم های دوران عکس های کاغذی هم همین بودند. لبخند های هیچ آلبومی راست راستکی نبود. چه کسی از گریه های خودش ، از اشک های خودش عکس می گیرد. چه کسی پیدا می شود که عکس قلب شکسته اش را برای پروفایل تلگرام انتخاب کند. روزهای بد توی آلبوم نمی آیند. روز های بد توی اینستاگرام و تلگرام هم نمی آیند...داستان: "داست...
حمید آقا چراغچی حرم امام هشتم 29.11.2017 9:38
مشهدی شدن ، یه دل مشتاق و چند روز زحمت سفر و چند منزل بیتوته و هفت تا کفش آهنی و هفت تا عصای آهنی می طلبه گل بهار ! اما براورده کردن آرزوی یه پیرزن آرزومند ، صد سال عاشقی می خواد...داستان "حمیدآقا چراغچی حرم امام هشتم"نویسنده : شرمین نادریخوانش : زهرا عنایتی Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
دردهای خیس 29.11.2017 22:23
خیره شد به عکس های عروسی لعنتی که هنوز روی میز توالتش بودند. از حماقتی که باعث لبخند زدنش در تمام عکس های عروسی اش شده بود ، لجش گرفت...داستان "دردهای خیس"نویسنده و خوانش : سارا آراسته Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
برکه من 29.11.2017 6:39
گفتم مبادا سرما بخوری ؟ اما به فکر خودم بودم . این من بودم که گرما می خواستم . گرمای او را! ...داستان "برکه من"نویسنده : حسین سناپورخوانش : زهره زنگنه Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
شراب خانه 29.11.2017 20:50
آدم ها در زندگیشان لحظاتی را تجربه می کنند که عجیب سخت می گذرد. آن قدر سخت که دیگر نمی توانند با کسی حرف بزنند. از سر ناچاری لیست تماس ها و مخاطبین تلفن های همراهشان را جستجو می کنند و هیچ کس نیست! نه . هیچ کس نیست . و بعد ناخوداگاه پرت می شوند میان هرازلوی درونشان و هیچ کس هم نمی فهمد در جواب پرسش دیگران از آن ها که حالشان را می پرسند، مجبورند سری به نشانه تایید این که حالشان خوب است تکان بدهند و...
انگار من نیستم! 29.11.2017 7:28
من چشم هایش را می فهمیدم و خوب می دانم تمام وزن این زندگی را یک نخ پوسیده تحمل می کند. نخی که هر لحظه ممکن است با جمله ای پاره شود و زندگیمان را شبیه یک کریستالی که بر روی زمین سخت می افتد ، رها کند تا به هزار تکه تقسیم شود. وبرای همیشه رفتن و باز نگشتن و برای پاره کردن این نخ چه فرصتی بهتر از الان! ...داستان "انگار من نیستم"نویسنده و خوانش : کورش محمدی Hosted on Acast. See acast.com/privacy for m...
ویل 28.11.2017 12:13
مردی که فقط چند ماه از عمرش باقی مانده ، امیدوار است انسان های نیکوکار و خوب از دخترش نگهداری کنند. 6 ساله چشمان آبی ، موهای بور فری ، فقط اشخاص معتبر. همان طور که ویل انتظار داشت ، خانم و آقایی با اتومبیل بسیار بزرگ و شیک آمدند. لباسهایشان هم همانطور که ویل انتظار داشت ، فاخر و گران بها بود. با خودشان دختر کوچکی هم آورده بودند که با خوشحالی داد زد: این قراره خواهر من بشه ؟ ..داستان "ویل"نویسنده :...
بیداری 28.11.2017 7:59
با شتاب از ماشین پیاده شد و به سمت چهارراه دوید و دست هایش را به نشانه ایست بالای سرش تکان داد و فریاد ولی هیچ کس او را نمی دید. انگار وجود نداشت! بعد از مدتی تکرار این کار خسته شد و برگشت و به ماشینش تکیه داد.داستان "بیداری"نویسنده و خوانش : مهرداد بخارایی Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
دو روز مانده به پایان جهان 27.11.2017 6:17
بعد با خودش گفت وقتی فردایی ندارم ، نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد. بگذار این یک مشت زندگی را مصرف کنم. آن وقت شروع به دویدن کرد. زندگی را به سر و رویش پاشید. زندگی را نوشید و زندگی را بویید. و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود...داستان "دو روز مانده به پایان جهان"نویسنده : عرفان نظرآهاریخوانش : فائزه تاج فرد Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
قصری در پیرنه 27.11.2017 4:12
البته هجوم این افکار اتفاقی نیست. ترجیح میدهم آن را نوعی هوشیاری بنامم. چون یکدفعه چیزی از تجربه های خفته قدیمی در ذهنم بیدار شد. تجربه های حسی و تصویری از زمانی که بیست و چند ساله بودیم و برای گردش کنار دریا می رفتیم . تقریبا مثل حلقه فیلم از اتفاقاتی که یادم نمی آید فیلمبرداری شده باشد. جالب این که فیلم صامت نیست. چون صدایت را هم می شنوم. صدای خنده و حرف هایت در گوشم می پیچد. صدای باد و آواز پرن...
گردنبندی ممتد به سقف 27.11.2017 3:51
انقلاب که شد در سالن های تئاتر رو بستن و ما رو انداختن بیرون. مام از اون موقع با زباله های آتیشی که تو دلمون روشن شده بود، صورتمون رو سیاه کردیم و شدیم حاجی فیروز . سیاهی صورت زد به دلو سیاهی دل زد به زندگیمون . هرکی مارو می بینه فکر می کنه از دل خوشه که داریم بین این ماشینا تو این ترافیک لعنتی بالا و پایین می پریم. بگذریم . دلم برای صدای فرهاد تنگ شده...داستان "گردنبندی ممتد به سقف"نویسنده و خوان...
شکلات با شراب سرخ 22.11.2017 13:59
گفتم اگه آدم به همین سادگی ، فقط با چندتا اصل کلی در همه جعبه های دنیا رو باز کنه که دیگه زندگی فایده ای نداره ، جذابیتی نداره ، کلا فکر کنم برای همینه که زندگیاتون تو اروپا انقدر بی مزه است. خلاقیت نداره . خواهرم گفت پس باید مثه شماها تو ایران هر روز برای هر کار ساده ای کلی آدرنالین ترشح کنم؟! عزیزم من سلامتی قلبم و دوست دارم...داستان “شکلات با شراب تلخ"نویسنده و خوانش : علیرضا ایرانمهر Hosted on...
مردی که برنگشت 22.11.2017 14:29
شب اول که ابراهیم نیامد ، تا صبح خواب به چشمش نیامد و هی از این دنده به آن دنده شد. تا سپیده صبح که هول هولکی پاشد احمدی و ممدی رو به زور از جا بلند کرد. یکی یک تکه نان داد دستشان . چادرش را انداخت سرش و تا سر پل تجریش برسد، همه اش را دوید. تو اتوبوس که نشست تازه به صرافت افتاد که یکی از بچه ها می توانست روی زانویش بنشیند و یکیم کنارش بایستد! اصلا زن جماعت کم عقل است. کاش خدا زن جماعت را اصلا خلق...
نوروز به وقت قطب شمال 22.11.2017 15:34
بیستم مارچ یکم فروردین ! آخر این تقویم را کجای دلم بگذارم که در بیستمین روز سومین ماه سال باید همه چیز نو شود؟! این جا نیمه شب اول ژانویه شور و هیجان واقعی سال نو به دل آدم نمی دهد و نوروز هم که می شود ، تقویم دیگر اولین روز اولین ماه سال نیست . برای همین همیشه یک چشم آدم به تقویم این جا و درس و امتحان و موعد پروژه هاست و یک چشم به تقویم خودمان...داستان "نوروز به وقت قطب شمال"نویسنده و خوانش : سیر...
نیمکت 22.11.2017 11:05
همیشه همین طور بود در اتوبوس ، در صف گوشت یا نان در مطب دکتر یا صف سینما همیشه به آدم های دور و بر نگاه می کرد. برای کشتن وقت یک بازی اختراع کرده بود. به آدم ها نگاه می کرد و از روی ظاهر و حرکات سعی می کرد خصوصیاتشان را حدس بزند. عصبیه، بی دست و پا و ترسوه ، از خودراضیه ، تازه به پول و پله رسیده . بعد زندگی روزمره هرکدام را در سر می پروراند و مجسم می کرد. قاتی اتفاقات و درگیر مسائلشان می شد. شادی...
یک کاف بی سرکش 21.11.2017 14:05
نامه زنی به شوهر الکلی اشنوشته است حالا از شب تا صبح بنشین به قول خودت آب حیات بزن . رفیعی و بنان گوش کن و مزخرف بنویس . زن و بچه می خواهی چه کار ؟ ما هم بالاخره یه خاکی به سرمان می ریزیم. کی میداند از مردی فقط بوی تن مردها را داری . از خرج و برج خانه که خبر نداری ! داری ؟! ...داستان "یک کاف بی سرکش"نویسنده : سعید عباس پورخوانش : پگاه عباس پور Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more inform...
همین چند روز پیش 21.11.2017 26:30
همه تعریف کنان همیشه ایام دست تشویق به کارهایم زده بودند و گلی بر گردن جانم نهاده ، اما از کودکی هر روز تشویق برایت کابوس شود را می فهمی ؟! توقع چشمان انتظار را که هر لحظه فتحی جدید از تو می خواهند چه ؟! سطوح توقعاتشان از من بی انگیزه کورشان کرده بود و می پنداشتند که خواهان پیروزی افق های دست نایافته منند. بی آنکه بفهمند خفه شدن در باتلاق تشویق ها هیچ سودی برایم ندارد و نخواهد داشت...داستان "همین...
Similar podcasts
Replaio is not a podcast publisher; show names, artwork and audio belong to their authors and are distributed through public RSS feeds.