Reza Karimabadi | رضا کریمآبادی
باشگاه قتل پنجشنبه | The Thursday Murder Club
ممکنه تصورش سخت باشه که با خلق چند پیروپاتال از کارافتاده و وراج، یک نویسنده بتونه یک داستان جنایی بنویسه! اما ریچارد آزمن در «باشگاه قتل پنجشنبه» این کار را کرده! در این داستان، ماجرای چهار شخصیت عجیب و غریب روایت میشود که هفتهای یک بار در اتاقی گرد هم میآیند تا درباهی قتل و جنایت صحبت کنند. این ماجرا ادامه دارد تا اینکه در دهکده ی خود آنها کسی به قتل می رسد و بعد قتل دیگری رخ می دهد. این پادکست براساس سه گانه «باشگاه قتل پنجشنبه» هست که سعی کردم در درجه اول از نسخه انگلیسی کتاب برای تولید پادکست استفاده کنم، ولی قطعاً از ترجمه بسیار خوب خانم محدثه احمدی، خانم افسانه مقدمی و نازنین فیروزی...
Where to listen?
Podcasts in the app Replaio Radio Coming soonPodcasts are coming to the app soon. Install now and be the first to see a whole new take on podcasts
Episodes
فصل پنجاه و هشتم | پنی 22.10.2021 4:39
الیزابت دوباره به دوستش نگاه می کند. او می خواهد همین الآن دست در دست هم از در بیرون بروند. با هم یک بطری بنوشند، به او گوش دهد که مثل باراندازها در مورد چیزهای جزئی خیالی بد و بیراه می گوید و بعد شاد و شنگول تلوتلوخوران به سمت خانه بروند. ولی این دیگر هرگز تکرار نخواهد شد. Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
فصل پنجاه و هفتم | چای تیم قتل 22.10.2021 2:36
دانا مجال پیدا می کند تا سریع دزدکی از پنجره اتاق جلسه نگاهی به بیرون بیندازد. همکارش مارک با لباس فرم، دارد کلاه ایمنی دوچرخه سرش می گذارد و این عبوسی اش را تکمیل تکمیل می کند. دانا یک قلپ چای مینوشد - چای تیم قتل - و به مظنونها فکر می کند. به پدر مکی فکر می کند. آن ها واقعا از او چه می دانند؟ بعد به باشگاه قتل پنجشنبه فکر می کند. همه شان آن جا بودند. همه شان گاه و بی گاه دور و بر ونتام بودند. او...
فصل پنجاه و ششم | لیست مظنونین 22.10.2021 8:31
جویس می گوید: «باید یکی بوده باشه که به سوزن و دارو دسترسی داشته باشه.» الیزابت می گوید: «این جا همه به این جور چیزها دسترسی دارن جویس »ابراهیم موافق است: «همین طوره الیزابت، اگه بخوام یه دیدی بهتون بدم، مثل پیدا کردن سوزن توی انبار کاهه.»ابراهیم با این فرض که ممکن است در این مرحله تشویق شود مکث می کند. تشویقی در کار نیست و ادامه می دهد.حالا، کسی که توی تزریق عضلانی تجربه داره تزریق براش کاریه ثان...
فصل پنجاه و پنجم | فنتانیل 22.10.2021 1:15
«خب، یه خبر مهم دارم.» کریس هادسن جلوی اتاق جلسه ایستاده است، تیمش در مقابل او پخش هستند. «ايين ونتام کشته شده.» دانا دو فریتس نگاهی به تیم قتل می اندازد. چند چهره جدید هم هست. نمی تواند خوش شانسی اش را باور کند. دو قتل و او هم این جا است، درست وسط ماجرا. او می بایست به الیزابت دست مریزاد بگوید. او قطعا یک نوشیدنی یا هر چیز دیگری که الیزابت ترجیح میداد به او بدهکار است. یک روسری؟ چه کسی می دانست ا...
فصل پنجاه و چهارم | جویس 22.10.2021 3:46
چند هفته پیش در فیرهاون در پیاده رو پایم پشت کاشی لقی گیر کرد و افتادم. به خاطر قتلها و سفرهای به لندن و افتادن دنبال برنارد، در دفتر خاطراتم به آن اشاره ای نکردم. ولی افتضاح افتادم و کیفم افتاد و وسایلم پخش شد؛ کلیدها، جعبه عینک، قرص ها، تلفن.خب داستان از این قرار است. تک تک آدمهایی که دیدند من افتادم برای کمک به سمتم آمدند. تک تکشان. دوچرخه سواری کمکم کرد تا بایستم، پارک بانی وسایلم را جمعکرد و...
فصل پنجاه و سوم | آیین ونتام 20.10.2021 5:36
ایین ونتام از ماشین پلیس پیاده می شود، آرام است و حتی خوشحال. پلیس از او دلجویی کرده است. فردا برمی گردد. قبرها که جایی نمی روند. شاید فرستادن این قدر زود دستگاه های حفا الف اشتباهی بود که ارزشش را داشت. این یک بیانیه بود و صدور بیانیه مهم است، حالا هر چه که می خواهد باشد. ایین نمی خواهد به خانه برود.در جیب هایش دنبال پول خرد می گردد، بعد سر می خورد و کله پا می شود. دستش را دراز می کند تا چیزی را...
فصل پنجاه و دوم | دو اسکلت 20.10.2021 4:26
دو اسکلت. یکی داخل تابوت و یکی بیرون آن. یکی کوچک، یکی بزرگ. یکی خاکستری و زرد، یکی شیری رنگ. Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
فصل پنجاه و یکم | جویس 20.10.2021 1:32
جویس ببخشید، زنگ در یک بسته برای طبقه بالا بود و ما همیشه جای هم تحویل می گیریم، خب داشتم این کار را می کردم. بعضی وقتها، اگر بدانم جوونا دارد برایم گل می فرستد، وانمود می کنم خانه نیستم، تا همسایه گلها را تحویل بگیرد و ببیند. کار زشتی است واقعأ، ولی مطمئنم مردم بدتر از این ها می کنند.بگذریم، برنارد داشت می گفت از پلیس دستور نمی گیرد. برنارد سر جایش بست نشسته بود. ران گفت یک بار به مدت چهل و هشت س...
فصل پنجاهم | گپ آخر 20.10.2021 2:13
پدر متیو مکی همیشه دوست دارد با راننده های تاکسی گپ بزند. این روزها آنها اغلب مسلمانند، حتی در کنت، و صمیمیت آنها باعث می شود مکی خیلی راحت باشد. آنها به یقه کشیشی هم واکنش خوبی نشان می دهند. ولی امروز او سکوت کرده است.وقتی می بیند دروازه منتهی به آرامستان هنوز قفل است و محافظ دارد و دستگاه های حفاری بیکار روی تریلی هستند، خیالش راحت می شود. او شماره تلفنی روی تابلوی اعلانات بیرون عبادتگاه گذاشته...
فصل چهل و نهم | جویس 20.10.2021 5:18
راهبند ناپدید شده بود و از آن فقط یک مرد مانده بود. الآن بیدار بود، و طرز نشستنش عالی بود؛ خبردار، بی حرکت، سیخ: برنارد. به گمانم این جور کارها از او بعید است ولی حتما روی قبرستان تعصب دارد. باید او را می دیدید؛ آخرین محافظ، مثل هنری فوندا یا مارتین لوتر کینگ یا پادشاه میداس. برای ران سخت بود ولی خب صندلی ای را برداشت و درست کنار او نشست. یا به خاطر اتحاد بود یا میل به جلب توجه، از کجا معلوم؟ ولی...
فصل چهل و هشتم | مارینا 19.10.2021 6:51
الیزابت در آن معرکه نیست. به جای آن، بعد از گذاشتن استیون در خانه، از مسیر بلانتس وود بالا آمده و در بالای بالا، قدم به مسیر پهن منتهی به آرامستان ابدی می گذارد. در مسیر بالا می رود تا به نیمکت چوبی می رسد، نیمکت برنارد کاتل، آن جا می نشیند و منتظر می ماند.او پایین به سمت کوپرز چیس نگاه می کند. مسیر پایین پیچ در پیچ است، بنابراین راهبند در دید نیست، ولی او می تواند صدای ناآرامی های صلح آمیز و مؤدب...
فصل چهل و هفتم | معرکه 19.10.2021 1:17
جلوی دروازه منتهی به آرامستان ابدی حالا بیست صندلی هست؛ بیشتر صندلی ساحلی است و به خاطر کمر میریم یک صندلی ناهارخوری هم هست. به عنوان راهبند غیرعادی ولی مؤثر است. دو طرف دروازه پر از درخت است، بنابراین الآن تنها راه رسیدن به آرامستان ابدی از میان دیوار دفاعی مستمری بگیرها می گذرد که بعضی از آنها دارند از این فرصت استفاده می کنند و زیر آفتاب صبحگاهی کش و قوس می آیند و یک چرت به حق می زنند. دستگاه ه...
فصل چهل و ششم | گردآمدن 18.10.2021 0:34
ایین ونتام حدود ساعت هفت و نیم صبح با اداره پلیس فیرهاون تماس می گیرد. دانا دارد یک پاکت یک لیتری آب زغال اخته می خورد که اتفاقی کلمه «کوپرز چیس» را می شنود. او خودش داوطلب می شود و برای کریس هادسن پیام می فرستد. کریس امروز صبح مرخصی است ولی نمی خواهد این را از دست بدهد.ساعت هفت صبح پدر متیو مکی تماسی از مورین گاد دریافت می کند. ساعت هفت و نیم او بلند شده و لباس پوشیده است، یقه کشیشی اش در دید است...
فصل چهل و پنجم | نمایش خوب 18.10.2021 10:02
عبارت «هزینه خدمات» تأثیر قابل ملاحظه ای روی اعضای ساده تر جمع دارد. آنها احتمالا چهار ساعت وقت دارند تا موقع ناهار و بی صبرانه منتظر یک نمایش هستند، ولی خب این آدم حرف حساب می زند. جویس و برنارد که موقع خودنمایی ران با هم جیم شده بودند حالا دارند صندلی به دست برمی گردند. از میان جمعیت رد میشوند و صندلی ها را سر راه می گذارند. نوبت جویس است که برای جمع سخنرانی کند. «رادیو کنت میگه صبح خوبی می شه،...
فصل چهل و چهارم | ساعت مردن، ساعت زندگی 18.10.2021 3:07
یکی یکی چراغ های دهکده خاموش می شود. تنها روشنایی باقی مانده پشت پرده کرکره های بیمارستانی ضخیم ویلوز است؛ آخر ساعت مردن با ساعت زندگی فرق دارد. Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
فصل چهل و سوم | جویس 18.10.2021 1:41
خب ایین ونتام می توانسته تونی کرن را بکشد؟ این سؤال مهم امروز بود. خب، به گفته ابراهیم که من در زمینه توجه به جزئیات به او اعتماد دارم، ایین ونتام وقت زیادی نداشته است، ولی خب امکانش هست کار او باشد. اگر او ساعت سه ظهر از کوپرز چیس رفته باشد، ساعت سه و بیست ونه دقیقه به خانه بزرگ و کمی بیکلاس، ولی با این حال خوب) تونی کرن رسیده است. و با این حساب دو دقیقه زمان داشته تا از ماشینش پیاده شود، وارد خا...
فصل چهل و دوم | نترسید، انجام بدید 18.10.2021 1:29
ایین ونتام روی تردمیلش است و دارد به کتاب صوتی نترسید، انجام دهید: درس هایی برای زندگی و تجارت از ریچارد برانسون گوش می دهد. ایین به هیچ وجه موافق سیاست های برانسون نیست ولی خب باید برانسون را تحسین کرد. دستاوردهایش را تحسین کرد. یک روز ایین کتاب می نویسد. او فقط برای کتابش یک عنوان نیاز دارد که با متن کتابش همخوانی داشته باشد و بعد کارش را شروع می کند.ایین همان طور که می دود دارد به قبرستان فکر م...
فصل چهل و یکم | محاسبات ریاضی 18.10.2021 4:00
«خب، من بعد سر خود سه تا مسیر احتمالی اون رو جمع کردم، جواب رو بخش بر سرعت متوسطش کردم و یه ضریب خطایی رو ازش کم کردم. ضریب خطا رو از یه روش نسبتا ساده و جالب محاسبه کرده ام. یه نگاه به دفتر یادداشتم بیندازین و محاسبات ریاضیش رو ببینین. میانگین سرعت مسير الف رو میگیریم و بعد...» Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
فصل چهلم | برنارد کاتن 17.10.2021 0:49
برنارد كاتل جدول روزنامه را تمام می کند و خود کارش را دوباره در جیب ژاکتش می گذارد. امروز صبح این بالا خیلی زیباست. روی نیمکت، روی تپه. خیلی زیباست، سر آن هایی که هنوز این جا را ندیده اند کلاه رفته است.او جویس و دوستانش را دیده بود که امروز صبح با ماشین جایی می رفتند. به نظر چقدر خوشحال بودند! ولی خب جویس همه را خوشحال می کند. برنارد میداند که زیادی در خودش رفته است. می داند که دور از دسترس است؛ ح...
فصل سی و نهم | کاپیتان گرنجر 17.10.2021 4:33
گروهبان جوانی دستش را بالا می کند. او از برایتون به این جا منتقل شده است و به جای پیراشکی دارد هویج می خورد. کریس می گوید: «بله گروهبان گرانت.» اسمش را حدسی می گوید. گروهبان گرنجر می گوید: «گروهبان گرنجر» کریس با خودش می گوید حدسش خیلی نزدیک به اسم او بود. افسرهای خیلی زیادی در این تیم هستند. «من فهرست تماس های تلفنی تونی کرن رو نگاه کردم. صبح روز قتل سه تا تماس داشته، همه شون از یه شماره، جواب ند...
فصل سی و هشتم | راهیاب 17.10.2021 2:26
این کار ایده الیزابت بوده است و ابراهیم خوشحال بود که خودش این فکر را در سر او انداخته بود. آنها به نوعی می دانستند ایین ونتام دقیقا ساعت سه ظهر از کوپرز چیس رفته بود و می دانستند تونی کرن هم ساعت سه و سی و دو دقیقه به قتل رسیده بود. ابراهیم مجبور بود برای همه توضیح بدهد ساعت ضربان شمار چیست. بدین ترتیب عازم شده بودند و با ماشین ران فاصله های زمانی بین مسیرها را اندازه می گرفتند. ابراهیم می دانست...
فصل سی و هفتم | مرغ تخم طلا 17.10.2021 5:40
دانا می پرسد: «هیل کرست؟» «یه مرغ تخم طلای واقعی. خرید زمین های کشاورزی بالای تپه. دو برابر شدن ساخت وساز» دانا می پرسد: «خب هیل کرست کی جور میشه؟» الیزابت می گوید: «خب این یه مانع سر راه ونتام هست. اون هنوز حتی مالک زمین هم نیست. زمین هنوز مال کشاورز هست، گوردن پلی فر» دانا اقرار می کند: «الآن خیلی پیچیده شد برام اليزابت.» «فعلا هيل کرست رو فراموش کن و گوردن پلی فر رو هم فراموش کن، اونها رد گم کن...
فصل سی و ششم | کارل 17.10.2021 4:22
دانا که از کسلی بغض کرده در این فکر بود که امروز عصر کارل کجا بوده است. دانا تازگی عکسهای اینستاگرام دوست پسر سابقش و اینستاگرام دوست دختر جدید او را که ظاهرا اسمش تا هست دیده است. حالا دیگر عادتش شده است، اگر کارل و تیتا از هم جدا شوند، او یک جورهایی دلتنگشان می شود. که جدا هم می شوند، چون کارل احمق است و دوست دختری با ابروهایی به آن خوبی را از دست میدهد.دانا هنوز هم کارل را دوست دارد؟ نه. صادقان...
فصل سی و پنجم | جویس 17.10.2021 2:54
امروز پلیس آمد و اولش دلم برای سربازرس هادسن میسوخت، ولی فکر کنم آخرش به او خوش گذشت. بگذریم، اليزابت پوشه را به او و دانا داد، بنابراین خواهیم دید که آنها با پوشه چه می کنند. اسم جوونا هیچ جای پرونده نیست و الیزابت به من اطمینان داد که این کار به «انکار موجه» کمک می کند؛ فقط محض اطمینان که اگر کار ما خلاف قانون باشد. که من تصور می کنم هست.از الیزابت خواستم که عبارت «انکار موجه» را تکرار کند و آن...
فصل سی و چهارم | WTF 11.10.2021 2:36
دانا دارد آماده می شود برود بیرون که تلفنش دینگ دینگ می کند. پیامی از الیزابت است. همین چند ساعت قبل پیش او بود. مطمئنا دردسرساز می شود، ولی او دوست دارد اسم اليزابت را روی تلفنش ببیند. Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Similar podcasts
Replaio is not a podcast publisher; show names, artwork and audio belong to their authors and are distributed through public RSS feeds.