Reza Karimabadi | رضا کریمآبادی
باشگاه قتل پنجشنبه | The Thursday Murder Club
ممکنه تصورش سخت باشه که با خلق چند پیروپاتال از کارافتاده و وراج، یک نویسنده بتونه یک داستان جنایی بنویسه! اما ریچارد آزمن در «باشگاه قتل پنجشنبه» این کار را کرده! در این داستان، ماجرای چهار شخصیت عجیب و غریب روایت میشود که هفتهای یک بار در اتاقی گرد هم میآیند تا درباهی قتل و جنایت صحبت کنند. این ماجرا ادامه دارد تا اینکه در دهکده ی خود آنها کسی به قتل می رسد و بعد قتل دیگری رخ می دهد. این پادکست براساس سه گانه «باشگاه قتل پنجشنبه» هست که سعی کردم در درجه اول از نسخه انگلیسی کتاب برای تولید پادکست استفاده کنم، ولی قطعاً از ترجمه بسیار خوب خانم محدثه احمدی، خانم افسانه مقدمی و نازنین فیروزی...
Where to listen?
Podcasts in the app Replaio Radio Coming soonPodcasts are coming to the app soon. Install now and be the first to see a whole new take on podcasts
Episodes
فصل هشتاد و سوم | آلونک 04.11.2021 1:49
مسیر ناهموار است، ولی با انداختن نور چراغ قوه روی زمین می تواند بدون جلب توجه، خودش را بالا به مزرعه های اجاره ای برساند. دیروقت است و همه خوابند، ولی چرا خطر کند؟ به آلونک می رسد. به در قفلی آویز است، ولی قفل ارزانی است و با سنجاق سر همسرش زود باز می شود. آلونک بین همه اهالی که در کوپرز چیس مزرعه اجاره ای دارند مشترک است؛ یک باند منتخب. چند صندلی تاشو برای وقتی آب وهوا خوب است و یک کتری برای آب و...
فصل هشتاد و دوم | جویس 04.11.2021 6:53
ترفندشان این بوده که پشت آن کامیون های بزرگ گل که می بینید از هلند و بلژیک به آن جا می آیند مواد قاچاق می کردند. این «کلک» آنها بود. اوایل پیتر بارگیری را انجام میداد. به راننده ای پولی چیزی می دادند تا کامیونش را کنار جاده ای در بلژیک نگه دارد و پیتر و چند نفر دیگر که در رکابش بودند سریع می پریدند عقب و هر چه می توانستند هر جا می شد جاساز می کردند. بعد کامیون می رفت، یک توقف دیگر در کنت داشت و کا...
فصل هشتاد و یکم | گردو 04.11.2021 5:41
ابراهیم میپرسد: «گردو می خوری؟» برنارد كاتل به او نگاه می کند و بعد به کیسه باز گردویی که به او تعارف شده است. «نه متشکرم.» ابراهیم کیسه را عقب می کشد. «گردو کربوهیدراتش خیلی کمه. در حد اعتدال، آجیل خیلی مفید هست. ولی بادام هندی نه، بادام هندی استثناست.» Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
فصل هشتادم | پیتر وارد 03.11.2021 9:28
پیتر وارد موهایش دارد سفید می شود، خندان است و مثل کسی که یک سری تصمیمات خوب در زندگی اش گرفته، آرام و خرسند است؛ پیتر وارد، گل فروش فوکستون است که سرنوشت به خاطر یک عمر مهربانی و متانت به او پاداش داده است؛ مردی که کارهای خوبش سعادت را برایش به ارمغان آورده است. چنین تصوری فریبنده است. همان طور که از جای زخم زیر چشم راستش و برجستگی ماهیچه های دوسر بازویش معلوم است، پیتر وارد بابی تنر است. یعنی پی...
فصل هفتاد و نهم | جویس 03.11.2021 0:53
امروز صبح فقط سریع دو چیز را بگویم، چون عجله دارم. اول این که تیمبوکتو در مالی است. در مسیر برگشت از صندوق پست اتفاقی به ابراهیم برخوردم و از او پرسیدم. برنارد را هم دیدم که به آرامی از تپه بالا می رفت. حالا کار هر روزش است، ولی مهم نیست. و همان طور که گفتم، مالی. خب حالا شما هم می دانید. دوم این که الیزابت ساعت نه و هفده دقیقه زنگ زد و ما داریم به فوکستون می رویم. این طور که پیداست دو بار باید قط...
فصل هفتاد و هشتم | زندگی رویایی 03.11.2021 4:39
کریس هادسن آرام لیوانش را برمی دارد. او بخاری هیزمی واقعی دوست دارد و یک خوبش در پن نواق است. او هیچ وقت آن جا غذا نخورده است، چون کسی نبوده همراهش غذا بخورد، ولی بار آن جا را دوست دارد. دور بخاری کاشی های سبک قدیمی است، بسیار باسلیقه درست شده است. اگر بیست سال پیش از او می پرسیدید، می گفت در یک همچین جایی می خواهد زندگی کند. صندلی چرمی، نوشیدنی همیشه به راه و همسری که روبروی او کتابی می خواند. کت...
فصل هفتاد و هفتم | جویس 03.11.2021 2:48
همه حالا همه چیز را می دانند و این به نظر منصفانه است. خب جیانی و بابی کجا هستند؟ حالا که کار استخوان ها را حل و فصل کرده ایم، می دانم که الیزابت به این فکر می کند که چطور رد آن ها را بگیریم. راست کار خودش است، نه؟ صبح تماسی با من گرفته میشود و می شنوم: «جویس ما داریم میریم ریدینگ» یا «جویس ما داریم میریم اینورنس یا تیمبوکتو» و ذره ذره به من می گوید که چرا و خیلی زود یک فنجان چای با بابی تنریا شیر...
فصل هفتاد و ششم | دهه ۱۹۷۰ 31.10.2021 11:52
الیزابت ادامه می دهد: «ولی رفتن برای تجزیه و تحلیل. و مشخص شد استخوان های انسانه، خوب شد که تأیید شد، بدون هیچ هزینه ای. مذکر بوده، یه وقتی توی دهه ۱۹۷۰ مرده، یه زخم گلوله توی پاش هست، ولی هیچ راهی برای تشخیص این که این گلوله باعث کشته شدنش شده یا نه، نیست. بعد گفتیم حالا وقتشه که کریس و دانا رو دعوت کنیم تا یه نگاهی بندازن و از این جا به بعد کارها رو پیش ببرن. از متخصصها کمک بگیرن. به نظر و...
فصل هفتاد و پنجم | رژیم غذایی 30.10.2021 2:35
دانا و کریس در کافه واید بین، داخل پمپ بنزین بپ در خیابان ای ۲۱ منتظر قهوه مجانی شان هستند. کریس شکلاتی برمیدارد. دانا می گوید: «کریس نمی خواد اون رو بخوری.» کریس نگاهی به او می اندازد. دانا می گوید: «لطفأ. بگذار کمک کنم، میدونم سخته.» کریس سر تکان می دهد و شکلات را سر جایش می گذارد. دانا میپرسد: «خب، چه نفعی برای مکی داره؟ ارتباطش با قبرستان چیه؟ اگه کشیش نیست چرا ازش محافظت می کنه؟» کریس شانه با...
فصل هفتاد و چهارم | اسکایپ 30.10.2021 3:18
تا به حال از اسکایپ استفاده کرده اید؟ من تا امروز صبح استفاده نکرده بودم، و الآن کرده ام، ابراهیم آن را نصب کرد و بنابراین ما رفته بودیم پیش او. او آپارتمانش را خیلی تمیز نگه می دارد و فکر هم نکنم کسی بیاید و برایش تمیز کند همه جا پرونده هست، ولی در کمد و قفسه هایی که در شان قفل است، بنابراین می توانید آنها را ببینید ولی نمی توانید بخوانیدشان. چه داستان ها که یک درمانگر نشنیده است. کی باکی چه کار...
فصل هفتاد و سوم | کمبود مدرک 30.10.2021 1:55
کریس و دانا دارند از سه سری پله بالا می روند تا به دفتر کریس برسند. دانا وانمود کرده است که از آسانسور می ترسد تا کریس را مجبور به راه رفتن کند. کریس می گوید: «خب، جیسن ریچی برای قتل تونی کرن و متیو مکی برای این ونتام ؟ » دانا می گوید: «مگه این که چیزی رو از قلم انداخته باشیم.» کریس می گوید: «بعید نیست. پس بیا روش کار کنیم، میدونیم که متیو مکی اونجا بوده و میدونیم که اون به دروغگو هست. اون دکتره،...
فصل هفتاد و دوم | جویس 30.10.2021 3:32
آستین توضیح داد که استخوان ها را می برد و آزمایش های بیشتری انجام میدهد. بعد از رفتن همه، من اسم او را در اینترنت جستجو کردم و معلوم شد که او یک لرد است. تعجبی نکردم، او واقعا چیزهای زیادی در مورد استخوان ها می دانست. این که او ساعت ده شب، در هشتادوچندسالگی در یک قبر می ایستد، خب کسب و کارش است، ولی به گمانم تمام دوستهای الیزابت احتمالا به این جور چیزها عادت دارند. در چایش هم سه تا قند انداخت، هر...
فصل هفتاد و یکم | استخوانها 29.10.2021 4:37
الیزابت می پرسد: «خب اگر دقیق تر بخوای بگی چی؟» آستین می گوید: «خب، عجب! اگه میخواین دقیق بگم، میگم...» لحظه ای افکارش را می سنجد. «میگم راستش مدت نسبتا زیادی هست در واقع.» جویس می پرسد: «پس یعنی میشه هم زمان با خواهر مارگارت دفن شده باشن؟» آستین می پرسد: «چه تاریخی روی سنگ بالای قبره؟» جویس می خواند: «هزاروهشتصد و هفتاد و چهار» غیرممکنه. سی، چهل، پنجاه سال شاید، بستگی به خاکش داره، ولی نه دیگه صد...
فصل هفتادم | بوکسور نیمهبرهنه 29.10.2021 7:45
سیگار کشیدن در سونا خیلی سخت است ولی جیسن ریچی دارد نهایت تلاشش را می کند. او می پرسد: «مطمئنی با این مشکلی نداری بابا؟» عرق از پیشانی اش می چکد. ران پاسخ می دهد: «راحت همه چی رو بهشون بگو. اونها میدونن چی کار کنن.» جیسن میپرسد: «خب تو خیال می کنی که اونها پیداشون میکنن؟» ابراهیم روی سکوی پایین تر دراز کشیده است، می گوید: «به همین خیال باش.» در سونا باز می شود و الیزابت و جویس وارد می شوند، حوله ه...
فصل شصت و نهم | دکتر مککی 28.10.2021 5:07
کریس می گوید: «حقایق آقای مکی؟ چه عالی! بپردازیم به حقایق. شما پدر متیو مکی نیستین، این یه حقیقت. شما برای کلیسای کاتولیک یا هر کلیسای دیگه ای کار نمی کنین. این یه حقیقت دیگه. شما دکتر مایکل متیو نوئل مکی هستین؟ فهمیدنش ملزم پانزده دقیقه کامل تحقیق از سازمان بهداشت محل بود. میتونیم این رو هم به عنوان یه حقیقت حساب کنیم؟» متیو مکی اعتراف می کند: «بله.» «شما پانزده سال پیش به عنوان پزشک عمومی از به...
فصل شصت و هشتم | عکس 27.10.2021 1:59
جیسون ریچی می گوید: «سه شنبه صبح این عکس رو توی صندوق پست پیدا کردم.» پدر و پسر در بالکن خانه ران نشسته اند و آبجو می نوشند. ران می پرسد: «فهمیدی چیه؟» «خب، نه. تا حالا این عکس رو ندیده بودم. ولی فهمیدم چیه و کجاست.» «چی و کجاست؟» جیسون عکس را نشانش میدهد. «بفرما. من، تونی کارن و بابی تنر. سه تایی پشت میز توی بلک بریج نشستیم. قبلا واسه عشق وحال میرفتیم اونجا. یادته یه بار تو رو هم بردم؟» ران با سر...
فصل شصت و هفتم | بلکبریج 26.10.2021 6:15
نوز آن پسر را به یاد می آورد. بچه بود. کنار دریا به استيو جورجیو کوکائین تعارف کرد. استیو جورجيو اهل قبرس بود و معمولا آن دوروبر میپلکید. هیچ وقت قاتی کار نمی شد، ولی پسر باوفایی بود. الان باشگاه دارد. استیو جورجیو برای پسرک دام پهن کرد و گفت باید سری به بلک بریج بزند و شانسش را امتحان کند. او هم همین کار را کرد و سریع فهمید شانس به او پشت کرده است. خیلی خون ریزی داشت. اصلا هم جالب نبود. جیسون خیل...
فصل شصت و ششم | محل آرامش 26.10.2021 11:33
در کوپرزچیس، اگر بخواهید تنها باشید، خیلی راحت در خانه تان را می بندید و اگر بخواهید با بقیه باشید، دوباره بازش می کنید. ابراهیم دستور بهتری برای رسیدن به شادی نمی شناسد. ولی برنارد همسرش را از دست داده و نتوانسته است با غم و غصه اش کنار بیاید. پس باید در فرهيون پیر یا نیمکت روی تپه بنشیند و هیچ کس دلیلش را نمی پرسد. ابراهیم میپرسد: «تو کجا میری، ران؟ کجا به آرامش می رسی؟» ران لبانش را جمع می کند...
فصل شصت و پنجم | اعتماد 24.10.2021 6:24
«گفتی میتونم بهت اعتماد کنم، درسته؟» «کاملاْ» «با اینکه اسم واقعیت الیزابته؟ قبض هات رو توی اتاق مطالعه دیدم.» الیزابت می گوید: «شرمنده! ولی به جز اون یه مورد، کاملا میتونی بهم اعتماد کنی.» «عیب نداره. هر کاری می خوای بکن. ولی اگه یه چیزی نشونت بدم، با پلیس یا آدم های دیگه حرفی نمیزنی؟» Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
فصل شصت و چهارم | جویس 24.10.2021 2:17
جوانا اینجاست! با ماشین جدیدش به فیرهاون رفتیم. به روی خودم نیاوردم، ولی حسابی خوشحال بودم. اصلا غر نزد و نگفت «دیگه هیچکی گیاه خوار نیست، مامان» یا «اون فروشگاه لبنانی نزدیک خونه هم کیک های بهتری داره، مامان.» چای سبز، کیک تابه ای و ماکارون خوردیم. تازه فکر نمی کردم روزی چنین کاری کنم. جوانا این دوروبر جلسه داشت؛ آن هم با موضوع «بهینه سازی». وقتی کوچک بود، راحت ناگت ماهی و وافل سیب زمینی می خورد،...
فصل شصت و سوم | کیش و مات 24.10.2021 4:14
الیزابت از بیرون خانه هم سریع می فهمد مشکلی وجود دارد. پرده های اتاق مطالعه استیون کنار رفته اند. در حالی که همیشه پرده ها را می کشد. استیون دوست ندارد موقع نوشتن نور مستقیم خورشید به چشمانش بخورد. در عرض یک ثانیه، همه جور احتمالی به ذهنش می آید. استیون بیدار شده و برنامه همیشگی اش را به هم زده؟ زخمی شده؟ روی زمین افتاده؟ زنده است؟ مرده؟ یا کسی یواشکی وارد خانه شده؟ کسی از زندگی قبلی الیزابت؟ حتى...
فصل شصت و دوم | زمین اسکی 24.10.2021 7:52
کریس اغلب به دوستانش می گفت اگر مغازه ای عجیب و بدون مشتری در محله شان وجود دارد، حتما پوششی برای فروش موادمخدر است. همیشه همین طور است. نه به مشتری های واقعی نیاز دارند و نه به سود، فقط دنبال راهی برای پول شویی هستند. در هر شهری چنین جایی هست که بین یک ردیف مغازه یا زیر پل راه آهن یا کنار فروشگاه کارپترایت کز کرده است. می تواند یک سالن اپیلاسیون یا لامپ فروشی باشد یا زمین اسکی که تابلو نئونی اش ا...
قصل شصت و یکم | شماره جیسن ریچی 24.10.2021 2:21
«خب، من داشتم فهرست تماس ها رو بررسی می کردم و فهمیدم اون شماره مال کیه.»همون شماره موبایلی که به تونی کارن زنگ زده؟» دونا با سر تأیید می کند. بعد تکه کاغذی را به سمت کریس می گیرد. «این رو یادتونه؟ شماره جیسون ریچیه. صبح روز قتل اون بوده که سه بار به تونی زنگ زده. حالا ارزشش رو اداره برنامه تون رو عوض کنین؟» Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
فصل شصتم | شطرنج 24.10.2021 1:38
باگدن می داند مارینا کجا زندگی می کند و حالا زمان مناسبی است. او می داند باید با استخوانها چه کار کنند؛ به محض اینکه با هم ملاقات کردند، باگدن چنین حسی از او گرفت. برایش گل آورده است. البته آنها را نخریده، بلکه از جنگل چیده و مثل مادرش دورشان را گره زده است. واحد ۸. زنگ در را می زند و مردی جواب می دهد. بوگدان تعجب می کند. مدتی حواسش به مارینا بود، ولی هیچ وقت مردی را کنارش ندید. در بیرونی ساختمان...
فصل پنجاه و نهم | فاصله بین دو دوربین 24.10.2021 4:23
کریس هادسون اتاق خودش را دارد. معمولا به این پناهگاه کوچک می آید و تظاهر به کار کردن می کند. روی میزش جایی برای یک قاب عکس خانوادگی وجود دارد و هربار چنین قابی را آنجا نمی بیند، شرمنده می شود. شاید بد نباشد عکس برادرزاده اش را اینجا بگذارد. Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Similar podcasts
Replaio is not a podcast publisher; show names, artwork and audio belong to their authors and are distributed through public RSS feeds.