Reza Karimabadi | رضا کریمآبادی
باشگاه قتل پنجشنبه | The Thursday Murder Club
ممکنه تصورش سخت باشه که با خلق چند پیروپاتال از کارافتاده و وراج، یک نویسنده بتونه یک داستان جنایی بنویسه! اما ریچارد آزمن در «باشگاه قتل پنجشنبه» این کار را کرده! در این داستان، ماجرای چهار شخصیت عجیب و غریب روایت میشود که هفتهای یک بار در اتاقی گرد هم میآیند تا درباهی قتل و جنایت صحبت کنند. این ماجرا ادامه دارد تا اینکه در دهکده ی خود آنها کسی به قتل می رسد و بعد قتل دیگری رخ می دهد. این پادکست براساس سه گانه «باشگاه قتل پنجشنبه» هست که سعی کردم در درجه اول از نسخه انگلیسی کتاب برای تولید پادکست استفاده کنم، ولی قطعاً از ترجمه بسیار خوب خانم محدثه احمدی، خانم افسانه مقدمی و نازنین فیروزی...
Where to listen?
Podcasts in the app Replaio Radio Coming soonPodcasts are coming to the app soon. Install now and be the first to see a whole new take on podcasts
Episodes
فصل صد و هشتم | متیسن 22.11.2021 9:15
الیزابت می پرسد: «جان چه جوری انجامش بدیم؟» جان جواب می دهد: «هر جور تو می خوای الیزابت. از لحظه ای که این کار رو کردم منتظر در زدنت بودم. هر روزی که نیومدی رو صرفا به عنوان پاداش در نظر گرفتم. کاش یه کم بیشتر طول می کشید. چی شد آخرش؟» ابراهیم می گوید: «کارن پلی فرتو رو شناخت.» جان سر تکان می دهد و پیش خودش لبخند می زند. «اون؟ کارن کوچولو. عجب!» جویس می گوید: «وقتی شش سالش بوده تو سگ مریض و پیرش ر...
فصل صد و هفتم | میدوکرافت 22.11.2021 2:49
کریس مجوز می گیرد. حکم بین المللی برای دستگیری جیانی گوندوز برای بازجویی در مورد قتل تونی کرن صادر شده است. یک پایان خوب برای روز. اسکناس هایی که استیو جورجیو به آنها داد هیچ رد و نشانی نداشت، ولی سه روز قبل از قتل تونی کرن از یک صرافی در قبرس شمالی گرفته شده بود. کریس آدرس صرافی را به جو کیپریانو داده بود، محض دوربین های مداربسته، ولی جو نگاهی به آدرس انداخته بود و خندیده بود. چنین امکانی نبود. م...
فصل صد و ششم | اواخر تابستان 22.11.2021 2:30
الیزابت در هوای سرد عصر از آن جا می رود، الآن برنمی گردد خانه. هوا دارد زودتر تاریک می شود و روسری ها دارند از کمدها بیرون می آیند. هنوز تابستان است ولی خیلی تا پاییز نمانده است. چند پاییز دیگر برای الیزابت باقی است؟ چند سال دیگر برای پوشیدن یک جفت چکمه راحت و راه رفتن میان برگها؟ یک روز بهار بدون او خواهد آمد. نرگسهای زرد همیشه کنار دریاچه می رویند ولی آدم همیشه آنجا نیست که آنها را ببیند. خب زند...
فصل صد و پنجم | استیو جورجیو 20.11.2021 10:36
کریس ادامه می دهد: «ولی نگرانم نکنه چیزی که می خوام الآن بگم اتفاق افتاده باشه. فکر می کنم چند هفته پیش یه پیامی گرفتی، یا شاید صرفا در خونت رو زده باشن، نمیدونم. در هر صورت، جیانی گوندوز بوده.» استیو جورجیو سرش را تکان می دهد و می گوید: «نچ.» «خب جیانی کمک می خواسته. برای یه چیزی برگشته بوده شهر. شاید نگفته چی، شاید هم گفته. خب رو می آره به تو که به لطف کوچک در حقش کنی، به یاد ایام قدیم. یه جا بر...
فصل صد و چهارم | تیندر 18.11.2021 6:33
کارن آشنایی های بدی در تیندر داشته است. ولی این اولین بار بود که کسی او را به قتل متهم می کرد. درخواست دوستی عصر دیروز روی تلفن کارن آمده بود. از طرف جیسن ریچی. خب، با خودش گفته بود ایرادی ندارد که قبول کند؛ خب به نسبت بقیه آدمهای توی سایت دوست یابی بهتر بود. جیسن پیام میداد، کارن پیام میداد و خیلی سریع آنها در بین نوآق بودند و داشتند یک سالاد خرچنگ و کاسنی قرمز سفارش میدادند. یک عشق غیرمنتظره قری...
فصل صد و سوم | جویس 18.11.2021 3:22
نمی دانم از وب سایت تیندر چیزی می دانید یا نه؟ من درباره اش از رادیو شنیده بودم، جوکهایی راجع بهش شنیده بودم، ولی اصلا تا قبل از این که جیسن نشانم بدهد، آن را ندیده بودم. اگر می دانید که چیست، می توانید این قسمت را نخوانید. خب تیندر برای دوستیابی ست. عکس های خودتان را در یک برنامه می گذارید. برنامه مثل اینترنت است ولی فقط روی تلفن شماست. جیسن چند عکس به من نشان داد. عکس های مردها معمولا یا در کوه...
فصل صد و دوم | هدایا 18.11.2021 6:33
الیزابت می پرسد: «خب اومده بوده؟» جیسن می گوید: «اومده بوده. جیانی سه روز قبل از قتل تونی اومده این جا و روزی که اون مرده از این جا رفته. اون تونی رو مقصر میدونسته که اون همه سال پیش اون رو لو داده بوده، اون این جوری گفت. کی از جیانی خبر داره؟» جویس زیرکانه سر تکان می دهد و جیسن ادامه میدهد. «شاید فقط حس کرده وقتش بوده. وقت روشن شدن قضيه. بعضی از آدم ها یه چیزی رو مدت ها توی ذهنشون نگه می دارن.» ا...
فصل صد و یکم | پیلاتس 18.11.2021 3:19
شوخی نمی کنم، ولی نمیدونم این زنها اون موقع هم اینجا بودن یا نه. کی میدونه؟ همه اون راهبه ها. من که نمیدونستم، میدونین. تو میتونستی یکی از اون راهبه ها باشی جویس.» جویس می خندد. «انگار که یکی دو سال گذشته بوده ام. به هر حال خدایی خیلی سعی کردم که باشم.» اليزابت هم مثل گوردن پلی فر فکر می کرده است. راهبه ها. یعنی این مسیر بعدی بود که آنها باید طی می کردند؟ فردا باشگاه قتل پنجشنبه بود. شاید باید از...
فصل صدم | مگی 15.11.2021 15:53
کریس می پرسد: «ولی... اوضاع تغییر کرد؟» «اوضاع تغییر کرد، بله. اوضاع تغییر می کنه. خیلی زود مگی رو دیدم. اون عبادتگاه رو تمیز می کرد. چهار نفرشون تمیز می کردن.» دانا می گوید: «ولی فقط یکیشون مگی بود؟» متیو مکی لبخند میزند: «فقط یکیشون مگی بود. میدونین چه جوریه وقتی که برای اولین بار به چشم های یکی نگاه می کنین و همه دنیا از هم می پاشه؟ و فقط به این فکر می کنین که البته، البته، این همون چیزیه که ای...
فصل نود و نهم | تیم نجات 12.11.2021 3:05
الیزابت دست متیو مکی را می گیرد و انگشتهایش را در انگشتهای او گره می کند.صدای پاهایی در حال دویدن می آید. الیزابت به ساعتش نگاهی می اندازد. الیزابت می گوید: «تیم نجات منه. بهشون گفتم اگه تا دو ساعت نیومدم بیرون، باید در رو بشکنن. بیان داخل تیراندازی.» مکی می پرسد: «دو ساعت؟ واقعا دو ساعت گذشت؟» الیزابت سر تکان میدهد. «چیزهای زیادی برای گفتن بود متیو.» مکی هم سر تکان میدهد. Hosted on Acast. See aca...
فصل نود و هشتم | جویس 12.11.2021 1:24
به من دستورالعمل های صریحی داده شده است و الیزابت خیلی وقت است که رفته است. کاش ران و ابراهیم پیش من بودند. دارم اینها را می نویسم و منتظر رسیدن دانا هستم، که امیدوارم خیلی زود برسد. کم کم دارم حس می کنم که اینها یک سرگرمی مفرح نیست. ماجراجویی نیست که در آن همه چیز خودش حل شود و همه هفته آینده برای بیشترش برگردیم. الیزابت گفت دو ساعت و الآن دو ساعت است که رفته است. کمی بیشتر از دو ساعت. همان اول ک...
فصل نود و هفتم | اعتراف 12.11.2021 6:10
نور شمع دارد در عبادتگاه سوسو میزند. در اتاقک اعتراف اليزابت و متیو مکی فقط چند سانتی متر از هم فاصله دارند. «از نظر من فایده ای نداره که بخوام کارم رو خوب جلوه بدم. بخشش شما یا پروردگارتون رو هم نمیخوام. فقط میخوام رسماْ اعلامش کنم، میخوام تا نمردم و خاکستر نشدم یکی شهادت بده. میدونم یه قوانینی هست، حتی موقع اعتراف، بنابراین باید هر کاری که لازمه با این اطلاعات بکنین. من یه مرد رو کشتم. خیلی خیلی...
فصل نود و ششم | فرودگاه 11.11.2021 4:04
کریس به فرودگاه رسیده بود و خیلی وقت داشت و داشت از کیک شکلاتی سه لایه كافه لذت می برد. البته نباید کیک می خورد چون پر از کالری بود، ولی خب وقتی کیک را تمام کرد تازه به ذهنش رسید که نباید می خورد. Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
فصل نود و پنجم | وقت اعتراف 11.11.2021 3:29
متیو مکی تعجب کرده بود که الیزابت با او تماس گرفته بود. الیزابت از او پرسیده بود وقت اعتراف دارد یا نه. مکی داشته باغبانی می کرده و در فکر بوده است. بازجویی پلیس او را ناراحت و سردرگم کرده بود. چند ماه پیش زندگی خیلی ساده بود. زندگی او چندان شاد نبود و راستش سال هاست که شاد نبوده، ولی یعنی در آرامش بود؟ تا حدی راضی بوده؟ به گمانش اوضاع مثل همیشه بود. او خانه، باغ و حقوق بازنشستگی داشت. او همسایه ه...
فصل نود و چهارم | کاستاس گوندوز 10.11.2021 10:31
کریس هادسون در سلولی کوچک مقابل مرد درشتی نشسته است. اینجا اتاق بازجویی زندان مرکزی نیکوزیاست و آن مرد هم کاستاس گوندوز است؛ پدر جیانی گوندوز. Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
فصل نود و سوم | اتاقک اعتراف 10.11.2021 3:03
نوز هم یک اتاقک مخصوص اعتراف در عبادتگاه در قلب کوپرز چیس هست. حالا از آن به عنوان محل نگهداری مواد تمیزکننده استفاده می شود. جویس به الیزابت کمک کرده بود تا آن را خالی کنند، جعبه های مواد تمیزکننده کف را روی میز عشای ربانی چیدند و مرتب پشت عیسی چپاندند. الیزابت کل آن جا را مثل دسته گل کرده بود، حتی نرده های جلوی دریچه اتاقک را هم برق انداخته بود. برای حسن ختام، یک جفت کوسن هم روی صندلی های تمام چ...
فصل نود و دوم | جویس 08.11.2021 3:27
فقط می خواستیم نگاهی بیندازیم به عکس هایی که او آن همه سال پیش پایین تپه گرفته بود. ببینیم کسی آشنا هست یا نه. در نهایت، این در آلبوم دومی بود که بررسی کردیم. با عکس های عروسی شروع شد، گوردن و ساندرا (یا سوزان، متأسفانه من درست گوش نمیدادم، میدانید که دیدن عکس های عروسی بقیه خسته کننده است)، بعد عکس های یک بچه؛ به طرز مشکوکی کمی بعد از عکس های عروسی! این بزرگترین بچه آنها بود. بعدش صفحه پشت صفحه ع...
فصل نود و یکم | گوردون پلیفر 08.11.2021 3:58
الیزابت در تأیید حرف او، سر تکان میدهد. «صبح روزی که ایین ونتام به قتل رسید شما اون رو دیدین؟» «متأسفانه بله. به انتخاب خودم نبود.» «به انتخاب کی بود؟» «کارن، کوچکترین بچه ام. فقط می خواست حرف های ایین رو تا آخر گوش کنم. کارن میخواد من اینجا رو بفروشم. خب چرا نخواد؟» الیزابت می پرسد: «خب در مورد چی صحبت شد؟» «همون مزخرفات قدیمی. همون پیشنهاد، همون رفتار. مؤدبانه اش این میشه که من هیچ وقت از ایین و...
فصل نودم | جویس 08.11.2021 4:30
جما ونتام شرکت کوپرز چیس را به شرکتی به اسم براملی فروخته است. البته ما سعی کرده ایم تا آن جا که میتوانیم در مورد شرکت براملی اطلاعاتی کسب کنیم ولی تا الآن هیچ شانسی نداشتیم. ما حتی به جوونا و کورنلییس زنگ زدیم ولی آنها هم چیزی پیدا نکردند. آنها قول دادند که به جستجو ادامه می دهند، هرچند می شود فهمید که کاسه صبر کورنلییس دارد لبریز میشود. ولی به خاطر چیز دیگری هم هست که خوابم نمی برد. آن اسم. شرکت...
فصل هشتاد و نهم | بهدنبال جیانی گندوز 07.11.2021 4:03
کریس بازجویی بسیار جالبی را ترتیب داده است؛ با یکی که باید یک بار برای همیشه به آنها بگوید جیانی گوندوز کجاست. اسم جیانی در هیچ یک از فهرست های مسافرهایی که دانا گشته بود، نبوده است. نه هواپیما، نه قایق، نه قطار، چه ورود به بریتانیا و چه خروج از آن. ولی به تصور کریس بعید است جیانی هنوز هم از اسم قدیمی اش استفاده کند؛ نه وقتی که پلیس به جرم قتل راننده تاکسی جوان دنبالش بوده و تونی کرن هم به خاطر صد...
فصل هشتاد و هشتم | نامه 06.11.2021 9:05
جویس نامه را تمام می کند و کمی دیگر به آن خیره می شود و انگشتش را روی جوهر می کشد. به دوستانش نگاه می کند و سعی می کند لبخندی بزند که یک آن تبدیل به اشک می شود. اشکها به هق هق تبدیل می شود و ران از روی صندلی اش بلند می شود، جلوی او زانو میزند و او را در آغوش می گیرد. ران استخوانی این کار را خیلی خوب بلد است. جویس سرش را روی شانه ران می گذارد و دست هایش را دور او می اندازد و گریه می کند برای گری و...
فصل هشتاد و هفتم | جویس 06.11.2021 2:49
دارم کشش میدهم، می دانم. بیایید به ماجرا بپردازیم. من با کلید یدکی وارد ساختمان شدم، از پله ها بالا رفتم و پاکتی را دیدم که با نوارچسب به در برنارد زده شده بود. او روی پاکت نوشته بود «جويس». ببخشید، باید همین جا نوشتن را تمام کنم. روی پاکت او حتی برای «و» چشم و ابرو هم گذاشته بود. واقعأ برنارد قابل پیش بینی نیست. Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
فصل هشتاد و ششم | بازرس پنیگری 05.11.2021 5:09
دانا به خانه که برگشت. دیگر همه تمرکزش روی اینستاگرام نبود. دیدن پنی باعث افتخار و اندوه او شده است. او دوست داشت که پنی را ببیند. واقعأ هم او را دید. دلایل زیادی هست که دانا دوست دارد خودش کسی باشد که این قتل ها را حل می کند و او سربلند کردن بازرس پنی گری را هم به فهرست دلایلش اضافه می کند. Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
فصل هشتاد و پنجم | ناهار در پننواق 05.11.2021 1:37
بابی میپرسد: «یعنی حتما کار جیانی بوده، درسته؟ همیشه فکر می کردم اون یه جایی مرده.» جیسن می گوید: «من هم همیشه فکر می کردم تو یه جایی مردی. ولی خوشحالم که نمردی.» بابی می گوید: «ممنون جیس.» جیسن نگاهی به ساعتش می اندازد. «مطمئنا خیلی زود میفهمیم.» بابی می پرسد: «خیال می کنی اون میدونه؟» «اگه جیانی اومده باشه، اون میدونه. پیش اون میره می مونه.» بابی میپرسد: «دیگه نمیتونم با ناهار نوشیدنی بخورم، تو...
فصل هشتاد و چهارم | جایی برای قرار 05.11.2021 2:55
کریس و دانا با لیوان های چای در اتاق پازل نشسته اند. روبروی آنها جیسن ریچی و بابی تنر هستند؛ بابی تنری که کاراگاه های هشت اداره پلیس نتوانسته بودند او را پیدا کنند. الیزابت بارها از گفتن این که کجا یا چگونه او را پیدا کرده امتناع کرده است. الیزابت و جویس هر دو شواهدی را که نشان میدهد موقع قتل تونی کرن بابی جای دیگری مشغول بوده است دیده اند. کریس می خواست بداند اگر ممکن است آن شواهد را ببیند و الیز...
Similar podcasts
Replaio is not a podcast publisher; show names, artwork and audio belong to their authors and are distributed through public RSS feeds.