DASTANESHAB

داستان شب

Arts FA ↓ 1567 Folgen

ما هر شب راس ساعت 23، برای شما یک داستان کوتاه می‌خوانیم. Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

Besuch unbedingt die Website des Podcasts und unterstütze die Macher: shenoto.com

Autor

DASTANESHAB

Kategorie

Arts

Podcast-Website

shenoto.com

Neueste Folge

23. Okt 2026

Wo hören?

Podcasts in der App Replaio Radio Bald verfügbar

Podcasts kommen bald in die App. Installiere sie jetzt und erlebe als Erster einen ganz neuen Blick auf Podcasts

Bei Google Play herunterladen Kostenlos installieren Android fast 10 Mio. Downloads · Bewertung 4,8 iOS bald

Folgen

یک ایمیل کوچولو 02.11.2017

... Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

مرد نامرئی 01.11.2017

اصلا به نظر مشکوک نمی یومد. اگه کسی دست بند های دور دستشو نمی دید، هیچ حدسی نمی تونست در موردش بزنه . در باز شد و یه نفر با دوتا لیوان و یه پرونده خاکستری رنگ ، روبروی او نشست. از شکل و شمایلش معلوم بود که پلیسه. یکی از لیوان ها رو به سمتش هل داد اما او کوچکترین حرکتی نکرد. فقط به دستاش که وسط میز گره کرده بود نگاه می کرد . بلاخره صبر پلیس تموم شد و گفت : خوب شروع کن . برای چی اون کار رو کردی . کد...

شاهین 01.11.2017

جووانی بوکاچیو یکی از چهره‌های برجسته تاریخ ادبیات ایتالیا است. او را در کنار دانته یکی از اصلاح‌گران زبان ایتالیایی می‌دانند. بوکاچیو همچنین از مقامات دولتی فلورانس بود و فضای بسیاری از داستان‌هایش در این شهر می‌گذرد."شاهین" داستان مردی ثروتمند است به نام فدریکو که از دیرباز دلباخته بانویی است و در گذرزمان فقیر می شود و تنها دارایی با ارزشش یک شاهین است که همین پرنده باعث دیدار مجدد فدریکو با آن...

در کوچه کسی نبود 01.11.2017

وای ! چه زیباست! او در آنجا به انتظار من و من در اینجا به انتظار او! در تمام موارد مانند هم عمل می کنیم بی شک نیمه گمشده یکدیگریم!داستان "درکوچه کسی نبود"نویسنده و خوانش : سیامک احمدی Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

اعدام 31.10.2017

یک روز صبح مرا اعدام کردند. بهار بود یا زمستان نمی دانم . به هر حال یک وقتی مرا اعدام کردند. گناهم رفاقت با تمساحی استثنائی بود . تمساحی آفریقایی که گریه نمی کرد. فرمانده سعی کرد اخم کند ولی باور کنید آدم خوشرویی بود. طوری فریاد کشید : آتش! که من به دل نگرفتم ...داستان "اعدام"نویسنده : حسن تهرانیخوانش : سارا آراسته Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

بابام 31.10.2017

رو می کنه به مادرم که : این پسره سر من داد می زنه می بینی؟ مادرم گفت داره از شما سوال می پرسه . 10 بار پرسیده جواب ندادی. سه سال پیش رفتیم شنوایی سنجی و یه سمعک درجه یک براش گرفتیم که بعد مدتی استفاده نکرد و گفت گوش های خودم مگه چشه ؟ هیچ چیش نبود . فقط سنگین بود . بیشتر وقت ها هم هیچی نمی شنید . ناچار بودیم داد بزنیم و وقتیم که داد می زدیم می گفت : چرا سر من داد می زنین؟ به مادرم می گفت یه چیزی ب...

بی شرف 31.10.2017

بی شرف به صورت خونی مامان خیره شد و فکر کرد دنیا از حرکت وایستاده. مامان در حالی که گریه می کرد بغلش کرد و گفت مردا همشون بی شرفن ! همشون بی شرفن! ولی تو وقتی بزرگ شدی کاری که بابات با من کرد ، با هیچ زنی نکن خوب؟ با هیچ زنی. وقتی بزرگ شدی مثل بقیه مردا بی شرف نباش. پسر همون طور که به صورت خیس و کبود مادرش خیره شده بود، فکر کرد هیچ وقت ، هیچ وقت حتی اگه بمیره هیچ زنی رو نمی زنه. هیچ وقت بی شرف نمی...

دلم سنگین، زبانم تلخ 31.10.2017

مکالمه تلفنی پدری که فردای صبح عروسی دخترش با خانه آن ها تماس می گیرد و دامادش را متهم می کند که باعث آزار دخترش شده و او الان برگشته خانه پدری . در حالی که داماد ادعا می کند که او الان روی تختش خوابیده است! ادامه مکالمه را در داستان بشنوید...داستان "دلم سنگین زبانم تلخ"از مجموعه داستان "سمت تاریک کلمات"نویسنده : حسین سناپورخوانش : سعید کمیجانی Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more infor...

عکس یادگاری 31.10.2017

آنیون گفت خوب خوردی ؟ خانم معلم به اونم یه جریمه نوشتنی داد. آنیون به قدری جا خورد که حتی گریه هم نکرد. خانم معلم شروع کرد به یکی یکیمون جریمه دادن . هممون می بایست یه عالمه جریمه می نوشتیم. دست آخر به ما گفت : حالا باید خودتون تصمیم بگیرید که آروم باشید یا نه . اگر بچه های خوبی باشید ، جریمه هاتون رو می بخشم. بسیار خوب حالا حرکت نکنید. یه لبخند قشنگ بزنید تا آقا ازمون یه عکس قشنگ بگیره...نویسنده...

آرش کمانگیر 31.10.2017

لشکر ایرانیان در اضطرابی سخت دردآور ، دو دو سه سه به پچ پچ گرد یکدیگر کودکان بر بام ، دختران بنشسته بر روزن ، مادران غمگین کنار در . کم کمک در اوج آمد پچ پچ خفته ، خلق چون بحری برآشفته به جوش آمد خروشان شد به موج افتاد . غرش بگرفت ومردی چون صدف از سینه بیرون داد : "منم آرش!"...داستان :"آرش کمانگیر"نویسنده : سیاوش کسراییخوانش : سعید کمیجانی Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more informatio...

دنیای دیگر 30.10.2017

آن که به نظر کوچکتر می آمد گفت : کاش ظاهر ما را عوض نمی کردی . حالا احساس می کنم دنیای بزرگتری هم هست!داستان "دنیای دیگر"نویسنده : سرور غدیری ثانیخوانش : حامد ثانی Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

اشک هنرپیشه 30.10.2017

گریم تمام شد . هنرپیشه آماده رفتن به صحنه بود ، که خبر مرگ کودکش را شنید. تماشاگران بی تابی می کردند. وقت به سرعت می گذشت. چاره ای نبود. تصمیم گرفت جلوی پرده ظاهر شود و ماجرا را برای مردم بازگوید. او هنرپیشه کمدی بود...داستان "اشک هنرپیشه"نویسنده : محمد عاصمیخوانش : غزال حسینی Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

دست های خوب 30.10.2017

آن جا بهتر از فروش کنار خیابان های اصلی است. کنار خیابان های اصلی فروش بیشتر است ولی استرس پدر آدم را در می آورد. باید یک چشمت به مشتری باشد و صد چشم دیگر به اطراف که نکند ماموران سد معبر بیایند ، جول و بساطت را جمع کنند و بریزند توی وانتشان.داستان : "دست های خوب"نویسنده و خوانش : کامبیز آریان زاد Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

بیدار شو 30.10.2017

بابا دکتر نمی رفت. همیشه کار می کرد. از وقتی هم سن من بود کار می کرده . پدربزرگ خیلی زود مرده و بابا مجبور بوده توی کوره آجرپزی ، توی رستوران ، توی پارک و توی ساختمون سازی کار کند. برای همین همه کار بلد است. یک روز برایم پیتزا پخت. خیلی خوشمزه بود...داستان "بیدار شو"نویسنده : زهره شعبانیخوانش : رامین یوسفی Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

یک جفت ژیگولو 25.10.2017

ژیگولو بودن تجربه عجیبیه . مخصوصا اگر ژیگولوی خوبی نباشیخونه ما دو طبقه بود. طبقه بالا کمستاک بالدین زندگی می کرد و طبقه پایین من با دورین. خونه یه جای قشنگی توی تپه های هالیوود ساخته شده بود. زن های خونه هر دوشون درآمدهای خوبی داشتند و هر دوتا آشپزخونه پر بود از شراب خوب. یک سگ هم داشتیم . یک کلفت سیاه خپل هم بود که همیشه داشت توی آشپزخونه در فر رو باز و بسته می کرد...داستان "یک جفت ژیگولو"نویسند...

حکایت های محله امیریه 25.10.2017

کوچه ما دو سو داشت . آن سوی دیگرش جور دیگری بود. حکایت همسایه جدید، حکایتی دیگر از آن سوی کوچه ماست. آن تکه قناص حیاط گَل و گشاد خانه سرهنگ ، در نوسازی تبدیل شد به خانه ای نقلی و 45 متری . هنوز رنگ دیوارهایش خشک نشده بود که پیش چشم های کنجکاو همسایه ها یک تابلو بالای درش کوبیده شد. یک طرف تابلو عکس کله یک زن بود با موهای مدل شینیون طرف دیگرش هم ...داستان "حکایت های محله امیریه"دو حکایت از آن سوی ک...

دخترا پیتزای داغ دوست دارن 25.10.2017

علیرضا یه اس ام اس رو برای هر سه تا دختر فرستاده بود. یه تایی توی ماشین سونیا نشسته بودن و پیتزا می خوردن . نوشته بود : بیا دوتایی به ماه نگاه کنیم . پیتزاها داغ و برشته بودن . دخترها با هر گاز دهنشونو باز نگه می داشتن که زبونشون نسوزه و اس ام اس های مشترکشون رو به هم نشون می دادن و می خندیدن...داستان "دخترها پیتزای داغ دوست دارن"نویسنده و خوانش : علیرضا ایرانمهرموسیقی و تنظیم : آرش سلگی Hosted on...

کوچه شماره 5 24.10.2017

امروز دیگر حتما می پرسم تا کی می توانم هر روز صبح ببینمش . به چشم های سبزش نگاه کنم و هیچ نگویم.چیزی به سر کوچه نمانده است . ماشین را کنار می زنم . توی آینه نگاهی به خودم می اندازم . قرآن روی داشبورد را می بوسم . مصمم پا روی پدال گاز فشار می دهم پیش به سمت کوچه شماره 5 ...داستان "کوچه شماره 5"نویسنده و خوانش : آنیتا روان بخش Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

سال اسپاگتی 24.10.2017

سال 1971 بعد از میلاد مسیح سال اسپگتی بود. آن سال اسپگتی می پختم تا زندگی کنم. و زندگی می کردم تا اسپاگتی بپزم. بخاری که از قابلمه بر می خواست مایه مباهات من بود و سس گوجه فرنگی که داخل تابه قل قل می زد ، مایه امید و زندگی ام. به فروشگاهی که لوازم آشپزخانه می فروخت رفتم و...داستان "سال اسپاگتی"نویسنده : هاروکی موراکامیبرگردان : محمود مرادیخوانش : سارا سراب Hosted on Acast. See acast.com/privacy fo...

مثل آب برای شکلات 24.10.2017

یکی بود یکی نبودبرای اولین بار در زندگیشان تیتا و پدرو توانستند آزادانه نرد عشق ببازند. سال های سال مجبور بودند همه گونه احتیاط به جا آورند. مبادا کسی آن ها را ببیند. مبادا کسی به آن ها مشکوک شود. مبادا تیتا باردار شود. مبادا کسی سر و صدایشان را بشنود...داستان "مثل آب برای شکلات"نویسنده : لورا اسکوئیولبرگردان : مریم بیاتخوانش : سمیرا نعمت الهی Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more inform...

کسی شبیه تو 24.10.2017

داستانی راجع به یک رابطه سرد ساعت از 2 گذشته بود که با زنگ تلفنت از خواب پریدم. می گم ساعت 2 چون دقیقا قبل از ورداشتن گوشی تلفن به ساعت دیوار رو به روی تختخواب نگاه کردم . راستش منتظر تلفنت نبودم . فکر نمی کردم زنگ بزنی. یه لحظه تپش قلبم زیاد شد کسی دیگه ای پای تلفن بود فقط صداش شبیه تو بود اما مثل تو با من حرف نمی زد. مثل تو سرد ، بی تفاوت ، عصبی مثل این اواخر که سرم داد می زدی ...داستان "کسی شبی...

تفاوت 24.10.2017

مرا نفرین می کنی . در حالی که من از خداوند تقاضای صبر می کنم برای هر دویمان . می خندم از تفاوت نیتمان . کینه رفتنم را به دل می گیری در حالی که من می بخشمت که باعث شدی با پای خودم از دیار عاشقانه روزهای ما بودن ، ما شدن و ما ماندن بروم و پشیمان نشوم از این رفتن. می خندم از تفاوت افکارمان . هر لحظه ...داستان "تفاوت"نویسنده و خوانش : مهسا محسنی نسب Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more info...

چهل نامه کوتاه به همسرم 24.10.2017

عزیز من خوشبختی نامه ای نیست که یک روز نامه رسانی زنگ در خانه ات را بزند و آن را به دست های منتظر تو بسپارد .خوشبختی ساختن عروسک کوچکی است از یک تکه خمیر نرم شکل پذیر به همین سادگی. به خدا به همین سادگی. اما یادت باشد که جنس آن خمیر باید از عشق و ایمان باشد نه ...داستان "چهل نامه کوتاه به همسرم"نویسنده و خوانش : مرحوم نادر ابراهیمی Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

یک دونه سنگ 24.10.2017

یکی بود یکی نبودآریا برای گردش به کنار رودخونه رفته بود. آفتاب زیبا در آسمان می درخشید و صدای جریان آب رودخونه روح اون رو نوازش می داد . پرنده ها از روی یک شاخه با هم به آسمان پر کشیدند و آریا نمی دونست چی شد که یه دفعه یاد دوستش افتاد و همون موقع یک سنگ جلوی پاش نظرش رو جلب کرد...داستان "یکدونه سنگ"نویسنده و خوانش : سهی بانو ذوالقدر Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

دختری به نام جمال 24.10.2017

داستان راجع به دختری است که هیچ ظرافت زنانه ای ندارد و رفتارش با دختران دیگر متفاوت است. یکی بود یکی نبودآخرین دختر مجرد یک خانواده شلوغ روستایی بودم و 25 سال از عمرم می گذشت. همه خواهرهایم ازدواج کرده بودند و مانده بودیم من و مادر پیرم . مادرم دخترزا بود و بعد از زاییدن 8 دختر پدرم را در حسرت داشتن یک پسر دق مرگ کرد و کشت! پدرم به خاطر عشقی که به داشتن پسر داشت ، اسمم را کمال گذاشت! داستان " دختر...

Höre den Podcast داستان شب in Replaio

Radio und Podcasts in einer App - kostenlos und ohne Anmeldung. Installiere sie noch heute und verpasse den Start nicht

Bei Google Play herunterladen

Replaio ist kein Herausgeber von Podcasts; die Namen der Sendungen, Cover und Audioinhalte gehören ihren Autoren und werden über öffentliche RSS-Feeds verbreitet