DASTANESHAB
داستان شب
ما هر شب راس ساعت 23، برای شما یک داستان کوتاه میخوانیم. Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Besuch unbedingt die Website des Podcasts und unterstütze die Macher: shenoto.com
Wo hören?
Podcasts in der App Replaio Radio Bald verfügbarPodcasts kommen bald in die App. Installiere sie jetzt und erlebe als Erster einen ganz neuen Blick auf Podcasts
Folgen
دختری به نام جمال 24.10.2017 18:32
داستان راجع به دختری است که هیچ ظرافت زنانه ای ندارد و رفتارش با دختران دیگر متفاوت است. یکی بود یکی نبودآخرین دختر مجرد یک خانواده شلوغ روستایی بودم و 25 سال از عمرم می گذشت. همه خواهرهایم ازدواج کرده بودند و مانده بودیم من و مادر پیرم . مادرم دخترزا بود و بعد از زاییدن 8 دختر پدرم را در حسرت داشتن یک پسر دق مرگ کرد و کشت! پدرم به خاطر عشقی که به داشتن پسر داشت ، اسمم را کمال گذاشت! داستان " دختر...
ما هشت نفر بودیم با رویاهای بزرگ 24.10.2017 9:44
من حافظه ام را از دست داده ام و دکتری که اسمش یادم نیست می گوید . نمی دانی از کجا آمدی و چه می کردی ؟ من هم یواشکی به باغ پشت پنجره نگاه می کنم و در دل می خندم . آخه چه اهمیتی داره ؟! چون نمی دونیم کجا هم می ریم ! ...داستان "ما هشت نفر بودیم با رویاهای بزرگ"نویسنده : شیدا محمدیخوانش : یلدا رضافر Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
خرچنگ های بلوری 23.10.2017 15:09
چند بار صدای آسانسور به گوشم رسید . بالاخره رفتم کنار در آسانسور.کسی داخلش نبود. مدتیست دائم فکر می کنم تلفن زنگ می زند. گوشی را که بر می دارم صدای بوق آزاد می آید. هیچ کس پشت خط نیست و من چرا فکر می کنم تلفن زنگ می زند. مثل گربه در کمین می نشینم ...داستان "خرچنگ های بلوری"نویسنده : مصطفی دشتیخوانش : پردیس پرتو Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
یک شب گرم 23.10.2017 10:17
یادم نیست چند سال پیش بود شاید 15 یا 20 سال پیش . من توی خونم نشسته بودم . یک شب گرم تابستونی کسل کننده از خونه زدم بیرون و اومدم توی خیابون. از وقت شام گذشته بود و بیشتر مردم توی خونه هاشون نشسته بودند و تلویزیون تماشا می کردند...داستان "یک شب گرم"نویسنده : چالز بوکوفسکیبرگردان : بهمن کیارستمیخوانش : مهرداد محتشم Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
مرد مرده افتاده بود کنار پیاده رو 23.10.2017 6:42
مرد مرده بود افتاده بود کنار پیاده رو . مردم جمع شده بودند دورش. گفت بیا بریم . ایستادم . آستینم را کشید که بیا برویم . ماندم . مردم جمع شده بودند. کسی گفت یکی زنگ بزنه به پلیس . کسی زنگ نزد. چند نفری رفتند. چند نفری ماندند.آستینم را کشید . راه افتادیم . سر کوچه که رسیدیم گفت پیاده بریم . گفتم نه هوا گرمه عرق می کنم ...داستان "مرد مُرده افتاده بود کنار پیاده رو"نویسنده : کاوه اویسیخوانش : احمد تجو...
بن بست 23.10.2017 25:02
فایل صوتی که خواهید شنید داستانی است جنایی از گفتگوی مردی بازرس با خانمی که با مادر سالخورده اش زندگی می کند و مادرش مستمری از دولت دریافت می کند و مامور بازرس برای بررسی حال مادر سالخورده به آنجا رفته است...داستان "بن بست"نویسنده : ریچارد پارسونزبرگردان : بهرنگ رجبیخوانش : محمود سرمدی ، مهدیه نساجکارگردان : محمود سرمدیصدابردار : سیامک شاه کرمی Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more infor...
هزار و هفت شب 19.10.2017 17:53
این را مارکز معروف در یک مصاحبه تعریف کرده که یک روز ظهر وقتی مشغول استراحت بعد از ناهار بوده، پسرش با خنده می آید و می گوید : پدر تو آمده شما را می خواهد . همین طور که مارکز داشته خیره پسرش را نگاه می کرده، یک مهندس مکزیکی جوان با نام گابریل گارسیا مارکز می آید داخل و توضیح می دهد که 3 سال است که با صبر و حوصله به تلفن های یک مارکز دیگر جواب رد داده...هزار و هفت شب نویسنده و خوانش : احسان رضایی H...
بزرگ و کوچک 12.10.2017 3:18
بزرگ و کوچک نویسنده و خوانش : سهی بانو ذوالقدراین داستان پسریه که اسمش بزرگ بود. بزرگ هر وقت که ناراحت می شد یه چیزی دور نافش شروع به چرخیدن می کرد و همراه با چرخیدن اون بزرگ احساس عجیبی می کرد. بزرگ دوستی داشت که اسمش کوچیک بود. اونا توی یه خونه نقلی در یه جای خیلی سرسبز و با صفا زندگی می کردند. یه روز پاها و دست ها ، زبان و خلاصه همه اعضای بزرگ شروع به خرابکاری کردند... Hosted on Acast. See acas...
بیست و پنج اوت 1983 12.10.2017 15:29
بیست و پنج اوت 1983 نویسنده : خورخه لوئیس بورخسبرگردان : اسدالله امرایی خوانش : سارا باقریبه ساعت کوچک ایستگاه که نگاه کردم ، یکی دو دقیقه از یازده شب گذشته بود. پیاده به طرف هتل راه افتادم . حس آسودگی و بی قیدی که جاهای آشنا به جان آدم می اندازد مثل دفعات قبل به جانم ریخت . در بزرگ آهنی باز بود. امارت توی تاریکی فرو رفته بود... Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
پابرهنه 12.10.2017 7:34
پا برهنهنویسنده و خوانش : آرش بختیاری همه چیز معمولا از جایی شروع می شود که فکرش را نمی کنی. از یک صبح دل انگیز و شاید از یک جمعه بارانی و پاییزی که خبر آوردند آقا و خانم همسایه صاحب فرزندی شده اند که فقط دوتا چشم سیاه و بزرگ دارد. آن وقت ها فکر می کردم هر کسی که به دنیا می آید ، اولش فقط دو تا چشم سیاه و بزرگ است ولی بعد ها فهمیدم هر قانونی استثنایی هم دارد... Hosted on Acast. See acast.com/priva...
آرامترین انسان روی زمین 12.10.2017 5:59
آرامترین انسان روی زمیننویسنده : ناشناسخوانش : یاسر رزاقی یکی از دوستان شیوانا ، عارف بزرگ ، تاجر مشهوری بود. روزی این تاجر به طور تصادفی تمام اموال خود را از دست داد و ورشکست شد و از شدت غصه بیمار گشت و در بستر افتاد. شیوانا به عیادتش رفت و به بالینش نشست. اما مرد تاجر نمی توانست آرام شود و هر لحظه مضطرب تر می شد... Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
کسی در می زند 12.10.2017 16:02
کسی در می زندنویسنده و خوانش : المیرا مجابینگاهش روی دانه های عرق پیشانیم می چرخد. او در آخرین لحظه ها با نفس های تند و گرمش به یادم می آورد. در آهنی پشت سرم بسته می شود. تنم را می لرزاند. درهای رو به رو که با فاصله های چند متری پشت سر یکدیگر ردیف شده اند تار می شوند. پاهایم سست شده اند و بی حرکت مانده اند. صدایم که می کند ، جلوتر می روم... Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more informati...
بازی عروس و داماد 12.10.2017 4:07
بازی عروس و دامادنویسنده : بلقیس سلیمانی خوانش : آذین طالبی زری جان 36 سالش بود و هنوز عروسی نکرده بود. برادر کوچکش که برای تحصیل روانه غرب شد، زری جان از هفت دولت آزاد شد. اول به آقا فرزین ساندویچی محله شان پیشنهاد ازدواج داد و بعد به احمد آقا میوه فروش محله شان. زری جان از صبح تا شب جلوی مغازه لباس عروس فروشی سر میدان محله شان می ایستاد و لباس ها را نگاه می کرد و دل هر بیننده ای را می سوزاند ......
آوا و سارا 12.10.2017 3:21
آوا و سارا نویسنده و خوانش : سهی بانو ذوالقدردو نگرش متفاوت !آوا و سارا هر دو تو خونه مونده بودن و برنامه ای نداشتن . آوا فکر می کرد امروز چه روز خوبیه من از پنجره بیرون رو می بینم ، مردمو که هر کدوم به سمتی می رن و کاری دارن. سارا فکر می کرد چه روز خسته کننده ایه . اینجا که همه چیز ساکت و بی سر و صداست. بیرونم که شلوغه و مردم دارن تو همدیگه می لولن... Hosted on Acast. See acast.com/privacy for mo...
بار دیگر 12.10.2017 4:03
بار دیگر نویسنده و خوانش : مرحوم نادر ابراهیمینامه نخستین داستان امشب برای ما یک اتفاق بزرگ است . به همت سرکار خانم هلیا ابراهیمی ، دختر مرحوم نادر ابراهیمی ؛ داستانی به ما داده اند که توسط عالیجناب ابراهیمی خوانده شده و پیش از این در جایی منتشر نشده است و حالا چه افتخار بزرگی است برای "داستان شب" که به همت دختر ایشان ، اولین منتشر کننده آن هستیم . Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more i...
سرگرمی 10.10.2017 8:13
سرگرمی نویسنده : فرانتس کافکابرگردان : احمد شاملوخوانش : مهرداد بخاراییحیوان عجیبی دارم. نسفش بره نسفش گربه که از پدرم برایم مانده . اول ها بیشتر به بره می رفت تا گربه. حالا کمابیش به یک اندازه به هردو تا حیوان می رود. کله و پنجه اش را مدیون گربه است و قد و قواره اش را مدیون بره.چشم هایی را که وحشی و متغیر است و کرک کوتاهی را که سرتاپایش را پوشانده و حرکاتش را که در عین حال شامل جستن و جیم شدن است...
لانه 10.10.2017 10:07
لانه نویسنده : هوشنگ مرادی کرمانی خوانش : الهام متصدی آسمان کویر یکدست آبی بود . بلند و صاف و شفاف . هوا بد نبود و کبوتر زیبا و سفید می پرید . خیلی بالا نبود. می شد دیدش. حتی پاهاش که زیر شکمش جمع کرده بود می شد دید . انقدر پایین بود. بابام می رفت و نگاهش به کبوتر بود. تا چشم کار می کرد شن بود و شن! و شوره زار ، نمک زار . سفید سفید انگار برف باریده بود جا به جا. هیچ موجود زنده ای نبود... Hosted on...
به آفتاب برسیم 05.10.2017 2:49
به آفتاب برسیم نویسنده و خوانش : سهی بانو ذوالقدریکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبودروزی روزگاری پیش از این وقتی که تمام گل های بنفشه درومده بودن ، دخترکی که تمام زندگیشو زیر لب زمزمه می کرد ، چشمش به یک پروانه افتاد. پروانه اونقدر زیبا بود و رنگاش می درخشید که نمی شد چشم ازش برداشت... Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
صبح سرهنگ 05.10.2017 5:56
داستان صبح سرهنگ نویسنده و خوانش : علیرضا ایرانمهرموسیقی و تنظیم : آرش سلگیهنوز به صف ایستاده ایم . خشک و بی حرکت . مثل دیواری که می دانیم پشت سرمان است. بخار نفس هایمان از مقابل بینی های سرخ بالا می رود و ما به پرچم گاه می نگریم . صدایی از انتهای صف فرمان خبردار می دهد . چانه هایمان را بالا می گیریم . صدا فریاد می زند . پیش فنگ ... Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
نارنجی، لیمویی تا زیتونی 04.10.2017 11:34
نارنجی، لیمویی تا زیتونینویسنده : سپینود ناجیان خوانش : المیرا حجت انگار دکمه آسانسور را اشتباه زده بودم . کفش هایم هم دستم بود . فرصت نکرده بودم بپوشم. طرح اندام زنی را که دیدم براق شدم . زنک داشت لباس می پوشید و هر چه هم خوش بین بودم ، نمی توانستم دلیلی برای این یک کارش پیدا کنم . این بود که چای توی لیوان را پاشیدم طرف پنجره و پرده لیمویی را لک کردم . اگر روبه رویم بود یک سیلی هم می خواباندم توی...
شاهدان 04.10.2017 18:22
شاهدان نویسنده : جان آپدایک برگردان : جمشید کارآگاهی خوانش : مهرداد محتشمدیروز به من خبر داده اند که فرد پروتی دار فانی را وداع گفته است . مرده! همانطور که پیش خودم تصور می کنم از افراط در سیگار ، پریشانی و عذاب وجدان . هرچند هیچ کدام از این ها دلیل اصلی نبوده است . او در وست کاست هزاران مایل دور از زن های سابق و بچه های ولخرج ناتواش از دنیا رفت. او را خوابیده بر بستر بسیار تمیز بیمارستان ، تا خرخ...
غیر منتظره 04.10.2017 16:06
غیر منتظره نویسنده : کریستین بوبنبرگردان : نگار صدقیخوانش : سپیده شایگانغیرمنتظره کتابیست سرشار از اندیشه های متفاوت. کریستین بوبن نویسنده ای است که برای انتقال مفاهیمش از نثری خاص کمک می گیرد. کلمات در داستان های او اهمیت چندانی ندارند، بلکه آوا و لحن گفتار بازگو کننده اصلی حقایق اند. بوبن در غیرمنتظره به شرح احساساتی چون عشق، مرگ، تنهایی، کودکی و... می پردازد که همه افراد چه زن، چه مرد روزی با آ...
راننده طیاره 04.10.2017 11:49
راننده طیاره نویسنده : امید بلاغتیخوانش : فاطمه زنده بودیبچه که بودم تلویزیون آن وقتها سریالهایی می گذاشت که توی شمال بود لوکیشنش و همه جا سبز بود و بارانی و دریا داشت شمال.آدمهای مصنوعیِ دوست نداشتنیِ آن سریالها می رفتند کنار دریا و تنها زمانی که باورشان می کردم، همان لحظه بود. خب هر آدم دروغینی هم می تواند یک لحظه هایی راست باشد و دریا انگار همان چیزی بود که این آدمها را راستکی می کرد.همیشه دلم...
آروبای من 04.10.2017 6:09
آروبای من نویسنده : نورا افرونبرگردان : شیدا سالاریخوانش : حمیدرضا دانش نورا افرون ( Nora Ephron ) خبرنگار، مقالهنویس، کارگردان، تهیهکننده، رماننویس، نمایشنامهنویس و فیلمنامهنویس آمریکایی بود. آروبای من از آثار این نویسنده است.متاسفم که باید به اطلاعتون برسونم که من یک آروبا دارم. شما نمی دونید که آروبا چیه اما به زودی می فهمید. آروبای من اسمشو از جزیره ای به اسم آروبا در دریای کارائیب گرفت...
یک روز صبح زود 04.10.2017 4:59
یک روز صبح زودنویسنده و خوانش : سیامک احمدیسر گذر زیر بازارچه ، چند قدم جلوتر از سقاخانه ، حجره داشت . مال خودش نبود مال باباش بود. بابا عمرش رو داده به شما . همین چند وقت پیش بود . یک روز صبح زود از رختخوابش بلند نشد . داخل حیاط نرفت. دست و صورتشو توی آب یخ زده حوض نشست. بهش گفتم بابا ! آب حوض یخ زده . سرده... Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Ähnliche Podcasts
Replaio ist kein Herausgeber von Podcasts; die Namen der Sendungen, Cover und Audioinhalte gehören ihren Autoren und werden über öffentliche RSS-Feeds verbreitet