DASTANESHAB
داستان شب
ما هر شب راس ساعت 23، برای شما یک داستان کوتاه میخوانیم. Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Besuch unbedingt die Website des Podcasts und unterstütze die Macher: shenoto.com
Wo hören?
Podcasts in der App Replaio Radio Bald verfügbarPodcasts kommen bald in die App. Installiere sie jetzt und erlebe als Erster einen ganz neuen Blick auf Podcasts
Folgen
این برف، این برف لعنتی 16.11.2017 24:08
کار لجنی بود! پررویی و لچری می خواست و بدپیلگی و زبلی . کثافت کاری بود! حالا که فکرش را می کنم حالم را بهم می زند. اما تنها کاری بود که فوت و فنش را خوب یاد گرفته بودم و همه راههایش را امتحان کرده بودم...داستان "این برف این برف لعنتی"نویسنده : جمال میر صادقیخوانش : معصومه احمد پور Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
این برف کی آمده 16.11.2017 13:03
یکی بود یکی نبودفکر کرد این برف کی آمده که این قدر روی زمین نشسته . یادش نیامد. دیروز هم بود این برف . مرد نشسته بود کنار پنجره و بیرون را نگاه می کرد از لای پرده های سفید کمی غبار گرفته . دو کلاغ آمدند و روی برف نشستند و نوک زدند و ...داستان "این برف کی آمده"نویسنده : محمود حسینی زادخوانش : مرضیه مهاجر Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
روزی که من عاشق شدم 16.11.2017 10:36
پنجشنبه 14 اسفند ساعت 11 صبح من عاشق شدم! هوا ابری بود و همه باران های عالم سر من می ریخت. گفتن از آن روزی که عاشق شدم چه خوب است. مثل این است که روی ضخمی را بخارانی نه بیشتر! عشق مثل دامنی گر گرفته است به هر طرف که می دومی شعله ور تر می گردی ... داستان "روزی که من عاشق شدم"نویسنده : محمد صالح علاخوانش : فروزان نوری Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
برادرم دوست پسر معشوقه اش را کشت 16.11.2017 13:07
نمی دانم چه روزی آن هفتیر ضعیف و کوچک را خریده بود. هفتیری که دسته اش برنجی بود و توی برنج ها طرح گل را کنده کاری کرده بودند. خیلی روزها هفتیر را توی کشویش دیده بودم. فکر کرده بودم وسیله تزیینی است . نگران نشده بودم. برادرم یک روز هفت تیر را برداشت و راه افتاد به سمت خیابان ولیعصر...داستان "برادرم دوست پسر معشوقه اش را کشت"نویسنده : آزیتا ملکیخوانش : مژده موسوی Hosted on Acast. See acast.com/priva...
بوی شیرینی فروشی 16.11.2017 5:29
بار دوم است مامان زنگ می زند و سفارش می کند که : یادت نره شیرینی بخری ها. از بهاری هم بخر . نری یه جای جدید! حواستم جمع کن تازه باشه. اغلب عصر که بشود ، مامان و خاله هایم هوس شیرینی می کنند واگر کسی نباشد که برایشان بخر، خودشان شال و کلاه می کنند و به دنبال بوی شیرینی از خانه می زنند بیرون ...داستان "بوی شیرینی فروشینویسنده و خوانش : آذین پیشوا Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more infor...
مهندسی ژنتیک 16.11.2017 15:35
وقتی سوال هیجان انگیزی به ذهنمان می رسید ، علم همیشه مسخره ترین جواب ممکن را برایمان در چنته داشت ...داستان "مهندسی ژنتیک"گوشه ای از کتاب "بالاخره یه روز قشنگ حرف می زنیم"نویسنده : دیوید سداریسبرگردان : پیمان خاکسارخوانش : غزال صداقت Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
سی و هفت ساله ترین زن دنیا 16.11.2017 6:00
حرفی نمی زنم . مثل همه سال های قبل این 10 سال . سکوت کردیم . حواسم ولی به نگاه های دزدگی پشت عینکش هست. نگاه های بریده بریده اش به حلقه پهن و زرد توی انگشتم . اومده بود که سکوت کنیم . اومده بود که حرف نزنیم . که من فقط از نگاش بتونم بخونم که خواسته بود دلتنگیشو تسکین بده...داستان "سی و هفت ساله ترین زن دنیا"نویسنده و خوانش : مه رو جعفری Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
وقتی برای گم کردن 16.11.2017 9:33
هرچه یادش بود زندگی هیچ وقت روی خوشش را به او نشان نداده بود. قسمتش نبود بچه ای داشته باشد. بقیه بچه هایش را شوهر معتادش در همان سال های اول تولدشان فروخته بود و پول هایشان را دود کرده بود توی زیرزمین و آشپزخانه و رخت خواب و ...داستان "وقتی برای گم کردن"نویسنده و خوانش : سارا آراسته Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
انتخاب سوپی 16.11.2017 10:26
یکی بود یکی نبودسوپی روی نیمکت در خیابان مدیسن نیویورک نشست و به آسمان نگاه کرد. یک برگ خشک روی بازویش افتاد. زمستان از راه می رسید و او می دانست که باید هرچه زودتر نقشه هایش را اجرا کند. با راحتی روی نیمکت جا به جا شد. احتیاج به 3 ماه زندان گرم و نرم با غذا و دوستان خوب داشت...داستان"انتخاب سوپی"نویسنده : ویلیام سیدنی پورتر (اُ هنری)برگردان : جمال گنجه ایخوانش : بهنوش کالیوش Hosted on Acast. See...
چرا گریه می کنی؟ 14.11.2017 13:23
اصلاح گوشه های سبیل کار سختی است ! با یک حرکت اشتباه ، گوشه یک طرف بالا می رود و همین که دو طرف سبیل حتی یک میلیمتر بالا و پایین شوند، گوشه یک طرف بالا می رود و همین که دو طرف سبیل حتی یک میلیمتر بالا و پایین شوند، تعادل آدم به هم می خورد...داستان"چرا گریه می کنی"نویسنده : سروش صحتخوانش : سعید عسگرزاده Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
با من می رود با کسی نمی آید 14.11.2017 4:11
یکی بود یکی نبوددلش که می گرفت میزد به خیابون و اتوبان نهایتا دو رو پر می کرد. یه جوری می رفت انگارمی خواست یه چیزی تو گوش این شهر لعنتی بگه داستان "با من می رود با کسی نمی آید"نویسنده و خوانش : سیدعلی شانه ساز Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
مرا بفرستید به تونل 09.11.2017 16:22
درصفحه مانیتور کوچک بالای قفسه ، سه کلمه با حروف جدا از هم تکرار می شد : او زنده است . دکتر و خانم مهران چند لحظه به هم خیره شدند . یعنی چی اون زنده است ؟! خانم مهران : من نمی فهمم. دکتر : ضربان قلب رو دوباره چک کنین . پس شما چیو می فهمین ؟! نتیجه آزمایش خونش چی بود؟ خانم مهران : همون جمود همیشگی گلبول ها ! ...داستان "مرا به تونل بفرستید"نویسنده : بیژن نجدیخوانش : مرضیه مهاجر Hosted on Acast. See...
پریشان خانه 09.11.2017 10:58
حوض مربعی کم ارتفاع آبی رنگ خانه ما به درد لباس شستند نمی خورد . ولی خانم هاشم آقا که آب خانه شان قطع شده ، لباس هایش را آورده خانه ما بشوید. مامان آقای خجتی معلم کیوان را برای دختر طلاق گرفته ی خانم هاشم آقا پیشنهاد کرده و حالا صحبت سر خصوصیات اخلاقی خانم پری و آقای حجتی است...داستان "پریشان خانه"نویسنده : فروغ کشاورزخوانش : حمیدرضا دانش Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information...
بختک 09.11.2017 12:19
از بچگی از فوتبال متنفر بودم از همان وقتی که علی و جواد در کوچه گل کوچیک بازی می کردند و من را بازی نمی دادند! می گفتند : آخه دخترا که فوتبال بلد نیستند!!! می گفتند پسرا شیرن مثه شمشیرن ! دخترا ... بقیش یادم نمی آید . اما می دانم حرف خوبی نبود. چون همین الان هم که فکر می کنم بدون اینکه کلماتش را به یاد بیاورم ، ته گلویم تلخ می شود. فوتبال مزخرف ترین بازی دنیاست!...داستان "بختک"نویسنده : ناهید طباط...
خواب شفیره ها 09.11.2017 23:49
صدای وحشت زده و بغض آلود مریم را از دور می شنیدم که یک بند فریاد می زد: افسانه! افسانه! افسانه! ...آن قدر در جنگل پیش رفتم که به صخره های عظیم کوه رسیدم. امکان نداشت افسانه (دختربچه توانسته باشد از این صخره ها بالا برود. از مسیر دیگری برگشتم و دوباره از رودخانه عبور کردم . حالا مریم هم نبود! دیگر صدایش هم نمی آمد!میان درختان راش راه افتادم و بلند فریاد زدم : افسانه ! مریم ! افسانه ! مریم !...داستا...
شیرینی 09.11.2017 6:54
مادربزرگ بلند شد و توپ را برداشت و دست هایش را بالا برد از سر کمرش تا نوک انگشتانش تیر کشید. ناله کرد و توپ را انداخت در خانه بغلی. دوباره صدای بچه ها بلند شد . هورااااااا رضا شانس آوردیا ! لابد نوه هاش اونجان که توپ رو پس فرستاد وگرنه خودش میو مد و کلی غر می زد. مادربزرگ باز هم دلش گرفت . آمد بنشیند که دید دوباره توپ بچه ها از بالای سرش گذشت و افتاد بالای درخت نارنج و چنتا نارنجک از نارنجک های سب...
مامان تو زنی یا مرد؟ 09.11.2017 5:45
-مامان تو زنی یا مردی ؟ -زنم دیگه ! پس چیم ؟ -بابا چی اونم زنه ؟ -نه مامانی بابا مرده . -راست می گی مامان ؟ -آره چطور مگه ؟ -هیچی مامان . دیگه کی زنه؟ ...داستان "مامان تو زنی یا مرد؟"نویسنده : ناشناسخوانش : آرش خشنود Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
لاله 09.11.2017 17:15
داستان درباره پیرمردی تارک دنیا به اسم خداداد است.چیزی که اسباب تعجب همه شده بود ، این بود که در 2-3 سال اخیر خداداد در آبادی ها و اغلب در بازار دماوند دیده می شد که پارچه زنانه قند و چای و خرده ریز می خرید. گاهی هم در کوه های اطراف در آب گرم او را با یک دخترک کولی دیده بودند. 4 سال پیش یک شب سرد. از آن سرماها که با چنگال آهنین خودش صورت انسان را می خراشد، خداداد همین که چراغ را فوت کرد و در رختخو...
به سر عشق چی اومد؟ 09.11.2017 5:19
آدم محو شدنش را نمی بیند . اما یک جایی بین پوشیدن شلوار حاملگی ، زیر لباس خواب فلانل و هدیه گرفتن سالاد هم زن برای کریسمس ، عاشقیت و رمانس از زندگی پر می کشد. خبری از جریان های الکتریکی که وقتی از کنار هم می گذشتید وجودتان را در می نوردید ، یا حفره ای که موقع گرفتن دست های همدیگر برای اولین بار توی دلتان درست می شد، نیست. داستان " به سر عشق چی اومد"نویسنده : ارما بومبکبرگردان : احسان لطیفیخوانش :...
رفته بودیم تا خط مقدم 09.11.2017 6:22
اگر نمی دونستی کجایی و تا آخرش می رفتی از خودت می پرسیدی : آخرش که چی ؟! راستش آخرش حتی همون هیچی هم نبود! چند تا تانک هم دیدیم بزرگ بودند اما قد یه کوه نبودند اما بزرگ بودند. این ور تر چند تا قمقمه گذاشته بودند. چند تا پوتین رو هم زیر خاک کرده بودند یه جوری که معلوم بود پوتین ها به پای آدمی نیست . اما اون ها دوست داشتند ما فکر کنیم پوتین ها به پای آدمی ، رزمنده ای چیزی هست. اما نبود...داستان "رفت...
دنیای دیوانه ای که در آن زندگی می کنیم 07.11.2017 14:47
بله اعتراف می کنم که کار من بود. کارمن ، ویلارد پوگربین. آدم معمولی و معتدل دیروز که رئیس جمهور ایالات متحده دیروز رو امروز هدف گلوله قرار داد. ملت آمریکا خیلی خوش شانس بودن که یه بابایی از جمعیت بیکار حاضر در اونجا تنه سختی به من زد و باعث شد گلوله اسلحه کمریم جای اینکه بین دو ابروی رییس جمهور بشینه ، بعد از کمونه کردن به تابلوی مک دونالد ، داخل لیوان قهوه یه بینوای کور بیوفته!!! لابد دوست دارید...
شکایت 07.11.2017 3:21
یکی بود یکی نبودوقتی سرباز صدایمان کرد پدرم روی رانم نشسته بود! باید از لابه لای جمعیتی که توی راهرو مدام در حال رفت و آمد و وراجی بودن رد می شدیم تا به اتاق قاضی برسیم...داستان "شکایت"نویسنده و خوانش : کامبیز آریان زاد Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
پیش گنجشک ها 07.11.2017 18:17
داستان درباره مادری به نام آذر به نام آذر است که از شوهر معتادش جدا شده است در حالی که از او ایدز گرفته ... و دختری به نام مهگل دارد که دختر بچه ای مدرسه ای است و او هم مبتلا به این بیماری است...داستان "پیش گنجشک ها"گوشه ای از کتاب "از اعماق"نویسنده : یاسمن شکرگزارخوانش : غزال صداقت Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
آینه و آدامس 07.11.2017 8:39
این داستان یک تاکسیران است که خانمی لهستانی را در آلمان سوار می کند و قرار است منتظر بماند تا او را دوباره برگرداند. و گفتگوی میان آن ها تا رسیدن به مقصد شنیدنی است. زن قصد دارد که مچ همسر خیانتکار یا مرد سابق ... هرکسی که هست را سر بزنگاه بگیرد! ...داستان "آینه و آدامس"گوشه ای از مجموعه داستان "تاکسی نوشته ها"نویسنده : ناصر غیاثیخوانش : سمیرا نعمت الهی Hosted on Acast. See acast.com/privacy for m...
داستان من با خودم 07.11.2017 9:15
توی عالم خودم بودم و داشتم با خودم حرف می زدم. وقتی متوجه حرف زدن خودم با خودم شدم، بغض کردم . به خودم گفتم پسر ! چرا با خودت حرف می زنی توکه این طوری نبودی ؟ خودم گفت : نمی دونم ولی بالاخره منم باید با یکی حرف بزنم . منم باید خودمو تخلیه احساسی کنم. آخه تا کی تو خودم بریزم...داستان "داستان من با خودم"نویسنده و خوانش : امین برهان Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Ähnliche Podcasts
Replaio ist kein Herausgeber von Podcasts; die Namen der Sendungen, Cover und Audioinhalte gehören ihren Autoren und werden über öffentliche RSS-Feeds verbreitet