PersianBMS
Soupe Jooje Baraye Rouh | پادکست سوپ جوجه برای روح
این سری برنامه ها مجموعه ای از داستان های کوتاه و دل انگیزی است که درباره عشق و محبت ، وظایف پدر و مادری ، غلبه بر مشکلات و ... تهیه شده و تأثیر هریک از آنها مثل سوپی است برای روح که می تواند در تلطیف و تقویت روحیه ما نقش موثری ایفا کند که در قالب نمایشنامه های رادیویی تهیه شده است
Não deixe de visitar o site do podcast e apoiar quem o produz: persianbahaimedia.org
Autor
PersianBMS
Categoria
Site do podcast
Último episódio
28 de fev de 2024
Onde ouvir?
Podcasts no app Replaio Radio Em breveOs podcasts estão chegando ao app. Instale agora e seja o primeiro a descobrir um jeito totalmente novo de curtir podcasts
Episódios
قسمت ۳۵ - چهارده پله 12.08.2020 10:02
میگن که گربه هفت تا جون داره. من تا حدودی حدس می زنم که درسته. چون من در حال حاضر دارم تو جون سوم ام زندگی می کنم. گربه هم نیستم. اولین زندگی من از یه روز روشن و سرد تو دسامبر ۱۹۰۴ شروع شد از شما دعوت میکنیم با ما همراه باشید و این داستان زیبا و آموزنده رو از دست ندید
قسمت ۳۴ - متهم به دزدی ادبی 05.08.2020 10:01
من همیشه می دونستم که توانایی نوشتن رو دارم، اما این صرفا به این معنی بود که یه کمی بهتر از بقیه همکلاسی هام می تونم بنویسم . تصور این که یه روزی بتونم این قدر خوب بنویسم که از طریق نوشتن امرار معاش کنم تو سال های پایانی دور راهنمایی و اوایل دوره دبیرستان به ذهنم خطور کرد
قسمت ۳۳ - شربت توتفرنگی 29.07.2020 10:00
مادرم عاشق شربت توت فرنگی بود. اتفاقا وقتی که کوچیک بودم، خودشم خیلی عالی این شربت رو درست می کرد. هر وقت که برای دیدنش به مرکز مراقبت از سالمندان می رفتم و با بردن شربت مورد علاقش اونو متعجب می کردم، سراپای وجودم مملو از هیجان می شد. تو همون سال ها بود که معنی عشق بی قید و شرط مادر رو فهمیدم
قسمت ۳۲ - ماجرای گاوچران 22.07.2020 10:01
شرکت مخابراتی خودمو که تاسیس کردم، برای توسعه تجارت به چند نفر فروشنده زبده تو زمینه صنایع ارتباطی و بازاریابی از راه دور، آشنا به بازار محلی، آشنا به انواع مختلف سیستم های موجود تو بازار و دارای رفتار و برخورد حرفه ای نیاز داشتم. طی مصاحبه با متقاضیان کار یه روز یه گاوچرون وارد اتاقم شد.
قسمت ۳۱ - شهامت شبیه چیست؟ 15.07.2020 10:01
من خیلی خوب می دونم که شهامت شبیه چیه. من اونو تو پروازی که شش سال پیش انجام دادم دیدم و فقط حالا می تونم بدون پر شدن چشمام از اشک از اون خاطره صحبت کنم. از همون لحظه بلند شدن هواپیما معلوم بود که یه جای کار می لنگه. هواپیما ناغافل تکونای شدیدی می خورد، چند باری به شدت بالا و پایین رفت تا این که
قسمت ۳۰ - لبپریدگی کوچک بشقاب چینی 08.07.2020 9:59
اکثر اوقات مادر بتی از اون می خواست که برای چیدن میز ناهار خوری از ظروف چینی استفاده کنه. چون این خواسته مادرش دفعات زیادی تکرار می شد بتی هم هیچ وقت علت یا مناسبت اونو نپرسیده بود. تا این که یه روز داستان خیلی جالبی در مورد ظروف چینی از مادرش شنید.
قسمت ۲۹ - قرار با عشق 01.07.2020 10:00
ساعت بزرگ ایستگاه گراند سانترال، ساعت شش دقیقه به شش رو نشون می داد. ستوان بلند قد جوانی که تازه از قطار پیاده شده بود صورت آفتاب سوخته خودشو بالا گرفت، چشماشو تنگ کرد تا زمان دقیق رو بهتر ببینه. قلبش اینقدر تند میزد که خودشم تعجب کرده بود. بعد از شش دقیقه قرار بود تو زندگی اش اتفاق بزرگی رخ بده
قسمت ۲۸ - قلبی خوب برای تکیه دادن 24.06.2020 9:59
نوجوان که بودم، خجالت می کشیدم با پدرم تو خیابون دیده بشم. اون قد کوتاه بود. یکی از پاهاشم به شدت می لنگید. وقتی که دو نفری با هم راه می رفتیم و اون برای نگه داشتن تعادلش بازوی منو می گرفت، مردم زل زده بهمون نگاه می کردن. من از توجه این آدما خودخوری می کردم. اما بعدها درس های زیادی از پدرم گرفتم .
قسمت ۲۷ - سه نامه از تدی 17.06.2020 9:59
وضعیت تدی خیلی استثنایی بود. اون هیچ علاقه ای به مدرسه نداشت. لباساش همیشه کهنه و پر چین و چروک بود. موهاشو هیچ وقت شونه نمیکرد، چهره اش همیشه خشک و بی روح بود. نگاهاشم همیشه گنگ و نامیزون و همه اینا نهایت علاقه مند نبودنش به مدرسه رو نشون میداد. ولی یه روز تغییر بزرگی تو زندگی اش اتفاق افتاد.
قسمت ۲۶ - دختر بستنی 10.06.2020 9:43
الینور نمیدونست که چی به سر مادربزرگش اومده. اون همه چیزو فراموش می کرد. یادش می رفت که ظرف شکر رو کجا گذاشته، یا چه موقعی باید صورت حسابا رو پرداخت کنه، یا این که چه موقعی باید آماده باشه تا برای خرید سبزی بره مغازه سبزی فروشی. یه روز الینور رفت پیش مادرش تا دلیل این موضوع رو از اون بپرسه
قسمت ۲۵ - آقای واشنگتن 03.06.2020 10:00
کلاس یازدهم درس میخوندم که یه روز برای دیدن یکی از دوستام رفتم به کلاسشون. وارد کلاس که شدم یه دفعه معلمشون آقای واشنگتن اومد تو کلاس. اون لحظه برام یه لحظه تکان دهنده بود. شما رو دعوت می کنیم با ما همراه باشید و این داستان جذاب و شنیدنی رو از دست ندید.
قسمت ۲۴ - روزی که برادر شدیم 27.05.2020 9:58
ده ساله بودم که پدرم رو از دست دادم. مادرم برای تقویت بنیه و پرورش صفات مردونه، منو به یه مدرسه شبانه روزی فرستاد. هرچی ماشین به مدرسه نزدیک می شد استرس بیشتری بهم دست می داد. واقعا تصور درستی از این که چطور میشه مرد بود نداشتم. تو اون مدرسه اتفاقات جالبی افتاد که شما رو دعوت به شنیدن اون می کنم
قسمت ۲۳ - جعبه سیاه کوچولو 20.05.2020 9:59
وقتی یکی از عزیزان ات رو از دست می دی، بالاخره یه روزی مجبور می شی وسایل اش رو جمع و جور کنی و این کار خیلی سخته و آدم رو یاد غم از دست دادن اون شخص می ندازه. دبی ساده لوحانه فکر می کرد که پدرش تا ابد زنده می مونه و کنارشه. حالا مجبور بود وسایل پدرش رو جمع و جور کنه. اون روز اتفاقات جالبی براش رخ داد
قسمت ۲۲ – قهرمانان هر روز 13.05.2020 10:00
تو دوران کودکی قهرمانی نداشتم! من قهرمانمو سالها بعد پیدا کردم، اون ثروتمند و مشهور، قهرمان ورزشی یا یه ستاره سینما نبود، اون مرد ساده ای بود که خدا اونو تو تمام روزای عمرم بهم بخشیده بود، اونچه رو که براتون تعریف میکنم داستان زندگی قهرمان منه، قهرمانی که بر حسب اتفاق برادر بزرگمه !
قسمت ۲۱ - بازسازی راه پله منتهی به بهشت 06.05.2020 9:56
برای رسیدن به مدرسه ناچار بودیم از تعداد زیادی پل پر پیچ و خم و چوبی پایین بریم. کلاس اول که بودم تا مدتی به محض شنیدن زنگ تفریح می دویدم تو حیاط مدرسه و از اونجا به پله ها خیره می شدم. مادرم وسط راه پله های چوبی نشسته بود و به من نگاه می کرد و بهم دست تکون میداد. این یه قرارداد بین ما بود
قسمت ۲۰ - عشق پایدار 15.04.2020 9:59
جسیکا ادعا می کنه که دوباره جوان شده، آسمان آبی تر شده، متوجه عطر لطیف یاس های بنفش کنار گاراژشون شده، هرچند که قبل از این بی تفاوت از کنار اونا می گذشته و وقتی موسیقی موتسارت گوش می ده اشک از چشماش سرازیر می شه. خلاصه این که زندگی قبل از این هیچ وقت این قدر پر شور و هیجان نبوده. به نظر شما، چرا؟
قسمت ۱۹ - سبیل ببر 08.04.2020 9:59
یک روز زن جوانی به کلبه کوهستانی زاهدی میره تا برای درمان دردی که داره از اون مرد کمک بگیره. زاهد، حکیم دانایی بود که در تهیه دارو و شربتای سحرآمیز سرشناس بود و همه اونو میشناختن. با ما همراه باشید تا در ادامه ببینیم این حکیم دانا چه شربت سحرآمیزی برای اون زن جوان تجویز میکنه
قسمت ۱۸ - اراده کن 01.04.2020 9:53
برای استقبال یکی از دوستام به فرودگاه شهر پورتلند تو ایالت اورگان رفته بودم که شاهد یکی از اون صحنه هایی شدم که انسان با شنیدن اون از زبان دیگران غافل گیر می شه و تاثیر عمیقی تو زندگی آینده اون میذاره. این صحن غافلگیر کننده و عبرت انگیز درست تو چند قدمی من به وقوع پیوست
قسمت ۱۷ - یک تجربه وحشتناک 25.03.2020 10:00
دبی عقیده داشت که زندگی واقعا زیباست. این موضوع به خصوص مواقعی که مادرش موهای مشکی و بلند اون رو می شست، بیش از پیش نمودار می شد. دبی این کارو خیلی دوست داشت. اما تو یه روز فراموش نشدنی یه دسته از موهاش تو دست مادرش جا موند. اون نمی دونست که این اتفاق سرآغاز یه سرگردانی طولانی ۹ ساله خواهد بود
قسمت ۱۶ - گل سرخ بی خار 18.03.2020 10:01
نوجوانی که یه جعبه گیتار تو دستاش بود، تو خیابون میپل سوار اتوبوس مدرسه شد. از چهره اش معلوم بود که ناراحته. یه صندلی خالی پیدا کرد، گیتارش رو به صورت عمودی کنار خودش نگه داشت، سرش رو به گیتار تکیه داد و از شدت بی قراری شروع کرد به تاب دادن پاهاش. برای شنیدن ادامه قصه با ما همراه باشید
قسمت ۱۵ - تجربه خود من 11.03.2020 10:01
دستای اون اولین وسیله آشنایی کری با اون بود. همه وجود و هستیش با اون دستا پیوند خورده بود. اون دستا متعلق به مادرش بود. مادری نابینا. درسته که مادر کری نابینا بود ولی انگار همه چیزو می دید و کامل و واضح از هم اتفاقای اطرافش با خبر می شد
قسمت ۱۴ - فرشتهای مشغول کار 04.03.2020 10:01
جناب آقای کورتیس، من طی ماه گذشته مجذوب سخنرانی های روزهای یکشنبه شما در سالن فاکس ویلشایر شده ام. من چیزهای زیادی از آن ها آموخته ام و عقیده دارم که سخنرانی های شما بایستی به چاپ برسند تا مردم با خواندن آن ها همانند خود من تحت تاثیر روحی و روانی قرار گیرند. من یک پیشنهاد برای شما دارم
قسمت ۱۳ - غولی در میان مردم 26.02.2020 13:49
من معلم هستم و تصور من اینه که اون چه من از شاگردای خودم یاد گرفتم به مراتب بیشتر از اون چیزیه که اونا از من یاد گرفتن. یکی از شاگردام که بعد ها لقب غول به خودش گرفت از شاگردای آموزش استثنایی بود و قرار بود کنار شاگردای سالم تحصیل کنه. اون در واقع به قدری استثنایی بود که به همه ما درس داد
قسمت ۱۲ - خانواده ثروتمند 19.02.2020 10:00
داستان زندگی خانواده ای رو خواهید شنید که تا قبل از عید پاک سال ۱۹۴۶ اصلا فکرش رو نمیکردن که فقیر باشن، اون سال اتفاقی براشون افتاد که احساس فقر و تنگدستی خیلی ناراحتشون کرد، ولی بعد از اون تصمیمی گرفتن که ثروتمندترین خانواده بین همسایه هاشون شدن ...
قسمت 11 - دیدار دختری به نام بکی 12.02.2020 9:59
روبی دنبال کسی که ۲۴ سال پیش عاشق اون شده بود می گشت که وارد یک مغازه سفال فروشی میشه، اون جا دختر بچه ای رو می بینه که اون رو به گذشته می بره و تمام خاطرات براش زنده میشه ولی اصلا انتظار نداشت دختری که ۲۴ سال پیش عاشقش شده بود حالا ...
Podcasts parecidos
O Replaio não é o publicador dos podcasts; os nomes dos programas, as capas e o áudio pertencem aos seus autores e são distribuídos por feeds RSS públicos