Radio Mojahed - رادیو مجاهد

کتابخانه

Arts FA ↓ 425 episodes

انتشارات و کتابهای مجاهدین در این برنامه از رادیو مجاهد به سمع شنوندگان می‌رسد.

Author

Radio Mojahed - رادیو مجاهد

Category

Arts

Podcast website

www.spreaker.com

Latest episode

Jan 27, 2026

Where to listen?

Podcasts in the app Replaio Radio Coming soon

Podcasts are coming to the app soon. Install now and be the first to see a whole new take on podcasts

Get it on Google Play Install for free Android 5M+ downloads · 4.8 rating iOS soon

Episodes

آفتابکاران_محمود رویایی_قسمت نهم 12.11.2019

صبح منتظر ادامة بازجويي بودم. که اسامي تعدادي از بچه ها كه بازجويي نرفته بودند را خواندند. مشغول توضيح نكات بازجويي خودم با محمدرضا و حسين پروانه و… بودم كه پاسدار بند دريچه را باز كرد و گفت: -محمدرضا لاچين پور سريع بيا بيرون. محمدرضا كه كمي نگران شده بود، آرام گفت: -شايد محمد(ح ) (صاحب مغازه در بهبودي) اسم منم داده باشه. -به او گفتم: اگر اسم تو رو گفته بود كه از منم مي پرسيدند, شايد دوباره باید ب...

کتاب بنیانگذاران سازمان مجاهدین خلق ایران - قسمت هشتم 12.11.2019

از زبان سردار خیابانی شهید اصغر بدیع‌زادگان از قهرمانان تحمل شکنجه بود. که در آن روزهای سخت به ما امید و قوت قلب می‌بخشید.‌ شبی که جلادان برای بردن محکومان به اعدام آمده بودند، صدای او را شنیدم. درحالیکه وضو گرفته و از دستشویی برمی‌گشت، با صدای بلند در حین عبور از جلوی سلولها می‌خواند:‌«انا لله و انا الیه راجعون» آن شب، تاریخی و فراموش‌نشدنی است. برادرانمان شجاعانه و قهرمانانه به میدان تیر می‌رفتن...

آفتابکاران_محمود رویایی_قسمت هشتم 11.11.2019

اول صبح من و سعيد و تعدادي را براي بازجويي صدا كردند. شاخص اعدامي بودن، صداكردن زنداني با كلية وسايل بود. با سروصداي پاسدار بند چشمبند زده و به سمت شعبه راه افتاديم. اسم مرا براي شعبة۴ خواند. لحظه يي بعد، مردي كه صدايش جديد بود، گفت: يک دقیقه بنشين كارت دارم. مرد غريبه گفت: من مسئول تحقيق روي پرونده ات هستم. خودت خوب ميدا ني كه همه رابطه هات را شناسايي كرديم... چرا لجبازي ميكني؟ مگر پدر و مادرت چه...

راز شب -قسمت یازدهم 11.11.2019

بيش از دو ماه از دستگيريمان ميگذشت، كه ساعت ۴عصر براي ملاقات صدايم كردند. از درِ زندان بيرون آمدم و به طرف كابين ملاقات حركت كردم. از فاصلة دور، دو بچة كوچك را ديدم كه پشت زنجيرها ايستاده اند. همين كه نزديك آنها رسيدم، فهميدم كه الهه و احسان بچه هاي خردسال خواهرم هستند. با ديدن من به شدت گريه ميكردند و ميخواستند به طرفم بيايند. خواستم به سمت آنها بروم كه پاسدار با شتاب مرا به طرف كابين برد. ...وقت...

کتاب بنیانگذاران سازمان مجاهدین خلق ایران - قسمت هفتم 11.11.2019

مجاهدین خلق ایران، ۴خرداد، سالروز شهادت بنیانگذاران سازمان مجاهدین خلق ایران، محمد حنیف‌نژاد، سعید محسن و اصغر بدیع‌زادگان و هم‌چنین دوتن از اعضای مرکزیت سازمان، محمود عسکری‌زاده و عبدالرسول مشکین‌فام، را گرامی می‌داریم. به روانهای پرفتوح آنان درود می‌فرستیم. به‌راستی که آنان پیشوایان آزادی و راهگشایان جهاد و انقلاب بودند..... ....به این ترتیب بذر شجرهٌ طیبهٌ مجاهدین به دست آنان در ایران‌زمین پاشی...

راز شب - قسمت دهم 09.11.2019

دو روز از بازپرسي نگذشته بود كه از ديدن صحنه يي غرق تعجب شدم. طبق معمول موقع نهار و شام از زيرِ در، زندانيان را كه براي گرفتن غذا ميآمدند چك ميكرديم آنروز وقتي كه بيرون را چك كردم، ناگهان در بين زندانيها همان پاسداري را ديدم كه مرا براي بازپرسي برده بود. باور نميكردم دوباره دقت كردم. يعني چي؟ مگر او پاسدار نيست؟ پس اينجا چه كار ميكند؟ به سهيلا گفتم بدو بيا نگاه كن! اين همان پاسداري است كه مرا براي...

آفتابکاران_محمود رویایی_قسمت هفتم 09.11.2019

صبح، محمدرضا لاچين پور را همراه با چند نفر ديگر براي بازجويي صدا كردند. او كه عفونت زخم پايش اندکي بهبود يافته بود، با لبخندي از سلول خارج شد. محمود(ح ) به آرامي گفت: ديگه از جانش چه میخواهند! اين بنده خدا كه قبول كرده چند تا پاسدار كشته، تا زودتر اعدام شود… ساعتي بعد رضا فلاح پور و سعيد مرادي را هم صدا زدند. سنگيني فضا بعد از اضطراب و بيخوابي ديشب و تركيب نفرات بازجويي تا اندازه يي طبيعي بود. در...

کتاب بنیانگذاران سازمان مجاهدین خلق ایران - قسمت ششم 09.11.2019

۱۰سال پیش، در ابتدای سال ۶۴ یادتان هست؟ گفتم بگذارید ۱۰سال از انقلاب ایدئولوژیک مجاهدین بگذرد، تا قابل‌فهم بشود. آن‌روز ارتجاع و استعمار و ریزه‌خواران آنها می‌گفتند، ببین چه کارها می‌کنند. در آن روزگار، که بنیانگذاران ما این راه را آغاز کردند، بذر نخستین کاشته شد. اصل موضوع هم کاشتن بذر است. امروز شما می‌گویید یکصدهزار شهید دارید.... در بالای همهٌ اینها، البته انقلاب و مریم رجوی است. اکنون شما بعد...

آفتابکاران_محمود رویایی_قسمت ششم 08.11.2019

تاساعت ده كه ديدم خبري از بازجويي نشد سري به آقاي مشتاق زدم. هر وقت به بهانه يي به سراغش مي رفتم نكات و تجربيات خوب و تازه يي، البته در لفافه و كمي سربسته، برايم داشت. احساس مي كردم از بچه هاي قديمي است كه شناسايي نشده. خيلي دوستش داشتم. نزديكش شدم. لبخندي زد وگفت: فكر كن همة دنيا در همين چهارديواري خلاصه ميشود و چيزي بيرون ازاين جا نيست. من كه از حرفش خوشم نيامده بود گفتم: ما كه دنياي بزرگ و قشنگ...

کتاب بنیانگذاران سازمان مجاهدین خلق ایران - قسمت پنجم 08.11.2019

برادرم کاظم (رجوی) یک وکیل دفاعیات حقوقدان سوییسی را به‌ نام کریستیان گروبه، که دوست خودش بود، نمی‌دانم چطوری توانسته بود به این دادگاه بفرستد. در روز دوم آقای گروبه در فرصتی به‌آهستگی خودش را به من معرفی کرد، و به او اعتماد کردم. در یک فرصت مناسب که حسینی (جلاد اوین)‌ سرش را برگردانده بود، همهٌ نوشته‌های ریزنویس در کاغذ سیگار را برای کاظم توی جیب گروبه گذاشتم. و بعدها فهمیدم که همه‌شان به مقصد رس...

راز شب - قسمت نهم 08.11.2019

سرانجام به سلول برگردانده شدم. تيمم كردم نماز بخوانم. بالشتي را روي پاهايم گذاشتم. و با آرامش نمازم را خواندم و از خداوند تشكر كردم. كه مرا همراهي ميكند و دعا كردم كه تا آخر بتوانم مقاومت كنم. آن روز روزه بودم، اما آخرشب هم كه آب خواستم به من ندادند. معمولاً وقتي كه زنداني را با كابل ميزدند تا چند ساعت از دادن آب به او ممانعت ميكردند. مثل اينكه چند نفر بلافاصله بعد از خوردن آب، دچار خونريزي كليه ش...

آفتابکاران_محمود رویایی_قسمت پنجم 07.11.2019

صبحانه تكه يي نان, مقداری پنير و نيم ليواني چاي ولرم و بد بوي كافوردار بود. در حالي كه خط نازكي از پنير با شَست در وسط نان كشيده بودم، دريچه باز شد. اولين اسمي كه براي بازجويي خواند من بودم. احساسي شبيه اضطراب و ترس كه در لرزش انگشتان و احتمالأ رنگ چهره ام بارز بود آزارم مي داد. در مسير به موضوعات مختلف فكر مي كردم. ولي هيچ تمركز و انسجامي نداشتم. وقتي به محل تقسيم رسيديم و اسم دو نفر را براي دادگ...

راز شب - قسمت هشتم 07.11.2019

يادم آمد كه مدير مدرسه كه اسمش «برخورداري» بود. يكبار در كلاس بعد از اينكه من سورة حمد را تفسير كردم گفت: با منافقين خيلي آشنايي دارم. خودم از دو تا از منافقين بازجويي كرده ام. آن زمان فكر كردم كه با اين حرف ميخواهد از من زهرچشم بگيرد. حالا فهميدم كه چاخان نكرده بود. و با كميته در ارتباط بوده. خاطرة آن روزِ اخراج از مدرسه، مثل فيلم از جلوي چشمم عبور كرد. چه روز پراضطرابي بود. ساعت نه ونيم صبح هنگا...

کتاب بنیانگذاران سازمان مجاهدین خلق ایران- قسمت چهارم 07.11.2019

…‌‌کاری که بازرگان به‌لحاظ تئوریک کرده بود. این بود که سعی کرده بود نشان بدهد که تضادی بین علم و اسلام وجود ندارد. اما هنر بنیانگذاران سازمان مجاهدین خلق و محمد حنیف، این بود که، مبارزهٌ انقلابی و ضد بهره‌کشانه پیشه کردند. یعنی مبارزه‌یی با مشی مسلحانهٌ حرفه‌یی و تمام‌عیار. درخشش نام حنیف اما از همهٌ اینها مهمتر، این بود که آنها یک دگم تاریخی را شکستند. پردهٌ ارتجاع را از روی آرمان اسلام و توحید ب...

آفتابکاران_قسمت چهارم 06.11.2019

پاسداری دريچه را باز كرد و اسامي بازجويي را خواند. مطمئن بودم امروز هم من نيست، اما برخلاف تصورم بازجو مرا صدا كرد. محمدرضا لاچين پور گفت: فكر مي كني كسي دستگير شده؟ گفتم: هيچي ندارند، ورم پاهایم کم شده نگران شدند. در دادسرا، مقابل اسم من گفت: “شعبة۴ “ به محض نشستن، بوي مشمئزكنندة یک پاسدار به مشامم خورد. بدون هيچ سؤال و جوابي من را به تخت بستند. تصميم داشتم ضربات كابل را شمارش كنم، كه تا ضربة چند...

راز شب - قسمت هفتم 05.11.2019

هستة ما تقريباً يكسال و چند ماه فعال بود. اينكه نهايتاً دستگير ميشويم شكي نبود. خواه ناخواه در شهري كه دو تا سه هسته فعاليت ميكردند، رژيم به سرعت دست به كار ميشد. که افراد را شناسايي و دستگير كند. ولي بايد از همين فرصت به بهترين نحو استفاده ميكرديم و زمان را هرچه عقبتر می انداختیم. شنبه شب بود و با حميد از پخش تراكت برميگشتيم. آسمان پر از ستاره بود. به خيابان اصلي كه رسيديم، غرق تعجب شديم. ماه چند...

آفتابکاران_محمود رؤیائی_قسمت سوم 05.11.2019

روز بعد باز تعدادي از بچه ها را در دو نوبت براي بازجويي بردند و من ماندم. درد و ورم پاهايم كمي خوابيده بود. حوالي ساعت ده پاسداري با لباس پلنگي, قدي كوتاه و ريشي خرمايي وارد شد و گفت: همه بنشينند. خودش هم در آستانه در نشست. اول توضيحاتي راجع به شرايط زندان در زمان شاه داد و گفت: اون زمان در هر سلول این زندان، ۸-۷زنداني بيشتر نبود. شما اين تعداد شصت هفتاد نفر رو خودتون به ما تحميل كرديد. بعد گفت: د...

کتاب بنیانگذاران سازمان مجاهدین خلق ایران - قسمت سوم 04.11.2019

شهید بنیانگذار ‌اصغر بدیع‌زادگان در سال۱۳۱۹ در اصفهان در یک خانوادهٌ متوسط متولد شد. خردسال بود که خانواده‌اش به‌تهران آمدند. او دورهٌ دبیرستان را در تهران گذراند. و سپس در رشتهٌ مهندسی شیمی از دانشکدهٌ فنی دانشگاه تهران فارغ‌التحصیل شد. او با مسائل سیاسی، در دوران تجدید فعالیتهای جبههٌ ملی و نهضت آزادی در سالهای ۱۳۳۹ تا ۱۳۴۲ آشنا شد. اصغر به‌این نتیجه رسیده بود، که علت شکست مبارزات گذشته در این ب...

کتاب بنیانگذاران سازمان مجاهدین خلق ایران - قسمت دوم 03.11.2019

پیام محمد حنیف نژاد: هر چه دارید در کفهٌ جنگ توده‌یی مسلحانه بگذارید. دل قوی دارید که باز هم خدا با ماست. همان نیروی عظیمی که ما را به این حد رسانده، قادر است ما را حفظ کند. و در کنف حمایت خود گیرد. از هیچ فیضی ما را محروم ندارد و به اذن خودش باز هم بالاتر از اینها برساند. مجاهد بنیانگذار سعید محسن در سال۱۳۱۸ در یک خانواده از قشر متوسط در زنجان به‌دنیا آمد. تحصیلات ابتدایی و متوسطهٌ خود را در همان...

راز شب - قسمت ششم 03.11.2019

به سلول رفتم و سعي كردم چند بلوز بپوشم، تا وقتی کابل ميزنند كمي حائل شود. رويا خنديد و گفت: زياد تلاش نكن چون هرچه لباس اضافه داشته باشي در ميآورند. فقط با يك بلوز نازك كابل ميزدند. خنديدم و گفتم: كار از محكم كاري عيب نميكند. همينكه مشغول درآوردن اينهمه لباس شوند هم خيلي مسخره است... منتظر بوديم شكنجه ها شروع شود. ساعت ده صبح من و حكيمه و مريم را صدا كردند. پاسدار گفت: با وسايلتان بياييد بالا. از...

کتاب بنیانگذاران سازمان مجاهدین خلق ایران - قسمت اول 01.11.2019

بنیانگذاران کبیر سازمان مجاهدین خلق ایران محمد حنیف‌نژاد، سعید محسن و ‌اصغر بدیع‌زادگان در سحرگاه چهارم خرداد۱۳۵۱ همراه با دو تن از یاران پاکبازشان مجاهدین شهید محمود عسکری‌زاده و رسول مشکین‌فام (اعضای مرکزیت مجاهدین خلق) جاودانه شدند. آن‌روز خورشیدسواران ما به خاک افتادند، تا خورشید جاودانهٌ انقلاب بر بام ایران طلوع کند. خروش آنان را هم‌اینک در ستیغ همهٌ کوهها، در بلند همهٌ ابرها و در وسعت همهٌ ص...

راز شب - قسمت پنجم 01.11.2019

صديقه گفت: فروغ تا فرصتي هست خاطرة ماهي سياه كوچولو را تعريف كن تا مهري هم بشنود. من هم به درخواست صديقه و براي گذشت آن لحظات پراضطراب در زندان، بي معطلي شروع كردم. مادرم بسته را از پستچی گرفت و در را بست. خواهرم مطهره، هميشه براي من و حميد هديه ميفرستاد. وقتي بسته باز شد خيلي خوشحال شدم. از گزهاي خوشمزه، تا مدادتراشي كه يك قوي سفيد بود، سه عددكتاب و چند هديه ديگر كه نميدانستم چيست. مادرم گفت: اين...

راز شب - قسمت چهارم 31.10.2019

صبح هنگام صبحانه که مریم را دیدم فهمیدم کاملا در جریان واقعه است. معلوم بود دلش پراز درد است ولی از اینکه همسرش به آنها تسلیم نشده و تا آخر مقاومت کرده به او افتخار میکند. بچه ها به او تبریک و تسلیت گفتند و آن روز هم گذشت . روزهای زندان همراه با بازجویی ، بازپرسی و فشارهای جسمی و روحی توسط پاسداران میگذشت. وضعیت غذا خیلی وقتها آنقدر نامناسب و بد است. که ترجیح می دهیم فقط نان خالی بخوریم. سوسن خیلی...

راز شب - قسمت سوم 17.10.2019

ساعت یک شب بود که ماهرخ را صدا کردند. از نگاهش ترس و وحشت می بارید. خیس عرق بود. بدنش بشدت می لرزید. دستش را گرفتم و گفتم ماهرخ آرام باش اتفاقی نمی افتد. نیم ساعت بعد رنگ پریده برگشت وگفت فروغ امشب می خواهند مرا از این زندان منتقل کنند. به کجا؟ زندان بندر عباس. گوشه اتاق نشست نگاهش بارقه وحشتناک و هولناکی گرفته بود و لبهایش می لرزید. دستش را که مثل قطعه ای یخ شده بود را گرفتم. حتما سنگسارم می کنند...

راز شب - قسمت دوم 17.10.2019

به آرزویم رسیده بودم با اشتیاق دلم می خواست به زندان بروم و به دیگران ملحق بشوم. دلم نمی خواست در روزهایی که مجاهدین اعدام میشوند یا در زندان هستند من آزاد باشم. آنهم با این وضعیت و محصور در خانه که کاری نمی توانستم بکنم. تصویر مبهمی از زندان داشتم. تا ظهر کتابهایی که خوانده بودم، دفاعیات مجاهدین شهید مهدی رضایی و فاطمه امینی. ۱۳ ساله بودم و اولین تجربه زندان در زندگیم. پشت در آهنی زندان نشستم. به...

Listen to the کتابخانه podcast in Replaio

Radio and podcasts in one app - free, with no sign-up. Install today and do not miss the launch

Get it on Google Play

Replaio is not a podcast publisher; show names, artwork and audio belong to their authors and are distributed through public RSS feeds.