علی سهرابی
جن برده (تاملات فلسفی)
اینجا قرار بود بخش دومی از یک سه گانه داستانی باشد، اما نشد. نشدکه حقیقتا فشار افسردگی در زمانی که این متن آغاز می شد به حدی بود که توانایی کنترل متن و در چهارچوب داستانی درآوردنش نبود. این شد که سراسر متن شد بخش هایی پراکنده و گاه نامرتبط که بیش از آنکه ساختار داستانی داشته باشد، خودنوشتی بیمارگونه است-توجه : مناسب بالای سی سال-گروه تلگرامی (جن برده) بحث آزاد : https://t.me/+oOgQwQz59t85M2Nk
Be sure to visit the podcast's website and support the creator: podcasters.spotify.com
Where to listen?
Podcasts in the app Replaio Radio Coming soonPodcasts are coming to the app soon. Install now and be the first to see a whole new take on podcasts
Episodes
بندچهارده : غول چراغ و تصویر ذهن 10.06.2024 2:15
اکثر قصه ها ی کودکیمان به یک رسیدن ختم می شد یا یک نرسیدن همیشگی ... لااقل آنهایی که زیاد برایمان می گفتند. از سیندرلا و سفیدبرفی گرفته تا شاه سلطان مار ... آخر قصه که می شد می رفتند سر زندگی و خوب خوش سالهای سال با هم زندگی کردند. برای همین اکثر ما قصه ای برای ادامه زندگی نداریم...
بند سیزده : شیخ اسماعیل با سوگیری تعمیم 09.06.2024 4:12
امروز می دانم جواب آن روزم اشتباه بود... من با یک سعید نمی توانستم درباره آزادی اظهار نظر کنم. من باید جامعه آزاد را می دیدم که چند سعید دارد، و هم جامعه بسته را ، بعد قضاوت می کردم. اشکال همه ما این است که با دیدن نمونه ها تعمیم می دهیم و تفسیر می کنیم. برای همین به نتایج اشتباه می رسیم.
بند دوازده سرگیجه شانزده سالگی دیرپا 08.06.2024 4:54
می گفتم، قضیه خیلی از داستانها را درک نکردم. قضیه گیلاس های زوربا را هم همینطور؟ پس چرا این پسرهای نوجوان که صبح تا شب تمام فکر و ذکرشان سکس بود، زده نشدند؟ پسر های دبیرستان را می گویم و دانشگاه را... آن قدر شب و روزشان پی افکار جنسی بود که تمام برهه های زندگی شان را اشغال کرده بود. حالا در مقام فرد هیچ ، چرا جامعه سکس زده نشد؟
بند یازده : زوربای ایرانی 07.06.2024 3:43
اگر حقیقت باشد که خیلی وقت است سرش را از پای من برداشته، بزرگ شده ، خیلی وقت است رفته پی کارش شاید حتی الان برای خودش دوست پسر یا نامزد دارد ... و من هنوز دارم برایش قصه می گویم.
بند ده : اگر حقیقت کوزت باشد 07.06.2024 1:56
کوزت دختری یتیم بود و من حقیقت را به شکل یک دختر می بینمکه به ژان پناه برده ، اما حقیقت واقعا یتیم است، چون فقط به واسطه انعکاس آن به درون است که هست ، و من درک کننده مثل یک قیم، مثل ژان، حقیقت را در بر گرفته وبه آن تجلی می دهد
بند نه :همه ما بینوایانی هستیم 07.06.2024 1:48
فکر می کرد خودش ژانوالژان است ، آمده بود تهران، تیغ می گرفت زیر گلوی جوانهایی که دست دختری را گرفته بودند و برای مغازله ای برده بودند جای خلوت و تاریک پارک ملت...
بند هفت : ناز ناز و خطای شناختی بازمانده ها 06.06.2024 2:55
در دوران دانشگاه ، توی خوابگاه یکی از بچه های هم اتاقی بود که موقع صحبت همه را ناز ناز صدا می گرد. مثلا می گفت : " نازناز سیگار می کشی ؟ ناز ناز شام چیه ؟ نازناز این درس رو افتادم..." برای همین هم به نازناز معروف شده بود. یکی از خواص ویژه این آقای نازناز زبون بسیار چرب و نرمش برای خانومها بود. در اون سالهای دهه هفتاد که ما حتی سلام و احوالپرسی با دخترها برایمان یک پدیده فضایی بود، نازناز همزمان با...
بند هشت : قصه زندگی نزیسته 06.06.2024 3:22
آدم گیر خودش می شود. گیر یک شرایطی که می خواهد یا نمی خواهد. بعد گیر شرایطی که می خواسته یا نمی خواسته... هر کدام از این گیرها هم قصه ای دارد. کاش قصه زندگی هم مثل قصه های کودکی بود. مثل علی بابا می گفتی باز شو سسمی و قفل قصه باز می شد... مثل عطار که دید چگونه می شود آسوده مرد و آن روز انگار تمام قفل هایش باز شد و خواست که قصه دیگری شروع کند... اما دیر یا زود قفل قصه های تو هم می ریزد می بینی که ا...
بند شش : واندکی طرب 05.06.2024 3:28
اما ته دلم این بود که حوا قصه بگوید. منتها یک قصه اختصاصی من . قصه ای را درونم بگوید که من بتوانم بازگویی آن باشم. اما نشد. نگفت. کل تاتر قصه ای بود ولی این قسمت طرب انگیز آن برای من اصلا طرب انگیز نبود. من آدم آن نقش نبودم. نه در نقش نه در واقع ... برای همین زیاد گرد آن نچرخیدم...
بند پنج : دیونیزوس در دل آپولو 05.06.2024 3:28
چه کسی ناراحت است ؟ چه کسی قصه دارد؟ چه کسی در دلش آتشی برپاست ... گول ظاهر آدمها را نخور ... آدمها در روی تو لبخند می زنند و در زیر این لبخند ظاهری و از روی بی خیالی، رودخانه ای از اشک جاریست ، پشت این شلیک های پیاپی موج گونه خنده های عصبی بی گمان استرسی سرد و تلخ و مرداب گونه برقرار است....
بندچهار : از بی صبری سنگ صبور 04.06.2024 2:57
یونگ می خواست از پدرش رد شود ومدام باز می گشت تا به پدرش نشان بدهد که از او رد شده است ظاهرا این ابر قصه (پارادایم) ذهن او بود هر ذهنی یک یا چند قصه دارد ... هر آدمی، قصه ای دارد که تمامعمر تلاش می کند بازیگر نقش اول این قصه باشد.
بند سوم : منهستم چون قصه میشنوم 04.06.2024 6:16
اما قصه من بگونه دیگریست، من هستم چون قصه می شنوم . بایدمنی باشد تا قصه از منافذ کوچک احساس، بتابد بروی آن ودرک شود ... و چه قدر نور است آنکه مرا گوش امن قصه های خودش می داند
بند دو : شنگول ومنگول در تحلیل رفتار متقابل 03.06.2024 4:59
چه قصه ای را همه شنیده ایم؟
بند یک : جلوی درب کلاس موسیقی 12.04.2024 5:06
- تو چطور عاشق کسی هستی که ۱۰ سال قبل از اینکه توبه دنیا بیای مرده؟ - توچطور چشم انتظار تکنولوژی هستی که قراره چند سال دیگه بیاد ؟ - این با اون فرق می کنه، اون میاد ، من لمسش می کنم ، دستممی گیرمولذتش رومی برم - چه می دونی ؟ شایدنیومد! شرمنده، ولی شاید تونبودی ! اما اون بوده، همین هوا رونفس کشیده روهمینخاکقدم گذاشته ، من وزن بودنش روحس می کنم
Similar podcasts
Replaio is not a podcast publisher; show names, artwork and audio belong to their authors and are distributed through public RSS feeds.