علی سهرابی

جن برده (تاملات فلسفی)

Arts FA ↓ 40 episodes

اینجا قرار بود بخش دومی از یک سه گانه داستانی باشد، اما نشد. نشد‌که حقیقتا فشار افسردگی در زمانی که این متن آغاز می شد به حدی بود که توانایی کنترل متن و‌ در چهارچوب داستانی درآوردنش نبود. این شد که سراسر متن شد بخش هایی پراکنده و گاه نامرتبط که بیش از آنکه ساختار داستانی داشته باشد، خودنوشتی بیمارگونه است-توجه : مناسب بالای سی سال-گروه تلگرامی (جن برده) بحث آزاد : https://t.me/+oOgQwQz59t85M2Nk

Be sure to visit the podcast's website and support the creator: podcasters.spotify.com

Author

علی سهرابی

Category

Arts

Podcast website

podcasters.spotify.com

Latest episode

Nov 9, 2024

Where to listen?

Podcasts in the app Replaio Radio Coming soon

Podcasts are coming to the app soon. Install now and be the first to see a whole new take on podcasts

Get it on Google Play Install for free Android almost 10M downloads · 4.8 rating iOS soon

Episodes

سی و‌نه : مرگ وارد می شود 09.11.2024

بعد می بینیم همان ایدئولوژی که قرار بود آدمها را در گروه بیاورد که غریبگی کم شود، آدمها را به هزاران خرده گروه غریبه تقسیم‌می کند ... چه بسا آن قدر این خرده ایدئولوژی ها ریشه می دوانند که حتی یک آدم را چند بخش می کنند و‌آن آدم با خودش هم غریبه می شود ..

سی و‌هشت : دستگاه تحلیلی بقایی 22.10.2024

اما اگر افراطی‌وار کلا چیزی به اسم انتخاب و‌اختیار را از انسان منفک‌کنیم‌‌‌ و‌بگوییم این توهم انتخاب ناشی از تضارب احتمالهای پارامترهای بسیار متعددی است که در نقش گیری آن ها شکل می گیرند و حتی همین فکری که هم اکنون از سر من می گذرد ، جالب ترین نتایج را به دست می آوریم

سی و هفت : آنیمای درون‌من 21.10.2024

پس آنیما هم باید در درون باشد. اگر چیزی در بیرون باشد باید نحوی به درون بیاید. آن کودک هم باید بازیهایش را در درون خودش می جست، شرابش را لمسش را ... درون کودک آنیمای درون ... حق دارند آدمها که این قدر دنبال روح هستند. آدمی برای اینکه خودش را بشناسد هم باید خودش را درونی کند

سی و شش: روباه یا خارپشت 18.10.2024

یک جمله از آرخیلوخوس نقل شده که خارپشت یک راز یزرگ را می داند وروباه رازهای کوچک متعدد . آیزا برلین در کتاب خودش در این جمله کلمه راز را به کلمه چیز مهم تغییر داد و از آن تعبیر کاملا متضادی گرفت. همه راه افتادند که خارپشت شوند. یک دانش خیلی عمیق ، یک رابطه خیلی عمیق ، یک توانمندی خیلی عمیق... اما آیا واقعا خارپشت ها ماندند و روباه ها از بین رفتند؟

سی و‌پنج : من و‌ اجداد‌ نئاندرتال 17.10.2024

آیا اصلا باید درباره این چیز ها فکر کرد ؟

سی و‌چهار : پرواز از فراز آشیانه ضحاک 11.07.2024

مک مورفی در دیوانه از قفس پرید خیلی فرد آگاهی نیست، اما در بیمارستان روانی که تحت تسلط پرستاری تمامیت خواه و روان پریش است، آگاهی او نسبت به تمام افراد آنجا بالاتر است. او تمام قد در برابر پرستار می ایستد و در نهایت پرستار ، به عنوان نماد قدرت حاکم بر آمده از جامعه، در برابر این آگاهی می ایستد و در نهایت او را از این آگاهی محروم می کند. اما به غیر از سبک مک مورفی، یک سبک دیگر از نمود آگاهی هم هست.

سی و سه : پنیسیلین سخن می گوید 05.07.2024

ما با دنیای درون خودمان تعریف می شویم و دنیای درون ما با ترس هایمان. مهم نیست که چه قدر پیچیدگی تفکرات ماست یا چه قدر ساده لوحانه به دنیا می نگریم. ما میبینیم که روزی تمام می شویم و این ترس ما را می برد به سوی انگیزه بقا... کلا تکامل داروینی ، بر مبنای بقاست. اگر در ژنوم های گونه ، ژنهای بقا وجود نداشت، من اصلا به وجود نمی آمدم و باقی نمی ماندم. ترس یعنی این تناقضی که می دانم تمام خواهم شد با وجود...

سی و‌ دو : وقتی شکستن‌تخم مرغ مسری می شود 05.07.2024

آنچه در جامعه تفاوتهای افراد خاص می توانست ایجاد کند و توانمندی ویژه به وجود آورد، در آدمی، گوشه های تیز و سائق های نامتعادل ، می توانست به افرادی منجر شود‌که گونه های نادر خویشند ، اما چیزی که جامعه اهدا می کند، در پس امنیت و‌رفاه نسبی، از بین رفتن تمام تنوع ها و استعدادهای خاص است، به بهانه اینکه امنیت در برابر رفتارهای مخرب ، با ساده سازی شرایط زیستی و‌ یکسان سازی الگوهای رفتاری به دست می آید

بند سی و‌یک : کلاه دترمینیست ها و شامپانزه های متمدن 27.06.2024

همه ما با کلاه هایمان انتخاب می کنیم ، شاید هم با کفشهایمان ، ولی قطعا با فکرمان نه ! بعد هم با تمام‌قوا می چسبیم‌به انتخاب خودمان ، انگار این انتخاب بخشی از هویت ماست، که هست ... واقعا هست ... یک‌روز انتخاب می کنیم‌که برنامه‌نویس شویم‌و‌بعد می بینی سی سال است برنامه‌نویسی می کنی ... برنامه نوسی می شود بخشی از هویتت، وجودت حتی یک سینما رفتنت هم می شود سینما رفتن یک برنامه نویس ... آنچنان می چسبی ب...

بند سی: ۲۱ درس شراب برای آگاهی 27.06.2024

اغلب ما از شرم آگاه می شویم و از خود بودنمان دور می شویم، اما در حالتی ما به شرم آگاه می شویم و‌از شرم‌دور می شویم .. از اینکه چه کسی چه فکری کند ، از اینکه چه می شود ... از چقدر ها ، چرا ها ... از پاسخ دادن به خود ... ما آدمها، حتی آن بی خدایانمان ، یک‌خدایی در درون داریم که هی می پرسد چرا ؟ انگار یک قاضی نشسته و در روز جزا یی که از هم الان شروع شده مشغول محاکمه است ... اما شراب این خدا را ساکت م...

بند بیست و‌نه : رباتهای عاشق 26.06.2024

اما برای عشق ، به مفهوم عرفانی آن ، خوب می شد ، چرا که بی قراری های عشق از رسیدن و‌نرسیدن و‌داشتن و‌نداشتن ... می رفت به سمت قرار ، به سمت بودن ... البته اگر اصلا عشقی می ماند !

بیست و‌هشت : مثلث عشقی با طعم‌ غزل 26.06.2024

می گویم بیا از جانب دیگر به قضیه بنگریم. اگر همه اش دنبال خیانت باشیم قطعا ما هم خیانت می بینیم. بیا از جانب عشق بنگریم و تعریف دیگری از عشق کنیم. عشقی که رابطه مولانا و شمس در آن عشق باشد و خیانت نباشد. مثلا عشق یک میل شدید درونی است. که چون بین مولانا و شمس هست پس جنسی نیست و می تواند نباشد. ولی می تواند در بسیاری از جاهای دیگر باشد. من شاید بگویم عشق آن است که در آن بیقرار شوی در برابر دوستی که...

بند بیست و‌هفت : سیب آدم و خطای تایید 24.06.2024

بعد یک روز آن سیب بی مزه می شود ... آن سیب کهنه و‌لکه دار می شود ... می فهمی که انتخاب سیب اشتباه بوده . حالا کرداب دیگری باز می شود این بار همه چیز در صف تایید بد بودن سیب است ... اما تو‌خودت را در حد سیب کرده ای ... دیگر ملکه ای در کار نیست و خودت هم سیبی شده ای ...شاید‌نیم‌خورده و‌رنگ برگشته ... حالا از خودت بدت‌می آید، چون از خودت بدت‌می آید از دنیا بدت‌می آید، پس می بینی هبوط کرده ای و دیگر ب...

بند بیست و شش: ملکه ی ملکه 22.06.2024

زندگی در کلبه ای با امکانات کم و به دور از شهر می تواند خیلی پیش پا افتاده باشد. برخلاف جذابیت زندگی در یک آپارتمان لوکس شهری. اما بعد از مدتی تقلا و تلاش شبانه روزی در شهر ... بعد از ده ها قرار کاری و عاشقانه و دوستانه پرهیاهو ... بعد از صف اتوبوس ها و ترافیک ماشین ها و شلوغی بانک ها و ادارات، شاید آدم دلش آرامش و سکون یک کلبه را بخواهد. شاید برخلاف آن آپارتمان، آن کلبه حتی برای خودش نباشد ... شا...

بند بیست و‌پنج : جمشید بود یا ایکاروس 22.06.2024

در کدام قایق می ایستی ، محافظه کاری یا تنوع گرایی؟ سنت گرایی این است که قاطعانه محافظه کار باشی، و روشنگری این است که قاطعانه به سمت تنوع و تساهل بروی. اما تیره گری این است که در تعادلی همزمان در هر دو باشی بی آنکه سقوط کنی ... بی آنکه یک متظاهر فریبکار باشی در طیفی از همه حالات زندگی کنی...

بند بیست و‌چهار : خط دوم اخلاق 22.06.2024

آدمی محکوم‌ به تجربه در محدودیت ساحت باور های خویش است ، لااقل در بستر تاریخ این به اثبات رسیده که پیش از هر نوآوری ، کسی امکان پذیری آن را باور کرده است ... و‌همینجاست‌که‌اخلاق خائنانه بستر باورها را به نحو‌نامحدودی محدود‌می کند...

بند بیست و‌سه : از حقیقت مردانه تا حقیقت زنانه 18.06.2024

من ، آدمی، و‌تمام حس هایی که باید بودند و‌نیستند و این همه حس بی مصرفی که هست و نباید می بود من آدمی، و‌فاصله هایی که با هیچ‌چیز پر نمی شوند، با هیچ عطری خوشبو‌نمی شوند و‌ هیچ‌نگاهی از این سو‌تا آن سو‌نمی رسد استخوانهای بی شمار اجساد‌کسانی که در این فاصله فراموش شدند ، چون میله های پرچمی که نیست ، دراز دراز بر زمین میخ کوبند اما کسی نمی داند ، کی ، کجا ، کدامین باد وزیدن‌ می گیرد

بند بیست و‌دو : پدر ، مادر ، شما متهمید ! 17.06.2024

چرا این کتاب را خواندی ... چرا این فیلم را دیدی... چرا این فکر را کردی ... چرا این حرف را زدی ... همه اش اشتباه کردی ... همه اش ناقص بودی ... همه اش بد بودی ... همه اش ناکافی بودی ...

بند بیست و‌یک : کهن الگوی دخترانه 17.06.2024

بعد مه می آید، روی همه آوارها را می گیرد، آنقدر که چشم چشم را نمی بیند، برای اینکه گم نشوی تکه چوبی پیدا می کنی و رویش پر ابهت ترین اسم و قشنگ ترین نقاشی را می کشی و می گزاری بالای سر در باغی که نیست. به این می گویند پرستیژ، چطور راه بری، چطور حرف بزنی ، چطور لباس بپوشی ... درباره چه حرف بزنی ، روشنفکرانه پذیرای همه جور افکار و رفتار بشوی تا اسمت بشود آن تابلویی که خودت کشیدی ... کسی که پشت این مه...

بند بیست : استخوانهای ریچارد سوم 14.06.2024

وقتی مه خیلی سنگین می شود، وقتی نفست از غلظت و فشاری که به سینه ات می آورد به شماره می افتد شاید دیگر خیلی چیزها به نظرت گناه نباشد. مثل کشیدن سیگار برای لحظه ای که دود را بیرون می دهی ... اما آن زمان ها من خیلی جزمی تر و سخت گیر تر بودم. بر خلاف امروزم که خیلی آزادانه تر فکر می کنم. در عوض امروز نه توانی دارم و نه انگیزه ای ...

بند نوزده : میوه فروش 14.06.2024

پدرم میوه فروش بود. اما این ربطی به قصه می فروش ندارد. ساعت بین 12 تا 2 صبح می رفت سر کار. یک روز که به علت خرابی سیستم ها کارم خیلی طول کشید و ساعت حدود 12/5 شب بر می گشتم خانه، پدرم حاضر شده بود و داشت می رفت سر کار... با غر غر و توپ و تشر بهم گفت : الان وقته از سر کار اومدنه ؟

بند هیجده : مه دیو 14.06.2024

این قصه خیلی های ما هست. خوب خودمان را گرسنگی می دهیم که وقت غذا حسابی لذت ببریم. خودمان را کامل خسته می کنیم که خواب لذت بخشی داشته باشیم. خودمان را در خانه حبس می کنیم، از محبت دوست محروم می کنیم ، ریاضت تنهایی می کشیم تا سلام علیک بقال سر کوچه برایمان رنگی پیدا کند. با همسرمان سر هیچ و پوچ دعوا می کنیم تا بعد از آشتی لحظات خوبی داشته باشیم...

بند هفده : بزرگترین قورباغه برکه 13.06.2024

درد من از همه دردناک تره... بیماری من از بیماری همه بزرگتره ... غصه من از همه بیشتره... شکست عشقی من از همه سوزناک تره ... و من با سرعت بیشتری به سوی نابودی در پیشم. برای همین خیلی قبل تر ها می گفتم انسان موجود خودویرانگر است. من از همه بهتر گند می زنم به زندگی خودم ... یا من از همه بیشتر گند می زنم به طبیعت!!! اینجا بود که قصه ، قصه سایز بود . اندازه ... چه قدر ... چند تا ... چند بار ...چند روز ....

بند شانزده : از حجم داروین تا چاله های امین 13.06.2024

وقتی بچه بودم خیابان ها رو دو بار خیلی طولانی مدت، کندند و کنده ماند. یک بارش برای لوله کشی گاز بود. چاله هایی که می کندند این قدر عمیق بود که بچه ای هم قد و قواره من خیلی راحت در این چاله ها مخفی می شد. یکی از کاربرد های این چاله ها این بود که پسرها، برای شیطنت هایی که می خواستند کسی نبیند به این چاله ها پناه می بردند.

بند پانزده : خرگوش، لاکپشت، موسی 10.06.2024

لاک پشت هم نماد بی میلی به همین امیال است. آرام و بی انگیزه و بدون هیجان به سمت مقصد می رود. حتما می رسد. شاید دیر شاید زود. اما بدترین درد این است که حتی بعد از رسیدن، بعد از بردن مسابقه، باز هم خوشحال نیست. باز هم لذتی در کار نیست...

Listen to the جن برده (تاملات فلسفی) podcast in Replaio

Radio and podcasts in one app - free, with no sign-up. Install today and do not miss the launch

Get it on Google Play

Replaio is not a podcast publisher; show names, artwork and audio belong to their authors and are distributed through public RSS feeds.