DASTANESHAB
داستان شب
ما هر شب راس ساعت 23، برای شما یک داستان کوتاه میخوانیم. Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Where to listen?
Podcasts in the app Replaio Radio Coming soonPodcasts are coming to the app soon. Install now and be the first to see a whole new take on podcasts
Episodes
بیدار شو 30.10.2017 8:07
بابا دکتر نمی رفت. همیشه کار می کرد. از وقتی هم سن من بود کار می کرده . پدربزرگ خیلی زود مرده و بابا مجبور بوده توی کوره آجرپزی ، توی رستوران ، توی پارک و توی ساختمون سازی کار کند. برای همین همه کار بلد است. یک روز برایم پیتزا پخت. خیلی خوشمزه بود...داستان "بیدار شو"نویسنده : زهره شعبانیخوانش : رامین یوسفی Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
یک جفت ژیگولو 25.10.2017 17:39
ژیگولو بودن تجربه عجیبیه . مخصوصا اگر ژیگولوی خوبی نباشیخونه ما دو طبقه بود. طبقه بالا کمستاک بالدین زندگی می کرد و طبقه پایین من با دورین. خونه یه جای قشنگی توی تپه های هالیوود ساخته شده بود. زن های خونه هر دوشون درآمدهای خوبی داشتند و هر دوتا آشپزخونه پر بود از شراب خوب. یک سگ هم داشتیم . یک کلفت سیاه خپل هم بود که همیشه داشت توی آشپزخونه در فر رو باز و بسته می کرد...داستان "یک جفت ژیگولو"نویسند...
حکایت های محله امیریه 25.10.2017 14:00
کوچه ما دو سو داشت . آن سوی دیگرش جور دیگری بود. حکایت همسایه جدید، حکایتی دیگر از آن سوی کوچه ماست. آن تکه قناص حیاط گَل و گشاد خانه سرهنگ ، در نوسازی تبدیل شد به خانه ای نقلی و 45 متری . هنوز رنگ دیوارهایش خشک نشده بود که پیش چشم های کنجکاو همسایه ها یک تابلو بالای درش کوبیده شد. یک طرف تابلو عکس کله یک زن بود با موهای مدل شینیون طرف دیگرش هم ...داستان "حکایت های محله امیریه"دو حکایت از آن سوی ک...
دخترا پیتزای داغ دوست دارن 25.10.2017 13:56
علیرضا یه اس ام اس رو برای هر سه تا دختر فرستاده بود. یه تایی توی ماشین سونیا نشسته بودن و پیتزا می خوردن . نوشته بود : بیا دوتایی به ماه نگاه کنیم . پیتزاها داغ و برشته بودن . دخترها با هر گاز دهنشونو باز نگه می داشتن که زبونشون نسوزه و اس ام اس های مشترکشون رو به هم نشون می دادن و می خندیدن...داستان "دخترها پیتزای داغ دوست دارن"نویسنده و خوانش : علیرضا ایرانمهرموسیقی و تنظیم : آرش سلگی Hosted on...
کوچه شماره 5 24.10.2017 8:46
امروز دیگر حتما می پرسم تا کی می توانم هر روز صبح ببینمش . به چشم های سبزش نگاه کنم و هیچ نگویم.چیزی به سر کوچه نمانده است . ماشین را کنار می زنم . توی آینه نگاهی به خودم می اندازم . قرآن روی داشبورد را می بوسم . مصمم پا روی پدال گاز فشار می دهم پیش به سمت کوچه شماره 5 ...داستان "کوچه شماره 5"نویسنده و خوانش : آنیتا روان بخش Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
سال اسپاگتی 24.10.2017 15:55
سال 1971 بعد از میلاد مسیح سال اسپگتی بود. آن سال اسپگتی می پختم تا زندگی کنم. و زندگی می کردم تا اسپاگتی بپزم. بخاری که از قابلمه بر می خواست مایه مباهات من بود و سس گوجه فرنگی که داخل تابه قل قل می زد ، مایه امید و زندگی ام. به فروشگاهی که لوازم آشپزخانه می فروخت رفتم و...داستان "سال اسپاگتی"نویسنده : هاروکی موراکامیبرگردان : محمود مرادیخوانش : سارا سراب Hosted on Acast. See acast.com/privacy fo...
مثل آب برای شکلات 24.10.2017 9:55
یکی بود یکی نبودبرای اولین بار در زندگیشان تیتا و پدرو توانستند آزادانه نرد عشق ببازند. سال های سال مجبور بودند همه گونه احتیاط به جا آورند. مبادا کسی آن ها را ببیند. مبادا کسی به آن ها مشکوک شود. مبادا تیتا باردار شود. مبادا کسی سر و صدایشان را بشنود...داستان "مثل آب برای شکلات"نویسنده : لورا اسکوئیولبرگردان : مریم بیاتخوانش : سمیرا نعمت الهی Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more inform...
کسی شبیه تو 24.10.2017 13:15
داستانی راجع به یک رابطه سرد ساعت از 2 گذشته بود که با زنگ تلفنت از خواب پریدم. می گم ساعت 2 چون دقیقا قبل از ورداشتن گوشی تلفن به ساعت دیوار رو به روی تختخواب نگاه کردم . راستش منتظر تلفنت نبودم . فکر نمی کردم زنگ بزنی. یه لحظه تپش قلبم زیاد شد کسی دیگه ای پای تلفن بود فقط صداش شبیه تو بود اما مثل تو با من حرف نمی زد. مثل تو سرد ، بی تفاوت ، عصبی مثل این اواخر که سرم داد می زدی ...داستان "کسی شبی...
تفاوت 24.10.2017 6:37
مرا نفرین می کنی . در حالی که من از خداوند تقاضای صبر می کنم برای هر دویمان . می خندم از تفاوت نیتمان . کینه رفتنم را به دل می گیری در حالی که من می بخشمت که باعث شدی با پای خودم از دیار عاشقانه روزهای ما بودن ، ما شدن و ما ماندن بروم و پشیمان نشوم از این رفتن. می خندم از تفاوت افکارمان . هر لحظه ...داستان "تفاوت"نویسنده و خوانش : مهسا محسنی نسب Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more info...
چهل نامه کوتاه به همسرم 24.10.2017 5:38
عزیز من خوشبختی نامه ای نیست که یک روز نامه رسانی زنگ در خانه ات را بزند و آن را به دست های منتظر تو بسپارد .خوشبختی ساختن عروسک کوچکی است از یک تکه خمیر نرم شکل پذیر به همین سادگی. به خدا به همین سادگی. اما یادت باشد که جنس آن خمیر باید از عشق و ایمان باشد نه ...داستان "چهل نامه کوتاه به همسرم"نویسنده و خوانش : مرحوم نادر ابراهیمی Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
یک دونه سنگ 24.10.2017 3:31
یکی بود یکی نبودآریا برای گردش به کنار رودخونه رفته بود. آفتاب زیبا در آسمان می درخشید و صدای جریان آب رودخونه روح اون رو نوازش می داد . پرنده ها از روی یک شاخه با هم به آسمان پر کشیدند و آریا نمی دونست چی شد که یه دفعه یاد دوستش افتاد و همون موقع یک سنگ جلوی پاش نظرش رو جلب کرد...داستان "یکدونه سنگ"نویسنده و خوانش : سهی بانو ذوالقدر Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
دختری به نام جمال 24.10.2017 18:32
داستان راجع به دختری است که هیچ ظرافت زنانه ای ندارد و رفتارش با دختران دیگر متفاوت است. یکی بود یکی نبودآخرین دختر مجرد یک خانواده شلوغ روستایی بودم و 25 سال از عمرم می گذشت. همه خواهرهایم ازدواج کرده بودند و مانده بودیم من و مادر پیرم . مادرم دخترزا بود و بعد از زاییدن 8 دختر پدرم را در حسرت داشتن یک پسر دق مرگ کرد و کشت! پدرم به خاطر عشقی که به داشتن پسر داشت ، اسمم را کمال گذاشت! داستان " دختر...
ما هشت نفر بودیم با رویاهای بزرگ 24.10.2017 9:44
من حافظه ام را از دست داده ام و دکتری که اسمش یادم نیست می گوید . نمی دانی از کجا آمدی و چه می کردی ؟ من هم یواشکی به باغ پشت پنجره نگاه می کنم و در دل می خندم . آخه چه اهمیتی داره ؟! چون نمی دونیم کجا هم می ریم ! ...داستان "ما هشت نفر بودیم با رویاهای بزرگ"نویسنده : شیدا محمدیخوانش : یلدا رضافر Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
خرچنگ های بلوری 23.10.2017 15:09
چند بار صدای آسانسور به گوشم رسید . بالاخره رفتم کنار در آسانسور.کسی داخلش نبود. مدتیست دائم فکر می کنم تلفن زنگ می زند. گوشی را که بر می دارم صدای بوق آزاد می آید. هیچ کس پشت خط نیست و من چرا فکر می کنم تلفن زنگ می زند. مثل گربه در کمین می نشینم ...داستان "خرچنگ های بلوری"نویسنده : مصطفی دشتیخوانش : پردیس پرتو Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
یک شب گرم 23.10.2017 10:17
یادم نیست چند سال پیش بود شاید 15 یا 20 سال پیش . من توی خونم نشسته بودم . یک شب گرم تابستونی کسل کننده از خونه زدم بیرون و اومدم توی خیابون. از وقت شام گذشته بود و بیشتر مردم توی خونه هاشون نشسته بودند و تلویزیون تماشا می کردند...داستان "یک شب گرم"نویسنده : چالز بوکوفسکیبرگردان : بهمن کیارستمیخوانش : مهرداد محتشم Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
مرد مرده افتاده بود کنار پیاده رو 23.10.2017 6:42
مرد مرده بود افتاده بود کنار پیاده رو . مردم جمع شده بودند دورش. گفت بیا بریم . ایستادم . آستینم را کشید که بیا برویم . ماندم . مردم جمع شده بودند. کسی گفت یکی زنگ بزنه به پلیس . کسی زنگ نزد. چند نفری رفتند. چند نفری ماندند.آستینم را کشید . راه افتادیم . سر کوچه که رسیدیم گفت پیاده بریم . گفتم نه هوا گرمه عرق می کنم ...داستان "مرد مُرده افتاده بود کنار پیاده رو"نویسنده : کاوه اویسیخوانش : احمد تجو...
بن بست 23.10.2017 25:02
فایل صوتی که خواهید شنید داستانی است جنایی از گفتگوی مردی بازرس با خانمی که با مادر سالخورده اش زندگی می کند و مادرش مستمری از دولت دریافت می کند و مامور بازرس برای بررسی حال مادر سالخورده به آنجا رفته است...داستان "بن بست"نویسنده : ریچارد پارسونزبرگردان : بهرنگ رجبیخوانش : محمود سرمدی ، مهدیه نساجکارگردان : محمود سرمدیصدابردار : سیامک شاه کرمی Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more infor...
هزار و هفت شب 19.10.2017 17:53
این را مارکز معروف در یک مصاحبه تعریف کرده که یک روز ظهر وقتی مشغول استراحت بعد از ناهار بوده، پسرش با خنده می آید و می گوید : پدر تو آمده شما را می خواهد . همین طور که مارکز داشته خیره پسرش را نگاه می کرده، یک مهندس مکزیکی جوان با نام گابریل گارسیا مارکز می آید داخل و توضیح می دهد که 3 سال است که با صبر و حوصله به تلفن های یک مارکز دیگر جواب رد داده...هزار و هفت شب نویسنده و خوانش : احسان رضایی H...
بزرگ و کوچک 12.10.2017 3:18
بزرگ و کوچک نویسنده و خوانش : سهی بانو ذوالقدراین داستان پسریه که اسمش بزرگ بود. بزرگ هر وقت که ناراحت می شد یه چیزی دور نافش شروع به چرخیدن می کرد و همراه با چرخیدن اون بزرگ احساس عجیبی می کرد. بزرگ دوستی داشت که اسمش کوچیک بود. اونا توی یه خونه نقلی در یه جای خیلی سرسبز و با صفا زندگی می کردند. یه روز پاها و دست ها ، زبان و خلاصه همه اعضای بزرگ شروع به خرابکاری کردند... Hosted on Acast. See acas...
بیست و پنج اوت 1983 12.10.2017 15:29
بیست و پنج اوت 1983 نویسنده : خورخه لوئیس بورخسبرگردان : اسدالله امرایی خوانش : سارا باقریبه ساعت کوچک ایستگاه که نگاه کردم ، یکی دو دقیقه از یازده شب گذشته بود. پیاده به طرف هتل راه افتادم . حس آسودگی و بی قیدی که جاهای آشنا به جان آدم می اندازد مثل دفعات قبل به جانم ریخت . در بزرگ آهنی باز بود. امارت توی تاریکی فرو رفته بود... Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
پابرهنه 12.10.2017 7:34
پا برهنهنویسنده و خوانش : آرش بختیاری همه چیز معمولا از جایی شروع می شود که فکرش را نمی کنی. از یک صبح دل انگیز و شاید از یک جمعه بارانی و پاییزی که خبر آوردند آقا و خانم همسایه صاحب فرزندی شده اند که فقط دوتا چشم سیاه و بزرگ دارد. آن وقت ها فکر می کردم هر کسی که به دنیا می آید ، اولش فقط دو تا چشم سیاه و بزرگ است ولی بعد ها فهمیدم هر قانونی استثنایی هم دارد... Hosted on Acast. See acast.com/priva...
آرامترین انسان روی زمین 12.10.2017 5:59
آرامترین انسان روی زمیننویسنده : ناشناسخوانش : یاسر رزاقی یکی از دوستان شیوانا ، عارف بزرگ ، تاجر مشهوری بود. روزی این تاجر به طور تصادفی تمام اموال خود را از دست داد و ورشکست شد و از شدت غصه بیمار گشت و در بستر افتاد. شیوانا به عیادتش رفت و به بالینش نشست. اما مرد تاجر نمی توانست آرام شود و هر لحظه مضطرب تر می شد... Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
کسی در می زند 12.10.2017 16:02
کسی در می زندنویسنده و خوانش : المیرا مجابینگاهش روی دانه های عرق پیشانیم می چرخد. او در آخرین لحظه ها با نفس های تند و گرمش به یادم می آورد. در آهنی پشت سرم بسته می شود. تنم را می لرزاند. درهای رو به رو که با فاصله های چند متری پشت سر یکدیگر ردیف شده اند تار می شوند. پاهایم سست شده اند و بی حرکت مانده اند. صدایم که می کند ، جلوتر می روم... Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more informati...
بازی عروس و داماد 12.10.2017 4:07
بازی عروس و دامادنویسنده : بلقیس سلیمانی خوانش : آذین طالبی زری جان 36 سالش بود و هنوز عروسی نکرده بود. برادر کوچکش که برای تحصیل روانه غرب شد، زری جان از هفت دولت آزاد شد. اول به آقا فرزین ساندویچی محله شان پیشنهاد ازدواج داد و بعد به احمد آقا میوه فروش محله شان. زری جان از صبح تا شب جلوی مغازه لباس عروس فروشی سر میدان محله شان می ایستاد و لباس ها را نگاه می کرد و دل هر بیننده ای را می سوزاند ......
آوا و سارا 12.10.2017 3:21
آوا و سارا نویسنده و خوانش : سهی بانو ذوالقدردو نگرش متفاوت !آوا و سارا هر دو تو خونه مونده بودن و برنامه ای نداشتن . آوا فکر می کرد امروز چه روز خوبیه من از پنجره بیرون رو می بینم ، مردمو که هر کدوم به سمتی می رن و کاری دارن. سارا فکر می کرد چه روز خسته کننده ایه . اینجا که همه چیز ساکت و بی سر و صداست. بیرونم که شلوغه و مردم دارن تو همدیگه می لولن... Hosted on Acast. See acast.com/privacy for mo...
Similar podcasts
Replaio is not a podcast publisher; show names, artwork and audio belong to their authors and are distributed through public RSS feeds.