Reza Karimabadi | رضا کریم‌آبادی

باشگاه قتل پنجشنبه | The Thursday Murder Club

Arts FA ↓ 333 episodes

ممکنه تصورش سخت باشه که با خلق چند پیروپاتال از کارافتاده و وراج، یک نویسنده بتونه یک داستان جنایی بنویسه! اما ریچارد آزمن در «باشگاه قتل پنجشنبه» این کار را کرده! در این داستان، ماجرای چهار شخصیت عجیب و غریب روایت می‌شود که هفته‌ای یک بار در اتاقی گرد هم می‌آیند تا درباه‌ی قتل و جنایت صحبت کنند. این ماجرا ادامه دارد تا اینکه در دهکده ی خود آنها کسی به قتل می رسد و بعد قتل دیگری رخ می دهد. این پادکست براساس سه گانه «باشگاه قتل پنجشنبه» هست که سعی کردم در درجه اول از نسخه انگلیسی کتاب برای تولید پادکست استفاده کنم، ولی قطعاً از ترجمه بسیار خوب خانم محدثه احمدی، خانم افسانه مقدمی و نازنین فیروزی...

Author

Reza Karimabadi | رضا کریم‌آبادی

Category

Arts

Podcast website

anchor.fm

Latest episode

Dec 25, 2024

Where to listen?

Podcasts in the app Replaio Radio Coming soon

Podcasts are coming to the app soon. Install now and be the first to see a whole new take on podcasts

Get it on Google Play Install for free Android almost 10M downloads · 4.8 rating iOS soon

Episodes

فصل هشتم | جیسن 29.09.2021

ران از دنیس به خاطر حرف های پرمهرش تشکر می کند و منتظر حرکتی است که میداند در راه است. حرکتی که همیشه پیش می آید. دنیس به سمت جیسن ریچی که او هم بطری ای در دستش است، می چرخد و می گوید: «اینم باید پسرت باشه؟ قهرمان!» جیسن مثل همیشه مؤدبانه لبخند می زند و سر تکان می دهد. دنیس دستش را جلو می برد. «دنیس هستم. دوست باباتم.» جیسن با آن مرد دست می دهد، «جیسن هستم. خوش وقتم دنیس،» دنیس کمی خیره نگاه می کن...

فصل هفتم | پدر مک‌کی 29.09.2021

پدر متیو مکی بدون این که کسی متوجه شود از آخر سالن وارد می شود و مرد درشتی با پیراهن وستهام دارد دادوبیداد می کند و از تونی بلر می گوید. همان طور که امید داشت افراد زیادی آمده اند. اعتراض زیاد به ساخت و ساز در وودلندز خیلی مثمرثمر است. در قطار بکسهيل بوفه پذیرایی نبوده و به همین خاطر او از دیدن بیسکویت ها خوشحال است. وقتی کسی حواسش نیست، یک مشت بیسکوییت برمی دارد و ردیف آخر روی صندلی پلاستیکی آبی...

فصل ششم | ران سرخ 28.09.2021

آن موقعی که اسمش در روزنامه ها بود، او را «ران سرخ» صدا می کردند، هرچند آن روزها همه «یک چیزی سرخ» بودند. به ندرت پیش می آمد عکس ران بدون زیرنویس «شکست گفت وگوهای دوجانبه اواخر شب گذشته» در روزنامه ها باشد. ران، پیشکسوت صف اعتصاب کارگرها و بازداشتگاهها، کارگرهای اعتصاب شکن، لیست های سیاه و دعوامرافعه ها، کم کاری ها و تحصنها، اعتصاب های خودجوش و ترک مجلس ها، با دارودسته قدیمی اش در کارخانه ماشین سا...

فصل پنجم | تونی کرن 28.09.2021

کوپرز چیس، دوازده هکتاردشت و دمن زیبا، با مجوز ساخت چهارصد خانه برای سالمندان. قبلاْ آن جا جز یک صومعه خالی و گوسفندهای کسی در بالای تپه چیز دیگری نبود. یکی از دوست های قدیمی اش چند سال پیش زمین را با رشوه دادن به کشیشی خریده بود، بعد سوء تفاهمی پیش آمد و ناگهان خواستند او را به کشور خودش برگردانند و او هم سریع مقداری پول نقد لازمش شد. ایین حساب و کتابی کرد و دید این کار بزرگی است که ارزشش را دارد...

فصل چهارم | شروع باشگاه 27.09.2021

پنجشنبه پیش اولین باری بود که هر چهار نفرمان بودیم. الیزابت، ابراهیم، ران و من. خب به نظرم بسیار طبیعی بود. انگار داشتم دوباره پازل آنها را کامل می کردم. ابراهیم یک صفحه پلاستیکی ضخیم روی پازل گذاشته بود و همان جا او، الیزابت و ران عکسهای کالبدشکافی دختر بیچاره را چیده بودند. همانی که الیزابت فکر می کرد دوستش او را کشته است. این دوست بخصوص چون به خاطر آسیب دیدگی اجبارا از ارتش بیرون آمده بود، اوقا...

فصل سوم | صومعه 27.09.2021

عبادتگاه اصلی درست وسط دهکده، چسبیده به صومعه است. نمای بیرونی گچی شیری رنگ آن باعث می شود آن جا در برابر تاریکی شدید و گوتیک صومعه، تقریبأ مدیترانه ای به نظر برسد. عبادتگاه سالم و دست نخورده باقی مانده است؛ این یکی از معدود شرطهایی بود که وصی‌های خواهران کلیسای مقدس ده سال پیش که این جا را فروخته بودند، بر آن اصرار داشتند. اهالی دوست دارند از عبادتگاه استفاده کنند؛ جایی که ارواح آن جا هستند، جایی...

فصل دوم | رستوران 23.09.2021

در طول ناهار سؤالی همین جور در ذهن دانا بود. «خب اگه از نظر شما اشکالی نداشته باشه یه سؤال دارم، میدونم همه تون توی کوپرز چیس زندگی می کنین، ولی خب شما چهار تا چه جوری با هم دوست شدین؟»«دوست؟» این حرف به نظر اليزابت جالب آمد. «وای ما دوست نیستیم عزیزم.» ران دارد ریز می خندد. «خدایا، عشقم نه، ما دوست نیستیم. اليزا ليوانت رو پر کنم؟» الیزابت سر تکان میدهد و ران برایش نوشیدنی می ریزد. بطری دوم شان اس...

فصل اول | سخنرانی 23.09.2021

الیزابت اطلاعات را توی پوشه‌اش پیدا کرد و انگشتش رو بروی نوشته کشید و بلند بلند خواند:«دختره وزنش چهل و شش کیلو بوده.» این هردوی ما رو گیج کرد، چون هیچ‌کدوم نمی‌دانستیم چهل و شش کیلو در واقع چقدر می‌شه. Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

Listen to the باشگاه قتل پنجشنبه | The Thursday Murder Club podcast in Replaio

Radio and podcasts in one app - free, with no sign-up. Install today and do not miss the launch

Get it on Google Play

Replaio is not a podcast publisher; show names, artwork and audio belong to their authors and are distributed through public RSS feeds.