مسعود حیدریان
کافه بزرگسالی
کافه بزرگسالی، یک کافه ی خیالیست که آدمهای مختلف با تجربه های گوناگون شان، سر میزهایی نشسته اند ما هر بار، روبروی یکی شان می نشینیم و حرفهایش را می شنویم.
Não deixe de visitar o site do podcast e apoiar quem o produz: shenoto.com
Onde ouvir?
Podcasts no app Replaio Radio Em breveOs podcasts estão chegando ao app. Instale agora e seja o primeiro a descobrir um jeito totalmente novo de curtir podcasts
Episódios
20__کافه بزرگسالی__حرفت_را_بگو 17.11.2017 8:07
خوب ... امروز قصد دارم راجع به مرگ ، بنویسم ... اما نمی خواهم کسی را آزرده و یا غمگین کنم ... فقط به چیزی نگاه می کنم که کمتر مورد توجه قرار گرفته است ... می خواهم از شما مخاطب گرامی قولی بگیرم و آن این است که بدون اندوهناک شدن ، مطلبم را بخوانی ... از وقتی به دنیا پا می گذاریم ، مرگ اجتناب ناپذیر می گردد ، برای خود ، نزدیکان و آنان که نمی شناسیم. به گاه و ناگاه ، پیر و جوان ، تنومند و نحیف ، تندر...
19__کافه بزرگسالی__ماشین خدمتگزاری 10.11.2017 8:27
ماشین خدمتگزاری تقصیر تو نیست، همه ی هنر من در همین است که پنهان باشم، موجودی که حضورش را جار نمی زند ، ساکن درجه دومِ خانه، من ماشین خدمتگزاری ام. نقشِ من این است که مواظب پاکیزگی دستشویی ها باشم، لکه های روی آینه، گردهای توی لیوان، خط های اتو ، اینکه در خلال یک بحث تلفنی که با کسی آن سوی گوشی داری ، برایت چای بیاورم و مداوم اطمینان حاصل کنم که فنجانت خالی و سرد نمی ماند. وسواس داشته باشم که ظرفه...
18__کافه بزرگسالی__اسکندر_کافه_چی 03.11.2017 6:37
یکی باید ما را اسکندر کافه چی صدا کند شما "اسکندر کافه چی" رو نمی شناسید ... خُب ما هم نمی شناختیمش ، نمی دونیم کی بود، چی بود ، از کجا یهو پیداش شد ... تُو اون روزا که رفاقتا هنوز حرمت داشتند و آدما هنوز معتبر بودند ، نمی دونیم چجوری، اما پای "اسی کافه چی" میونمون باز شد. سه تا رفیق خوب بودیم که با هم ساز می زدیم و می خوندیم و همه جیک و پیک مون با هم بود، هر اتفاق هیجان انگیزی که پیش می اومد، اول...
17__کافه بزرگسالی__بیحوصلگی 27.10.2017 7:54
چهار راه برای کشتن مرغ بی جان . . . نخست ، بی اعتنایی ... سپس ، بی اعتنایی ... و بعد، بی اعتنایی ... سرانجام، بی اعتنایی ... . . . آنگاه که از شوق ، بر پا، بند نیست ... آنگاه که با چشمان درشت و براقش، بی وقفه، می نگرد ... آنگاه که روی بستنی را با اسمارتیز تزئین می کند ... آنگاه که شامش را همچون یک اثر هنری می آراید، آنگاه که لباس رنگی زیبا می پوشد، چای می ریزد، آرایش می کند، موهایش را کوتاه می کند...
16__کافه بزرگسالی__دلتنگی 19.10.2017 7:27
قدیمها بسیار دلتنگ می شدم و به درستی می دانستم که این حس چیست وقتی مشغول انجام دادن کارهای شخصی خود بودی، وقتی برای خرید از خانه بیرون می رفتی ، وقتی به زبان غریبه ها با من سخن می گفتی، به مسافرتهای کوتاه می رفتی و یا جاهایی که به من نمی گفتی ، دلتنگ می شدم دلتنگی مانند حسِّ از دست دادن است، از دست دادن چیزی که هنوز آن را در دست داری و یا هنوز می توانی آن را در جایی ببینی، جلوی چشمانت ، در خواب و...
15__کافه بزرگسالی__چه چیزی را از چه کسی می دزدید؟ 13.10.2017 16:41
چه چیزی را، از چه کسی می دزدید ؟ در ایام جوانی ، دوست دختری داشتم، هفت خط روزگار ! ... ، به قول خودش "آنقدر افعی خورده ، که اژدها شده " ، دائما می گفت تو به درد من نمی خوری، نه آنقدر "شارلاتان" و "پدرسوخته" ای که مرا در دست بگیری، نه آنقدر "پَخمه" ای که به راحتی بشود تو را در دست گرفت ... گناه داری ! ، دلم برایت می سوزد ... تو باهوش هستی!، آنقدر که بفهمی دارم بازی ات می دهم و سَرِ انگشتانم، می چَر...
14__کافه بزرگسالی__واژگونی 06.10.2017 9:20
من می ترسم، هنگامی که کلماتت را با دقت و وسواس، انتخاب می کنی و چُنان افسونگری در قربانگاه ، به زبان نجواگران، متین و شمرده سخن می گویی تا مرا به آرامش بخوانی. من می ترسم، هنگامی که نگاه مهربان تو با لبخندی بی انتها و منطقی مستحکم در هم می پیچد ، برای حرفهایت مقدمه چینی می کنی و در تلاشی تا مفهوم تازه ی "سرنوشت" را به فرهنگ لغات رابطه مان بیافزایی، ... مانند یک ادویه ی بسیار معطر، در پایانِ پخت، ب...
13__کافه بزرگسالی__علف_هرز 28.09.2017 10:30
یک مفهومی در این سالهای اخیر باب شده است به نام "داف" ، که همه معنی اش را می دانیم و لازم نیست توضیحی بدهم، ... یک چالش جالبی که دافها با آن روبرو هستند، انتخاب اندازه ی کوتاهی دامن، در میهمانی هاست، که اگر زیادی بلند باشد، از نظر دیگر رقبا، داف حساب نمی شوند و اگر زیادی کوتاه باشد، لقب هرزه می گیرند ! . . . علف هرز، آن نیست که ارزشی کمتر از گیاهان مزرعه داشته باشد یا بد قواره تر باشد یا سهم بیشتر...
12__کافه بزرگسالی__ناشیانه ها 21.09.2017 11:57
سر بعضی چیزها را نباید باز کرد ... مثل سر کیسه ی تخمه ... چون نمی توانی تشخیص دهی، کی باید از آن دست بکشی؟ سر شوخی سر دعوا سر درد دل سر شیدایی و چه بسیار، از این سرها . . . + متوجه هستی همه ی پتو رو کشیدی دور خودت ؟ می شه به من هم پتو بدی؟ - نخیر ... ، شما برو موفقیتت رو تنهایی جشن بگیر،... تا صبح که لرزیدی می فهمی «تنهایی برنده شدن، عجب شکست سنگینی ه» . . . پ . ن : بعد از ده دقیقه که دیدم نمی شه...
11__کافه بزرگسالی__زندانی 14.09.2017 9:31
کارِ زندانی این است که حسرت بخورد ، طلوع تا غروب ، غروب تا طلوع ، پشت میله ، از گرفتاری تا همیشه ... کارِ زندانی این است که حسرت بخورد ، حسرتِ یک لحظه ، یک نگاه ، یک حرف ، یک کار ، که درست در بهترین زمان ، از انجامش سر باز زده ، یا در بدترین موقع ، انجامش داده ... خوردنِ حسرتِ خطایی که تاوانش را نادیده گرفته و فراموش کرده همه ی دنیا محلِ بِده بِستان است ، هیچ چیز را بدست نمی آوری ، مگر با تاوانش ....
10__کافه بزرگسالی__زیادی 08.09.2017 12:24
1. چه کسانی بیشتر در دریا غرق می شوند ؟ اگر می اندیشید، آنان که شنا نمی دانند، معلوم است که هنوز راه و رسم این دنیا را خوب نمی دانید زیرا آنان که شنا نمی دانند، کمتر دل به دریا می زنند، آنان که به دریانوردی خود غره اند، آنان که ماهی تر از ماهیان، در آب جست و خیز می کنند، همانها که شب را به شوق آبتنی فردا، صبح می کنند، آنها که ترسی از غرق شدن ندارند و یکسره در آب غوطه ورند و بی امان، در مجاورت خطره...
09__کافه بزرگسالی__کراش 01.09.2017 8:51
هر کس نداند، خودمان که خوب می دانیم چند بار در دستان نوازشگری، بی میل و رغبت، رفته ایم، .... هر کس نداند، خودمان که خوب می دانیم چند بار در بسترمان خوابیده ایم و حس کرده ایم، اینجا، جای ما نیست ... هر کس نداند، خودمان که خوب می دانیم چگونه می شود به یک آدم غریبه گفت : شب بخیر عزیزم ،،، او را بوسید و کنارش دراز کشید و تا ساعتها ، نخوابید ... کسی نمی داند ، اما ما بارها در ذهنمان ، چمدانمان را بسته...
08__کافه بزرگسالی__گامبی_و_زباله_های_آن_طرف 25.08.2017 11:09
حالتی در شطرنج هست به نام گامبی ... یعنی اهدای قربانی ... آن هم نه هر مهره ای ... اهدای وزیر ... ارزشمندترین سرمایه و مهره ی بازی در این حالت، شطرنج باز مکار و خوش فکر، نقشه ای طرح می کند که با اهدای وزیرش، شاه حریف، طی یک سلسله حرکات اجباری و گریز ناپذیر، مجبور می شود به قربانگاهی که از قبل برایش تدارک دیده شده، پای بگذارد و به اجبار، مات شود ... در این میان، اگر اسب و فیل و سرباز آن شطرنج باز مک...
07__کافه بزرگسالی__مامور_شکنجه 19.08.2017 7:12
ما مامور شکنجه ی هم بودیم, هر روز صبح سر میز صبحانه می نشستیم, به هم لبخند می زدیم و چایمان را شیرین می کردیم و با نان و پنیر و کره و مربای مفصل, می خوردیم ... همانطور که لبخندمان را حفظ می کردیم, نگاهمان به کنجکاوی, در هم می دوید و می اندیشیدیم که او امروز برایم چه چیزی از کلاهش بیرون می آورد؟ ... من چه چیزی برای او؟!!! مثل جزام , به جان روح هم افتاده بودیم و بی هیاهو در حال خوردن یکدیگر بودیم ,...
06__کافه بزرگسالی__من_سگ_مش_باقر_هستم 11.08.2017 13:56
1. گرگی از کنار مزرعه ای می گذشت ، سگی را دید که به خوردن علف مشغول است. از او پرسید تو که هستی ؟ سگ سرش را بالا گرفت و با غرور گفت : "من سگ مش باقر هستم!" گرگ گفت : چرا علف می خوری ؟ سگ کمی خجل شد و گفت : مش باقر به من غذا نمی دهد گرگ گفت : چرا در خانه مش باقر نیستی ؟ سگ شرمسار تر شد، سرش را پایین انداخت و گفت : او مرا در خانه اش ، راه نمی دهد، شبها در این مزرعه ی بی صاحب می خوابم گرگ نگاهی به سگ...
05__کافه بزرگسالی__آغاز_یک_پایان 04.08.2017 9:30
شاید بزرگ ترین درس زندگی ام را آن روز گرفتم ، توی آن مهمانی، روبروی آن حوض و فَوّاره اش ... نشسته بودم، چند لیوان ، پُر و خالی شده بود ، ... تا مستی ، شاید فقط یک لیوان دیگر راه بود ... روز خوبی بود ... یار ناموافق آن روزهایم، نزدیکم آمد، دلبرانه خود را آراسته بود ، به شیوه ای که دوست داشتم ، نرم سخن می گفت و آنگونه که می خواستم، لباس پوشیده بود، ... با خنده ای لَوَند از من پرسید : کجایی ؟ ... دید...
04__کافه بزرگسالی__گذار_کافی_شاپ 04.08.2017 9:02
همیشه پای یک کافی شاپ در میان است از لحظه ی آشنایی تا ولنتاین، کادو، لمس پنهانی دستها زیر میز ، بوسه ی هراسان توی راهروی دستشویی، بستنی گلاسه، صدای موزیکی که پخش می شود از آن دورها، صدای خنده های قاه قاه ... . همیشه پای یک کافی شاپ در میان است از لحظه ی سفارش دادن چای تا کشیدن سیگار، جر و بحث های داغ، هر روز و هر هفته، مدام و انگشت اتهام به سوی هم . همیشه پای یک کافی شاپ در میان است از لحظه ی سفار...
03__کافه بزرگسالی__پس_از_جنگ_یا_عشق 03.08.2017 8:59
وقتی پس از چندین بار شکست در جنگ یا عشق، زنده می مانی، دیگر دنیا شباهتی به گذشته ها ندارد، تو هم نداری ... آگاهی ای تلخ، روی همه چیز را می پوشاند و "بسیار" بودنت را از دست می دهی ، بسیار شاد بودن و بسیار غمگین بودنت را، بسیار سرزنده و بسیار افسرده بودنت را ، بسیار خندیدن و بسیار گریستنت را بسیار دلداده و بسیار دلزده بودنت را همه چیز آرام می شود و از شور و نفس می افتد ، ترسِ "از دست دادن" را از دست...
02__کافه بزرگسالی__ما تقریبنی ها 03.08.2017 16:57
دوران دانشجویی ، یک همخونه ی پریشون احوالی داشتیم که از بدِ حادثه، عاشق یکی از دخترهای دانشگاه شده بود ، یا حداقل، ما اینجوری تصور می کردیم، ... می اومد خونه و از یخچال، شیشه ی الکل گندمش رو بر می داشت و می رفت توی اتاق ، بعد از گذشت نیم ساعت، در حالی که تعادل درست و حسابی ای نداشت، از خونه می زد بیرون و راهی خوابگاه دخترها می شد، ... روبروی ساختمون که می رسید، شروع می کرد با صدای بلند گریه کردن و...
01__کافه بزرگسالی__چهل سالگی 03.08.2017 9:13
این حرفها را نمی شود برای افراد زیر چهل سال زد، نمی فهمند ، حرام می شود باید یک چند سالی را آرام گذرانده باشی و سر فرصت به همه فراز و فرودهایت ، لیوان لیوان چای ، اندیشیده باشی و پشت هزار چراغ قرمز، موسیقی شنوان ، ترافیک گذرانده باشی، تا این حرفها ، از گوش ات، به گوشه ی روح ات و شاید، تمامی جانت ، راهی بجوید. باید سر فرصت، آه هایت را کشیده باشی ، لباسهایی را که نو بودند روزی، و خط اتوهای قرار و مد...
Podcasts parecidos
O Replaio não é o publicador dos podcasts; os nomes dos programas, as capas e o áudio pertencem aos seus autores e são distribuídos por feeds RSS públicos