PersianBMS
Tarikh Be Revayat e Movarekh | پادکست تاریخ به روایت مورخ
در فصل دوم این برنامه که به مناسبت دویستمین سال تولد حضرت باب به صورت نمایش رادیویی تهیه شده ماندانا دختر ایرانی، تاریخ نبیل را که از دوست بهائیش ترنم گرفته مطالعه میکند. دوباره نبیل زرندی خود تاریخش را روایت میکند.
Author
PersianBMS
Category
Podcast website
Latest episode
Jul 8, 2026
Where to listen?
Podcasts in the app Replaio Radio Coming soonPodcasts are coming to the app soon. Install now and be the first to see a whole new take on podcasts
Episodes
فصل 1 - قسمت ۴۷ – زندگی در عکا 25.12.2017 16:11
نبیل: بله، شاید بشود گفت حکومت واقعی در دست علما بود و پادشاهانی مثل ناصرالدین شاه فقط ظاهرا مسئولیّت کارها را به عهده داشتند. اما همین باعث می شد که همه سرزنش ها به طرف دولت و حکومت ایشان سرازیر شود.
فصل 1 - قسمت ۴۶ – ورود به عکّا و ارسال لوح سلطان ایران 18.12.2017 16:24
نبیل: تا کجا گفته بودیم؟ تا آنجا که حضرت بهاءالله و اصحاب از ازمیر حرکت کردند. کشتی ایشان بعد از ازمیر به اسکندریه رفت و در آنجا کشتی را عوض کردند و به سوی حیفا به راه افتادند. در حیفا کشتی لنگر انداخت ماندانا : مگه قرار نبود به عکا برن؟
فصل 1 - قسمت ۴۵ – آخرین تبعید 11.12.2017 17:00
نبیل: محلی که برای تبعید نهائی حضرت بهاء الله انتخاب شده بود شهر و قلعه ای محکم و ترسناک به نام عکا بود که در سواحل اراضی مقدسه قرار گرفته بود یعنی در فلسطین آن زمان که حالا جزئی از کشور اسرائیل به شمار می آید ماندانا : پس پیامبر ما ایرانیا عاقبت در غربت و در خاک عثمانی اون روز از دنیا رفت؟
فصل 1 - قسمت ۴۴ – تبعید از ادرنه 04.12.2017 16:23
نبیل: …بعضی از کاردارهای دولت های خارجی به دیدار حضرت بهاءالله رفتند و پیشنهاد کردند که با حکومت های خود صحبت کنند و اسباب رهائی آن حضرت را فراهم سازند ماندانا : حتما” قبول نکردن، نه؟ ایشون هیچوقت راضی به قبول کمک از دولت های خارجی نشدن
فصل 1 - قسمت ۴۳ – ادرنه و اعلان عمومی امر الهی 27.11.2017 16:53
نبیل: بله. در عرض یک سال بعد از ورود به ادرنه، اصحاب هرکدام به کاری مشغول شدند و آن حضرت ابتدا توجه و سپس تحسین شدید افراد برجسته آن ناحیه از تحصیل کردگان و روشنفکران تا کارمندان اداری را به خود جلب کردند
فصل 1 - قسمت ۴۲ – به سوی ادرنه 20.11.2017 17:00
نبیل: شمسی بیک تعریف می کرد که وزیر اعظم را به محض خواندن آن لوح به قدری آشفته و پریشان دیدم که فورا از محضر او خارج شدم ماندانا: مگه تو اون لوح حضرت بهاء الله چی نوشته بودن که وزیر اعظم اینقدر حالش بد شده بود؟
فصل 1 - قسمت ۴۱ – به سوی ادرنه 13.11.2017 16:57
نبیل: شمسی بیک تعریف می کرد که وزیر اعظم را به محض خواندن آن لوح به قدری آشفته و پریشان دیدم که فوراً از محضر او خارج شدم ماندانا: مگه تو اون لوح حضرت بهاءالله چی نوشته بودن که وزیر اعظم این قدر حالش بد شده بود؟
فصل 1 - قسمت ۴۰ – باغ رضوان 06.11.2017 17:56
ماندانا: آیا در روزهائی که حضرت بهاءالله در باغ رضوان تشریف داشتند شما هم آنجا بودید؟ نبیل: بله و سعادت آن را با هیچ سعادتی در این عالم نمیتوان مقایسه کرد
فصل 1 - قسمت ۳۹ – دویستمین سالگرد تولّد حضرت بهاءالله 30.10.2017 18:14
ترنّم : راستی تو که اینقدر درباره حضرت بهاءالله کنجکاوی، می دونستی امسال در سراسر عالم دارن دویستمین سالگرد تولّد ایشون رو جشن می گیرن؟ ماندانا : راست می گی؟ درسراسر دنیا، یعنی چطوری؟ ترنّم: بهائیان سراسر دنیا از هند گرفته تا برزیل و از گینه نو گرفته تا آمریکا و از چین گرفته تا روسیه و کشورهای اروپائی، همه و همه دارن به این مناسبت جشن می گیرن ، نمی دونی، هر روز یه خبر جالبی در این باره می رسه
فصل 1 - قسمت ۳۸ – تبعید از بغداد و باغ رضوان 16.10.2017 18:43
نبیل: بالاخره دسیسه ها و توطئه های شیخ و فعّالیت های سرکنسول ایران باعث شد که شاه به میرزا سعید خان وزیر امور خارجه دستور بدهد که از حکومت عثمانی تقاضا کند حضرت بهاءالله را از بغداد اخراج کنند
فصل 1 - قسمت ۳۷ – اقدامات شیخ عبدالحسین طهرانی و حکایت ملا حسن عمو 09.10.2017 17:47
ماندانا : این رضا که گفتین این کارو قبول کرد؟ نبیل: بله و یک روز که شنید حضرت بهاءالله به حمام رفته اند، البته حمام عمومی آن روزها، بدون این که کسی که همراه حضرت بهاءالله بود متوجه شود با اسلحه ای که زیر لباسش پنهان کرده بود وارد حمام وغرفه ای شد که حضرت بهاءالله در آن بودند
فصل 1 - قسمت ۳۶ – داستان فقر و فنای ذبیح 02.10.2017 16:50
ماندانا : تا دو سال بعد از مراجعت حضرت بهاءالله از کردستان کسی نمی دانست که حضرت بهاءالله چه مقام بزرگی دارن و همون ظهوری هستن که حضرت باب بهشون بشارت دادن، درسته؟ نبیل: بله، اما یارانی که از بینش روحانی عمیق تری بهره داشتند، پی به عظمت مقام ایشان برده بودند و سرشار از جذب و شور بودند
فصل 1 - قسمت ۳۵ – بازگشت به بغداد 25.09.2017 17:20
نبیل: بله، در این دو سال اصحاب و پیروان حضرت باب دچار تباهی و تفرقه و پراکندگی ونومیدی شده و در حالت بدی به سر می بردند و اثری هم از حضرت بهاءالله ظاهر نبود. در این میان حادثه ای رخ داد که باعث شد محلّ هجرت آن حضرت معلوم شود ماندانا: چه حادثه ای؟
فصل 1 - قسمت ۳۴ – درویش محمّد 18.09.2017 16:18
نبیل: حضرت بهاءلله به کوههای سلیمانیه در کردستان عراق هجرت کرده و نام درویش محمّد را برای خود انتخاب کردند. این هجرت یک سال پس از ورود به بغداد صورت گرفت و دو سال طول کشید ماندانا: یعنی خونواده شون هم همراهشون نبودن؟
فصل 1 - قسمت ۳۳ – آزادی از سیاه چال 11.09.2017 20:54
نبیل: وقتی حاجی علی وارد زندان شد و حضرت بهاء الله را در آن حال دید به گریه افتاد و فریاد زد :«خدا لعنت کند میرزا آقا خان را. هرگز فکر نمی کردم که دست به چنین ظلمی بزند و فرد بی گناهی را تا این حد آزار بدهد! » بعد عبای خود را از دوش برداشت و از حضرت بهاء الله خواهش کرد که آن را بپوشند و پیش نخست وزیر بروند
فصل 1 - قسمت ۳۲ – سپیدی در سیاه چال 04.09.2017 16:18
ماندانا: اما این طور که جناب نبیل دیشب می گفت انگار سیاه چال همش هم بد نبوده، یه روی خوب هم داشته. خدا رو شکر. آدم از شنیدن این همه مصیبت واقعا دلش می گیره. نبیل: بله، همیشه در زندگانی وقتی تاریکی شب به اوج خود می رسد، سپیده صبح سر می زند. ماندانا : چه جمله قشنگ و الهام بخشی! حالا بگین اون اتفاق خوب چی بود.
فصل 1 - قسمت ۳۱ – سیاه چال تهران 28.08.2017 17:51
نبیل: زندانی شدن با مجرمان خطرناک در مقابل سایر مصائب این زندان هیچ نبود. سیاه چال دخمهای بود تاریک و متعفّن و نمناک که هوای آزاد و پرتو نور به آن راهی نداشت. حال تصوّر کن که پای زندانیان را در کُند می گذاشتند و زنجیری هم به گردن آنها می انداختند که ۵۰ کیلو وزن داشت. !ماندانا : ۵۰ کیلو ؟
فصل 1 - قسمت ۳۰ – تیراندازی به شاه و حوادث پس از آن 21.08.2017 16:45
نبیل: حضرت بهاء الله هنوز در افجه بودند که واقعه رمی شاه اتفاق افتاد. ماندانا : چیِ شاه؟ چه اتفاقی؟ نبیل: رمی شاه یعنی تیراندازی به شاه
فصل 1 - قسمت ۲۹ – سقوط قلعهها و سفر به سوی کربلا 14.08.2017 17:36
نبیل: حوادث غمباری در این دوره اتفاق افتاد. ملاّحسین و جناب قدّوس در قلعه شیخ طبرسی به شهادت رسیدند و نیروهای دولتی که با حیله گری و با مُهر کردن قرآن به اصحاب قلعه امان داده بودند همه اصحاب را از دم تیغ گذراندند. ماجراهای مشابهی هم در نیریز فارس و زنجان اتفاق افتاد
فصل 1 - قسمت ۲۸ – نگارش کتاب تاریخ نبیل 07.08.2017 16:28
ماندانا: یعنی کتاب شما در اصل خیلی مفصل تره؟ نبیل: بله. آن کتاب تا پایان حیات حضرت بهاء الله را در برمی گیرد و ترجمه و تلخیص شده است ماندانا : مگه شما این کتاب رو به چه زبونی نوشته بودید؟
فصل 1 - قسمت ۲۷ – چوبکاری در آمل 31.07.2017 16:35
نبیل: در آن روز چند هزار نفر از اهالی شهر در مسجد جمع شدند. هر صنفی با اسلحه ای آمده بود: نجّار با تیشه، قصّاب با ساطور، کشاورزبا بیل و کلنگ. هدفشان این بود که شورشی به راه بیندازند و دسته جمعی آن حضرت را به شهادت برسانند
فصل 1 - قسمت ۲۶ – ورود جناب قدّوس و عزیمت حضرت بهاءالله به قلعه 24.07.2017 17:02
نبیل: بله، اصحاب فوراً به دستور جناب ملاّحسین به جارو کردن و آب پاشیدن مشغول شدند وبا نهایت دقّت وسائل لازم برای پذیرائی از مهمان بزرگوار خود را فراهم می کردند ماندانا: وای چه حس و حال خوبی داشتن. آدم آب و جارو کنه برای پذیرائی از حضرت بهاء الله. حاضرم نصف عمرم رو می دادم و اون روز اون جا بودم
فصل 1 - قسمت ۲۵ – بدشت، نیالا و قلعه شیخ طبرسی 17.07.2017 17:14
ماندانا: می خواین از قلعه ی شیخ طبرسی بگین؟ البته من خیلی دلم میخواد بدونم این قلعه های مختلفی که اسمش رو می یارین چی بودن.
فصل 1 - قسمت ۲۴ – زندانی شدن حضرت بهاءالله برای اوّلین بار 10.07.2017 17:22
نبیل: البتّه، دراینجا اوّلین باری را می خواهم تعریف کنم که حضرت بهالله به زندان افتادند. ماندانا : حتما به خاطر این بود که دیانت حضرت باب را منتشر می کردن، نه؟
فصل 1 - قسمت ۲۳ – دوران کودکی حضرت بهاءالله 03.07.2017 16:52
...دوران کودکی حضرت بهاءالله به آسایش و آرامی گذشت. مقدّمات خواندن و نوشتن را نزد پدر و بستگان آموختند امّا به مدرسه و مکتبی نرفتند. و خودشان هم
Similar podcasts
Replaio is not a podcast publisher; show names, artwork and audio belong to their authors and are distributed through public RSS feeds.