PersianBMS
Soupe Jooje Baraye Rouh | پادکست سوپ جوجه برای روح
این سری برنامه ها مجموعه ای از داستان های کوتاه و دل انگیزی است که درباره عشق و محبت ، وظایف پدر و مادری ، غلبه بر مشکلات و ... تهیه شده و تأثیر هریک از آنها مثل سوپی است برای روح که می تواند در تلطیف و تقویت روحیه ما نقش موثری ایفا کند که در قالب نمایشنامه های رادیویی تهیه شده است
Be sure to visit the podcast's website and support the creator: persianbahaimedia.org
Where to listen?
Podcasts in the app Replaio Radio Coming soonPodcasts are coming to the app soon. Install now and be the first to see a whole new take on podcasts
Episodes
بخش سوم - قسمت ۱۲- چشیدن حلاوت زندگی 28.02.2024 10:42
سال ۱۹۶۴ تو لاپازِ بولیوی هر روز برق و آب قطع میشد. جیرهبندی بخشی از زندگی مردم شده بود و همه اون رو پذیرفته بودن. درست سر ساعت دوازده چراغها و رادیو خاموش میشد و ابیولا مادربزرگ خانواده بعد از گوش دادن به یه قسمت هیجانانگیز دیگه از نمایشنامه رادیویی یه نفس راحت میکشید. تنها لامپ آویزان از سقف خاموش و آشپزخونه کوچیکشون تاریک میشد. طبق معمول ژانت و کتی بعد از مدرسه وقتی به خونه میرسیدن بای...
قسمت ۱۱ - نعمتهایمان را بشماریم 21.02.2024 10:58
این هفته حقوق نداریم. البته جین از حرفای شوهرش خیلی هول نکرد. اندی با دو نفر از دوستاش یه شرکت مهندسی کوچیک دایر کرده بودن و وقتی که شرایط اقتصادی سخت شد، برای این که بتونن حقوق کارمنداشون رو بدن هر سه بدون حقوق کار کردن و جین از ازدواج با چنین مرد شریفی خوشحال بود. دو هفته گذشت، بعد چهار هفته، و بعد شش هفته بدون این که خبری از پول باشه. اما قبضها با یه نظم ناامید کننده از راه میرسیدن. واقعا تو...
قسمت ۱۰ - انتظار با لبخند 14.02.2024 10:50
لیام اون روز اصلا خبر نداشت که چه اتفاقی قراره بیفته. برای یه جرمگیری معمولی رفته بود دندانپزشکی. مطابق معمول کارکنان مطب شاد و مهربون بودن. بعد از جرمگیری و قبل از انجام کارهای روزانه، طبق معمول به دستشویی رفت تا صورتش رو بشوره. همین که کارش تموم شد و برگشت احساس کرد که همه جا خیلی ساکت و تاریکه. اول فکر کرد برق قطع شده ولی اینطور نبود
قسمت ۹ - حرکت به جلو 07.02.2024 10:55
محله قدیمی که شاونل و خانوادش تو اون زندگی میکردن مثل روستاهای قدیم بود. همسایهها از پشت نردهها با هم درد و دل میکردن، از تازهواردها با شیرینی کاکائویی و کرهای پذیرایی میشد و پیدا کردن دوست راحت بود. اما محله جدید که به اون نقل مکان کرده بودن فرق داشت. ریشههای خانوادگی عمیقتر به نظر میرسید ولی یه مشکلی وجود داشت. شاونل دلش میخواست همه چیز رو به عقب برگردونه و برگرده به گذشته، ولی این ام...
قسمت ۸ - ستاره مرگ 31.01.2024 10:42
پانزدهم مارس روز اعلام دوره بیکاریه. اندی که یه معلمه و نماینده اتحادیه معلمان، از این روز وحشت داره چون متأسفانه روزیه که قربانیها از اخراج خودشون مطلع میشن. جلسات مختصر و اسفباری برگزار میشه و دلداری دادن و تحمل غم و غصه افراد، واقعا کار سختیه. بعد از یکی از این جلسات دردآور، اندی همون اطراف داشت یه گشتی میزد تا برگرده به کلاسش که ناگهان با پدر یکی از دانشآموزای قبلیاش روبرو شد که سه ماه...
قسمت ۷ - شادی در چیزهای کوچک نهفته است 24.01.2024 10:49
اون روز یکی از اون روزایی بود که دایان یک عالمه کار داشت و باید همشون رو انجام میداد. از بیشتر کارای خونه عقب افتاده بود، زمان زیادی بود که برای خرید به سوپرمارکت نرفته بود و تقریبا دیگه چیزی تو خونه نداشتن، رخت و لباس شستنی تو سبد لباسها تلنبار شده بود و سطح نظافت خونه حتی از استانداردهای نسبتا ضعیفی هم که داشت پایینتر بود. مدرسه هر سه فرزندش هم تعطیل شده بود و اونا از بودن تو خونه خیلی خوشحال...
قسمت۶ - ایمان به همیاری 17.01.2024 10:50
جین و شوهرش گلن کنار هم روی صندلی راحتی جلوی تلویزیون نشسته بودن، اما هیچ کدوم تلویزیون نگاه نمیکردن. گلن سی سال با کار روی تجهیزات سنگین زندگیشونو اداره میکرده، ولی حالا چند وقته که به دلیل بیماری که داره شیمیدرمانی میشه و دوران سختی رو میگذرونه. و اما تو این هفته قراره اتفاق مهمی تو زندگیشون بیفته...
قسمت ۵ - جهان با افراد مبتلا به سندرم اسپرگر حرکت میکند 10.01.2024 10:48
انگلستان، لندن، اواخر سال ۱۹۹۸؛ اولین روزی که رایا به طور کامل تو یه کشور خارجی گذروند. این اولین کشور از چند کشور اروپای غربی بود که همراه یه گروه به اون جا میرفت. جرأت کرد و چند قدمی از هتل دور شد تا رسید به یه ایستگاه مترو اما یهو خشکش زد.
قسمت ۴ - روزی که نورمن وینسنت پیل را ملاقات 03.01.2024 10:42
جیمز و سیندی سالهاست که ازدواج کردن. یه روز صبح تو اتاق نشیمن نشسته بودن و قهوه مزه مزه میکردن که سیندی شروع کرد به شکایت از اوضاع بد روزگار. جیمز جواب نداد چون اونم درست همون احساس رو داشت. جیمز نویسنده بود و با بزرگترین مانع تو حرفهای که داشت مواجه بود، چون تازه وارد بازاری میشد که هیچ تضمینی نداشت. یه مدتی همونجا ساکت نشستن، بعد جیمز یهو یاد دوران قدیم افتاد. دورانی که تو هالیوود زندگی می...
قسمت ۳ - دیدن خوبیها 27.12.2023 11:02
هر چقدر تو تلویزیون یا تو فضای مجازی، عکس یا فیلم جایی رو ببینیم، تا خودمون اونجا رو از نزدیک نبینیم، برامون موجودیت واقعی پیدا نمیکنه. در مورد ترکیه هم همینطور بود. اریکا همیشه ترکیه رو یه کشور جهان سومی با شترهایی در حال پرسه زدن تصور میکرد. البته دیگه بیشتر از این نمیتونست در اشتباه باشه. حالا دیگه ترکیه یه کشور زیبا، پر رونق و شلوغه. با این حال ماجرا از جایی شروع شد که تابستان سال ۲۰۰۹ ار...
قسمت ۲ - من به راستی مثبت هستم 20.12.2023 11:01
شاون بچه دوم خانواده است. او برای خانواده یه کمی دردسر درست کرد چون با بیماری اختلال خونی یا همون هموفیلی به دنیا اومد. این یعنی به خاطر ترس از این که نکنه کوچیکترین زمین خوردناش منجر به خونریزی جدی بشه، هر حرکتی که میکرد از سینهخیز رفتن گرفته تا تمرین راه رفتن به دقت کنترل میشد. همون سالهای اول یه دکتر به خانوادهاش چیزی گفت که اونا رو خیلی متعجب کرد.
قسمت ۱ - قدم زدن زیر باران 13.12.2023 11:01
جینی و شوهرش شام را در یک رستوران محلی خوردند و بعد از قدم زدن در فروشگاههای همان حوالی وارد یک فروشگاه صنایع دستی شدند. چیزهای دیدنی زیادی آن جا بود، به محض این که وارد فروشگاه شدند یک پلاک چوبی که خیلی ساده به دیوار آویزان بود توجه جینی را به خودش جلب کرد.
قسمت ۴۸ – هر انسانی رویا و خواستهای دارد 11.11.2020 9:59
چند سال پیش، یه ماموریت به من محول شد تا تو یه مرکز بهزیستی با عده ای از مردم کار کنم. تو این ماموریت تصمیم داشتم این فرضیه رو به اثبات برسونم که هر کسی قابلیت خودکفایی رو داره و فقط کاری که ما موظفیم انجامش بدیم، فعال کردن این افراده. از مسئول بخش درخواست کردم یه گروه از افرادی که از نظر نژاد و فامیل متفاوت هستن، در اختیار من بذاره تا یکشنبه هر هفته ۳ ساعت با اونا کار کنم
قسمت ۴۷ - یه آرزو بکن 04.11.2020 10:01
کتی هیچ وقت اون روزی رو که مادرش اونو وادار کرد تا به یه جشن تولد بره رو فراموش نمی کنه. اون دانش آموز سال سوم ابتدایی بود و تو کلاس خانم بلک درس می خوند که یکی از همکلاسی هاش یه دعوت نامه به اون داد. دعوت نامه روی یه کاغذی که تا حدودی چرب بود نوشته شده بود. از شما دعوت می کنم که با ما همراه باشید و ادامه این داستان زیبا رو از دست ندید
قسمت ۴۶ - فقط بگو 28.10.2020 9:58
یه شب، بعد از خواندن یکی از صدها کتابی که درباره والدین و وظایف اونا نوشته شده بود، یه کمی احساس گناه کردم. چون کتاب، یک سری از تدابیری از والدین رو توضیح و شرح داده بود که من در طول عمرم از اونا استفاده نکرده بودم. اصلی ترین تدبیری که این کتاب به اون اشاره می کرد، حرف زدن با فرزندان و ادای دو تا کلمه سحر آمیز «دوستت دارم» به اونا بود. به اتاق خواب پسرم که تو طبقه دوم بود رفتم و در زدم
قسمت ۴۵ - بچه یا گل؟ 21.10.2020 10:01
دیوید، همسایه دیوار به دیوار ما، چند وقت پیش تو حیاط خونشون مشغول یاد دادن نحوه استفاده و هل دادن چمن زنِ گازی به پسر هفت سالش کِلی بود. درست همون موقع همسرش جنیفر اونو صدا زد. دیوید صورتش رو که برگردوند تا به همسرش جواب بده، کلی از روی ناشیگری چمن زن رو تو انتهای زمین چمن کاری به طرف باغچه گل هل داد و حدود یک و نیم متر از گلای باغچه رو از بیخ کند. دیوید کنترل خودشو از دست داد و
قسمت ۴۴ - مشکلات، زندگی و دیگر هیچ 14.10.2020 9:58
نورمن وینسنت پیل، نویسنده کتاب پرفروش «قدرت تفکر مثبت»، در سن ۹۵ سالگی از دنیا رفت. مردم از طریق سخنرانی ها، موعظه ها، مصاحبه های رادیویی و نوشته های اون به این حقیقت پی بردن که خود انسان ها مسئول شرایطی هستن که تو اون زندگی میکنن. اون می گه همه ما انسان ها هر روز صبح که از خواب بیدار می شیم ناگزیر به دو انتخاب هستیم: یکی انتخاب احساس خوشبختی و اون یکی انتخاب احساس بدبختی.
قسمت ۴۳ - ارمغان عشق 07.10.2020 10:02
لری و جوان یه زن و شوهر معمولی بودن. تو یه خونه و یه خیابون معمولی زندگی می کردن. اون دو مثل هر زن و شوهر معمولی دیگه ای از صبح تا شب تلاش می کردن تا به قول معروف یه لقمه نون حلال به دست بیارن و هر کار خوبی که از عهده شون برمی اومد برای بچه های خودشون انجام می دادن. از یه لحاظ دیگه هم معمولی بودن. اونا هم مثل هر زن و شوهر دیگه ای با هم مشاجره می کردن، تا این که یه روز اتفاق فوق العاده ای افتاد
قسمت ۴۲ - لبخند 30.09.2020 10:01
همۀ مردم دنیا کم و بیش با کتاب شگفت انگیز شازده کوچولو، نوشته آنتوان دو سنت اگزوپری آشنا هستن. سنت اگزوپری خلبان هواپیمای جنگنده بود. اون در جنگ علیه نازی ها شرکت کرد و در حین انجام ماموریت کشته شد. قبل از جنگ جهانی دوم هم در جنگ داخلی اسپانیا علیه فاشیست ها جنگید. اون بر اساس همین تجارب، داستانی به نام لبخند به رشته تحریر در آورده که تو همین برنامه با هم می شنویم. با ما همراه باشید
قسمت ۴۱ - همین الان دست به کار شوید 23.09.2020 10:01
تو کلاسی که برای بزرگسالان تدریس می کنم، از شاگردام خواستم تا تکلیف (نابخشودنی) رو انجام بدن. این تکلیف ظاهرا تکلیف سختی به نظر نمی رسه، اما تو کلاسی که اکثر مردای اون بالای سی و پنج سال سن دارن و در بین نسل خشنی تربیت شدن که ابراز عواطف رو کسر شأن خودشون میدونن، مساله تا حدودی فرق می کنه. خوب حالا شاید سوال براتون پیش اومد که این تکلیف اصلا چی هست؟ پیشنهاد می کنم این برنامه رو از دست ندید.
قسمت ۴۰ - چرا بعضی چیزها اتفاق میافتد؟ 16.09.2020 9:59
لی لی علاقه وافری به اجرای برنامه تو تئاتر محلیشونو داره، اون به صداش علاقه زیادی داره. یه روز وقت تمرین یکی از برنامه های سخت و طاقت فرسا دچار گرفتگی گلو شد. این برنامه اولین برنامه اپرای اون بود و از این که نکنه به تارهای صوتی اش آسیبی وارد شده باشه، خیلی وحشت زده شده بود. اون به مطب دکتر میره و اتفاق خیلی جالبی اون جا براش می افته. از شما دعوت می کنم این برنامه رو از دست ندید .
قسمت ۳۹ - دیگه برام دسته گل نیار 09.09.2020 10:00
پیرمردی که متولی یه گورستان دور افتاده و خلوت بود، هر ماه یه چک از یه زن بیمار که تو بیمارستان بستری بود دریافت می کرد. اون مبلغ این چک رو برای خرید دسته گل برای آرامگاه پسر این زن که دو سال پیش تو یه تصادف رانندگی کشته شده بود هزینه می کرد. پیرمرد از این بابت خیلی ناراحت بود که یه روز
قسمت ۳۸ - علف 02.09.2020 10:01
برگشتم تا به علفا نگاه کنم که چشمم به چهره پیر و پر چین و چروک مادرم، به موهای نرم و سپیدش، و به دستای باریکش افتاد. دستایی که برآمدگی رگ ها و بند انگشتای اون حکایت از عشق و ایثار طولانی مدت اون می کرد. در طول عمرم چهره ای به زیبایی چهره این بانوی عزیز ندیده بودم
قسمت ۳۷ - پیشه یک پدر 26.08.2020 10:00
کارل و جویس لمبرت، غم زده و هراسون کنار دخترشون کارِن نشسته بودن. کارن یه روز قبل از اون دختر شانزده ساله پر جنب و جوش و با روحیه ای بود که خوب درس می خوند و کلاس موسیقی هم می رفت. اما اون تلفن، همون تلفنی که همه والدین از اون وحشت دارن، همه چیزو به هم ریخت. کارن تصادف کرده بود
قسمت 36 - باشه بابا؟ 19.08.2020 10:00
وقتی زندگی یه دفعه از این رو به اون رو میشه، چیزایی که به ذهن آدم خطور می کنه خیلی عجیبن. هیچ وقت چیزای بزرگ و با اهمیت نیست که جلوی چشمای آدم رژه میره، بلکه چیزای به نظر کم اهمیتی به یاد آدم میاد و جلوی چشماش ظاهر میشه که هیچ وقت فکرشو نمی کرده که این قدر مهم و با ارزش باشه
Similar podcasts
Replaio is not a podcast publisher; show names, artwork and audio belong to their authors and are distributed through public RSS feeds.