امیرعلی مهاجری

رادیو تاسیان

Arts FA ↓ 64 episodes

"زیستن در حاشیه‌ی زمان، شنیدن آنچه ناگفته ماند – رادیو تاسیان" / به قلم امیرعلی مهاجری

Author

امیرعلی مهاجری

Category

Arts

Podcast website

shenoto.com

Latest episode

Jul 7, 2026

Where to listen?

Podcasts in the app Replaio Radio Coming soon

Podcasts are coming to the app soon. Install now and be the first to see a whole new take on podcasts

Get it on Google Play Install for free Android 5M+ downloads · 4.8 rating iOS soon

Episodes

مجموعه نامه‌های اینمن به ناتالیا-فصل دوم 30.04.2025

آه ناتالیای من، چه می‌دانستیم روزی خواهد آمد که زمین همان زمین باشد، لحظه همان لحظه باشد اما اینبار خالی از ما و خاطرات؟ آرزو می‌کنم زمان برگردد تا ثانیه ثانیه‌های آن روزهای شیرین را به اسارت بگیرم و اجازه ندهم که تبدیل به حسرت این روزهای تلخ آینده شوند. ناتالیای من چه می‌شود تا باری دیگر زیر آن درخت کهن‌سال سیبی را به تو هدیه بدهم و تو اینبار آن را نزد خود نگه داری؟ هر دو به آسمان‌ها خیره شویم، م...

مجموعه نامه‌های اینمن به ناتالیا - فصل یکم 17.04.2025

«و کسی چه می‌دانست هنگامی‌که قلب‌ها راهی برای ارتباط با یکدیگر پیدا کنند چنان منطق و مغز را تهی می‌سازند که دنیایی یارای ایستادگی در مقابلشان ندارند. قلب و مغز همانند دو سرنشین یک قایق، مغز آب‌های پرشده در قایق را خالی کرده و قلب بی‌توجه قایق را دوباره پر از آب می‌کند. حال اینمن و ناتالیا راهی پیداکرده بودند تا چشم و قلب‌هایشان با یکدیگر یکی شده و دیگر متوجه سختی مزرعه، زندگی و غرق شدن قایقشان نشو...

قایقی در مه 01.04.2025

ویلی در سکوت ساحل مه‌آلود، میان خاطرات جولیا سرگردان بود. دریا آرام بود، اما چیزی درونش می‌جوشید؛ تصویری محو در میان مه، قایقی که آرام نزدیک می‌شد. آیا این بار جولیا برگشته بود یا فقط خیالی دیگر در ذهن خسته‌ی ویلی؟ یک روز، در میان مه غلیظ، قایقی کوچک از دور ظاهر می‌شود. درون آن، زنی با چهره‌ای آشنا نشسته است؛ آیا جولیا بازگشته یا این تنها گذشته است؟ ویلی با امید و تردید به قایق نزدیک می‌شود، اما گ...

خاطرات سال نو / آقا بزرگ 16.03.2025

🎙 "آقا بزرگ"؛ روایت یک خانه، یک تاریخ، یک دنیای فراموش‌نشدنی 🔹 "این‌جا خونه‌ی آقا بزرگه... خونه‌ای پر از خاطرات کودکی و قدیمی... خونه‌ای که این روزا خیلی خالی مونده، خیلی..." "آقا بزرگ" فقط یک داستان نیست؛ یک قاب زنده از خنده‌های بلند، دروغ‌های مصلحتی، عشق‌های ساده، و حسرت‌هایی است که با گذر زمان سنگین‌تر می‌شوند. اسپانسر این قسمت، شنوتو 📖 نوشته‌ی امیرعلی مهاجری 🎙 گویندگی رضا جعفرپور 🎧 میکس و ت...

مترسک 05.03.2025

شدی عین اون پرنده‌ای که پرواز می‌کنه اما اوج نمی‌گیره... عین اون پرنده‌ای که دیگه واسش فرقی نمی‌کنه چه آسمونی بالا سرش باشه و چه زمینی زیر بال و پرش... منم شدم همون کشاورزی که روزا از پشت پنجره‌ی کلبه به آسمون نگاه می‌کنه تا پیدات کنه... ببینه کجایی... ببینه هنوز داری اون بالا پرواز می‌کنی یا نه... شدم عین همون مترسکی که خوشحاله از اینکه ازش نمی‌ترسی... همون مترسک طردشده‌ی مزرعه که برخلاف بقیه‌ی م...

آنسوی آیینه های تار 22.02.2025

آن سوی آینه‌های تار 🖊️نویسنده و کارگردان صوتی: امیرعلی مهاجری 🎙️گویندگان: امیر زبرجد و ندا کریمی 🔉میکس و مسترینگ: رضا کریمیان  🎨طراحی پوستر: فریما رئوفی  🎛️تهیه شده توسط استودیو هنری نووُ 📻پخش رسمی توسط رادیو تاسیان "رادیو تاسیان را در شنوتو گوش دهید و دنبال کنید. اسپانسر این اپیزود، رادیو تاسیان شنوتو است. شنوتو، بزرگ‌ترین پلتفرم پادکست و کتاب صوتی ایران." https://shenoto.com/channel...

چشم 26.01.2025

چشم 🎞کارگردان صوتی: امیرعلی مهاجری 💎ایده پرداز و مشاور: فریما رئوفی 🎛میکس و تنظیم صدا: محمدرضا اکرادی 🎨طراحی پوستر یاسر مبارک آبادی 📻تهیه شده توسط استودیو هنری نووُ و پخش رسمی توسط رادیو تاسیان 🎙با تشکر از میهمانان و گویندگان این اپیزود رادیو تاسیان : سعید میری/رضا کریمیان/پویان گنجی/سیامک راشدی/ رامیار مشایی /امیر زبرجد/آتنا باقری/ندا کریمی /فریما رئوفی /محمدرضا اکرادی/مصطفی اسلامی /الناز قنبر...

دشت سفید 10.01.2025

کدوم فصل رو دوست داری؟ بذار پس اون آسمون کم رنگ رو‌ واست خاکستری کنم... میام پایین تر... تورو میبینیم که وسط اون خیابون پاییزی وایسادی و آدما بی تفاوت از کنارت رد میشن... آره اینجوری مییینمت اما همینجوری نمیکشمت... طوری نقاشیت‌ میکنم که صورتت سمت منه... یه لبخندرو لبت داری، یه سبد گل قرمز توی دستت و موهای فرفریت از بغل ریخته روی صورتت.... داری به من نگاه میکنی و منم همینجوری دارم نقاشیت میکنم... چ...

نخلستان بی سر 20.12.2024

ا ز میان بیابانی بزرگ دو جاده می‌گذشت. اتوبوس در حال حرکت بود و صابر سرش را به شیشه اتوبوس چسبانده بود. آفتاب برای رسیدن به صورتش پنجره را رد می‌کرد و مستقیم بر چهره سبزه و شکسته صابر می‌نشست. آن سوی شیشه در میان بیابانی که گهگداری در دل خود چند تپه و کوه سنگی جای داده بود، همه چیز آرام و بی‌جان به نظر می‌رسید. آفتاب چنان زمین را داغ کرده بود که جز خاک و سنگهای بی‌جان، جنبنده دیگری طاقت حضور در آن...

چهار بی پدر و مادر - نسخه کلاسیک 16.12.2024

از بین اون سی و دو نفر نوجوون نکبتی، ما 4 تا یجور دیگه باهم اخت شدیم. رفاقت ما خیلی ساده، شیک و به غایت کلیشه شکل گرفت، مثل همه‌ی رفاقت های دیگه تو دورة دبیرستان. روز اول مدرسه هر کسی شانسی می رفت سر یه نیمکتی می‌نشست و دست بر قضا ما چهارتا هم شانسی شانسی عقب جلوی هم درومدیم. من بودم و هاشم کوچولو و عباس ژاپنی و جاسم بِلَک. بچه ها به من میگفتن ممد غول بچه. نمی دونم توی پیش تولید موقع حمل توسط لک ل...

مشت زندگی و هیجانات آقا ناصر 04.12.2024

+تا لحظه آخر داغی نمی‌فهمی...روز آخر که میخوای حرکت کنی همه‌چیز واست قشنگ به نظر می رسه... تو دلت میگی چرا اینارو تا الآن ندیده بودم؟ دلت حتی واسه مادر-شاغلِ ناظم مدرسه‌اتم تنگ می‌شه ... -نشد یا نخواستین؟ +نشد، نخواستم، نخواستند... -عیب نداره عادت میکنین... آدمیزاد به هرچیزی عادت میکنه +این ازون دروغاست که بجای مسکن میدن بهت تا آروم بگیری. آدم به هیچی عادت نمی‌کنه، فقط لمس میشه... حتی یجاهایی سعی...

مرغان دریایی 20.11.2024

🍁هیس... گوش بده... فقط گوش بده... ما هیچ وقت یاد نگرفتیم زندگی کنیم... به این صدای دورمون گوش بده... این صدا یعنی حضور ما.... می‌خوام چشامو با شالت ببندم و با دستام دنبالت بگردم... یا اصلاً تو هرجا خواستی قایم شو، من با رد بوی موت می‌تونم پیدات کنم... هرجا خواستی برو، من بلدم پیدات کنم... فقط از شهر دور نشو... نمی‌خوام مرغای دریایی خبر بد بهم بدن... بذار فکر کنم می‌تونم توی افق انتهای دریا پیدات...

پیرمردی که گنج را پنهان کرده بود 11.10.2024

نویسنده: امیرعلی مهاجری گوینده: رضا کریمیان طراحی پوستر: فریما رئوفی تهیه و تولید توسط استودیو نووُ پخش اختصاصی از رادیو تاسیان طراحی و میکس صدا توسط رضا کریمیان پخش اختصاصی از رادیو تاسیان

تک نهال شهر خاکستری 20.09.2024

دوباره گفت: این روزا دیگه توی شهر هیچ پرنده‌ای پر نمی‌زنه... نگاش کردم و گفتم اونا مثل ما نیستن که بمونن توی شهر آلوده و تحملش کنن... میرن... میرن یجای بهتر... عین ما‌ها کنار نمیان... گفت خب تو چرا می‌مونی؟ گفتم اون نهال رو می‌بینی؟ گفت کدوم... گفتم دقت کن... وسط اون همه غبار خاکستری فقط یک نقطه سبز وجود داره... گفت آره دیدم، گفتم اون تبدیل به نهال شه، نهال تبدیل به درخت شه من هم رفتم... گفت دیر ن...

سکوی شماره 9 25.08.2024

از قطار پیاده شد. صدای همهمه مسافران و بلندگوی سکوی شماره ۹ آمیخته با یکدیگر به گوش می‌رسید. زن نیم نگاهی به اطراف انداخت و سپس میان شلوغی مسافران در حال حرکت، همانطور در جای خود ماند. هر از چندگاهی به اطراف خیره می‌ماند و پس از آن به نقطه‌ای خیره شده تا از گره نگاهش با دیگران اجتناب کند. این اولین بار بود که تنها به مقصدی ناشناخته سفر می‌کرد. چمدانش را کنار پایش گذاشته بود و با صورتی مصمم انتظار...

پاییز و خانه ای با شیروانی نارنجی-قسمت آخر 11.08.2024

سرم را چرخاندم و به پنجره بزرگ عمارت نگاه کردم. خودم را دیدم که در کودکی از پشت آن پنجره به پدربزرگ که در حیاط مشغول آبیاری و چیدن میوه بود، نگاه می‌کرد. خودم را دیدم که به پنجره می‌کوبیدم و با برگشتن پدربزرگ برای او دستی تکان می‌دادم. خودم را دیدم که با لبخند و شوخی پدربزرگ چنان شاد می‌شدم که گویی تمام آن باغ را به من بخشیده بودند. خودم را پشت آن پنجره دیدم اما این بار...   نویسنده: امیرعلی...

پاییز و خانه ای با شیروانی نارنجی-قسمت پنجم 01.08.2024

با اینکه تا حالا قایق سوار نشده بودم و در آن آب‌وهوای بارانی و دریایی که نشان می‌داد شاید طوفانی شود، دو دل شدم. در صدای پیرمرد گرما و محبت خاصی وجود داشت. نفهمیدم چه زمانی با کمک او سوار قایق شدم و جلیقة نارنجی رنگی را تنم کردم. این جلیقه تنها دلخوشی من بود تا در صورت بروز حادثه، از غرق شدنم جلوگیری کند. به دستور پیرمرد در قسمت جلویی و دماغة قایق نشستم. با دست چپم میله کناری‌ام را محکم چسبیده بود...

پاییز و خانه ای با شیروانی نارنجی-قسمت چهارم 19.07.2024

با تعجب به او نگاه کردم. زندگی یک گورکن یا مرده‌شور چگونه است؟ از صبح بلند می‌شود و تا شب هزاران نفر را بدون هیچ احساسی به‌سرعت می‌شورد و دفن می‌کند درحالی‌که تک‌تک آن جسدها بزرگ‌ترین بخش زندگی یک نفرند و روزی بخشی از تاریخ این زندگانی نیز بوده‌اند. آیا این گورکن برای شستن و دفن کردن عزیز خود نیز این‌گونه شتاب می‌کند؟ آیا همین‌قدر بی‌تفاوت به بیل خود تکیه می‌زند؟ اصلاً گورکن بیچاره چه گناهی داشت؟...

پاییز و خانه ای با شیروانی نارنجی-قسمت سوم 09.07.2024

زمان، این نویسندة بی‌رحم قرار بود با جلو آمدنش در داستان هر بار تک‌تک کاراکترهای این خانواده را کم کند. این خونخوار بی حدومرز قرار بود آن‌قدر ادامه دهد تا از این خانه چیزی جز متروکه‌ای گمنام باقی نگذارد. خانه‌ای خالی با مُشتی از خاطرات مدفون شده در تلی از گردوخاک نشسته از گذر ایام. تا صبح نیمه بیدار بودم و بادقت به صدای باران روی شیروانی گوش می‌دادم. هر قطره باران چنان خود را روی شیروانی پرت می‌کر...

پاییز و خانه ای با شیروانی نارنجی-قسمت دوم 26.06.2024

نویسنده: امیرعلی مهاجری گوینده: رضا جعفرپور دوباره نگاهم به امتداد جاده‌ای گره خورد که حالا با دانه‌های درشت باران، رنگِ آسفالتش اغراق‌آمیزتر شده بود. خودم را با حالتی کاملاً آزاد روی صندلی رها کردم و درحالی‌که از پنجرة ماشین نیم‌نگاهی به بیرون نگاه می‌کردم، نفس عمیقی کشیدم. ماشین با سرعت بالایی حرکت می‌کرد. در امتداد جاده به خانه‌هایی نگاه کردم که در میان شالی‌های برنج ریشه دوانده بودند. باز هم ه...

پاییز و خانه ای با شیروانی نارنجی-قسمت اول 21.06.2024

هوای گرفته و بارانی نوید فصل پاییز را می‌داد. رنگ‌آمیزی بی‌انتهای دشت کوهین که به ترکیبی از رنگ‌های نارنجی، زرد و قهوه‌ای درآمده بودند هم آمدن این فصل را تأیید می‌کرد. صدای حرکت قطار بر روی ریل با صدای دانه‌های باران روی شیشه و بادی که خود را محکم به قطار می‌کوبید، نوایِ گوش‌نوازی را در کوپه ایجاد کرده بودند. این صدا را دوست داشتم، بوی سفر می‌داد، بوی رهایی از روزمرگی‌های زندگی شهری و صنعتی. نگاهی...

آخرین صدا 10.06.2024

آخرین صدا   کله‌شق بود دست خودش نبودا، این‌جوری بزرگ شده بود. کله اشو از خاک‌ریز می‌آورد بالا و به تک‌تک عراقیا چش تو چش نگاه می‌کرد. هرچی داد می‌زدیم "د حسن بشین، الان اون تک‌تیرانداز میزنه کله‌ات میپره حسن بی کله میشیا... گوش نمی‌کرد. می‌گفت "من همین‌الانشم کله ندارم، منو از چی می‌ترسونی ؟" هم‌چین دروغ هم نمی‌گفت... یه شب از صدای پا بیدارشدم، از سنگر زدم بیرون. حاج حسن رو دیدم که پابرهنه رف...

رشت 29.05.2024

هیچ وقت از بارون فرار نکردم. تا صدای باریدن به گوشم میرسه لباس میپوشم و میزنم توو دل خیابون. دیدن آدما توی بارون قشنگه واسم... خیابونایی که شلوغ تر میشن انگار، آدمایی که رنگی تر میشن... همه چیز اغراق میشه... یه اغراق قشنگ که دوست داری بهش دل ببندی و باورش کنی. حداقل بارون توی رشت این شکلیه... من برخلاف بقیه چتر بر نمیدارم موقع بارون، به یاد پیلامار که میگفت نه از آفتاب فرار کن نه از بارون، نه وقتی...

آن پنجره قدیمی 16.05.2024

به‌راستی‌که پنهان و گم‌شده‌ایم به امید آن روزی که کسی با نور قرض گرفته از آفتاب بیاید و ما را پیدا کند. هنوز نیاز داریم تا آدم‌ها ببینند در چه روزهایی چه کشیده‌ایم و چگونه قهرمان و ناجی این درام بزرگ بوده‌ایم. قلبمان بتپد برای آن کسی که پی یافتن قهرمان زندگی‌مان، ما را پیدا می‌کند و قول ماندن می‌دهد. از آن قول‌هایی که حتی اگر دروغ باشد، برای مدت زیادی آن را باور می‌کنی. چه کسی در کدام کوچه و خیابا...

اِضمحلال / ماتریکس 06.05.2024

یبار هم از سردرد تا صبح ناله می‌کرد، هرجی بهش می‌گفتیم حامد پاشو بیا بریم دکتر، می‌گفت "امیر بابا دکترا همه دزدن ، ارژنگ همسایمون یه موشکی قرمز داده گفته استفاده کن دوساعته خوب میشی". گفتم موشکی چیه بابا؟ گفت "شیافه بابا ... شیاف". گفتم چرا قرمز؟ گفت "ارژنگ یه قرمز توی دستش داشت و یه آبی، بهم گفت فقط یکیش رو میتونی استفاده کنی". گفتم حامد قرمزه رو انتخاب کردی؟ گفت "آره بابا من پرسپولیسیم... دادم خ...

Listen to the رادیو تاسیان podcast in Replaio

Radio and podcasts in one app - free, with no sign-up. Install today and do not miss the launch

Get it on Google Play

Replaio is not a podcast publisher; show names, artwork and audio belong to their authors and are distributed through public RSS feeds.